شوت در سطول!

قدیما رو اگه یادتون باشه تو برخی از آپارتمانای خیلی لوکس آپشنی به نام شوتینگ رو اضافه کرده بودن که خیلی هم با استقبال همراه شده بود. این شوتینگ کار همون زه پراید رو به عنوان آپشن انجام می‌داد، حالا با کمی کارایی بیشتر! متاسفانه، همین امر باعث شد تا شوتینگ به عنوان ابزاری برای نمایش کلاس فردی و خانوادگی در بین عموم رایج بشه و بیشتر کسایی که از آپشن شوتینگ بی‌بهره بودن، رو بیارن به شوتینگای خیابونی! مغازه‌دارا، عابرا‌، راننده‌ها و راکبای وسایل نقلیه عمومی و خصوصی و اقشار دیگه شوتینگ رو در دستور کار خودشون قرار دادن تا نشون بدن با این آپشن اصلاً غریبه نیستن.

باری، پیشنهاد بنده خدمت شما عزیزانی که هنوز سنت دیرینه شوتینگ رو ارج می‌نهین و به یاد گذشته از آرمان‌های اون پیروی می‌کنین، تنها یک چیزه. به شوتینگ خود ادامه بدین، فقط مقصد شوتینگ خودتون رو به سمت سطل زباله منحرف کنین، همین! خوشبختانه شهرداری محترم هم حق انتخاب گسترده‌ای رو برای شما عزیزان در نظر گرفته و سطلای کوچیک توی پارکا و پیاده‌روها تا سطلای بزرگ تو کوچه‌ها و خیابونا رو برای شما کاشته تا شما بتونین شوتاتون رو مثل موشک نقطه زن یا نقطه مرد (مرد که نقطه نداره، باباش خبر نداره) درون این سطول (جمع سطل!) شوت کنین تا از مزایای این امر مهم و حیاتی نیز بهره ببرین.

مزایا: اول این‌که محیط زیست و مردم دست شما رو به گرمی می‌فشارن (ولو با دستکش!). دوم این‌که در آینده یه ورزشکار حرفه‌ای تو رشته‌هایی مثل بسکتبال می‌شین. سوم این‌که یارانه‌تون قطع نمیشه (ربطش رو خودم هم نمی‌دونم)! چهارم این‌که قراره شهرداری به افرادی که تو این حرکت شرکت می‌کنن، بدون قرعه‌کشی جایزه نفیس بده. شاید الان پیش خودتون بگین: «شهرداری جایزه نمی‌ده، چون تا الان اطلاع‌رسانی خاصی نشده یا پوستری در این باره منتشر نکرده». بنده خدمت‌تون عرض می‌کنم که خودم در حال طراحی پوسترش هستم، پس سعی کنین جزو اولین نفراتی باشین که این جایزه نفیس (لذت بردن از زیبایی محیط اطراف) رو می‌برین.

 

 چاپ شده در ویژه‌نامه روزنامه شهرآرا شماره 102

نَگَرد، ما هستیم!

ما یه لیوان داریم که توش کمی آب هست. نمی‌دونم بگم نصف لیوان پُره یا بگم نصف لیوان خالیه. فقط می‌تونم بگم که فعلاً اوضاع لیوان این شکلیه. امروزه متاسفانه یا خوشبختانه نه تنها در زباله‌گردی دست زیاد شده، بلکه صحبتش بوده که زباله‌گردی رو هم جزو مشاغل رسمی به حساب بیارن که هم آمار اشتغال‌زایی رو ببرن بالا و هم احتمالاً در سال جدید از این افراد هم ده درصد مالیات هم بگیرن!

باری، نمی‌دونم تا الان به این فکر افتادین که به خاطر محیط زیست (شاید به محیط زیست اعتقادی نداشته باشین) یا نه، به خاطر وجدانتون (امیدوارم این یکی رو دیگه داشته باشین) یا اون هم نه، دست‌کم به خاطر هم‌یاری به افرادی که از سر تا نوک انگشتای پا خم می‌شن تو سطل زباله که چار تا کاغذ و پلاستیک رو بتونن از بین اون همه زباله‌های تر جدا کنن که شاید تهش یک نونی بشه برای زن و بچه‌شون، به پیشنهاد من گوش کنین. خب حالا که یکم نرم شدین، یه پیشنهاد رایگان ولی سازنده دارم براتون. همین الان آستینا رو بالا بزنین و داخل منزل‌تون دو تا سطل زباله کنار بذارین. سطل کوچیک‌تر رو برای زباله‌های تر و سطل خیلی بزرگ‌تر رو برای زباله‌های خشک در نظر بگیرین. کم‌کم که زباله‌های خشک‌تون رو جمع کردین، اونا رو داخل نایلون بزرگ دسته‌داری بریزین و وقتی از منزل یا محل کارتون بیرون رفتین، به ایستگاه‌های بازیافت ببرین یا در نرم‌افزارهای جمع‌آوری بازیافت ثبت کنین که خودشون بیان ببرن. اگر حوصله هیچ کدوم از این دو کار رو ندارین، نایلون رو به یکی از دستگیره‌های سطل زباله شهرداری آویزون کنین. اون وقت می‌بینین که در یک چشم به هم زدن مثل جیمبو این افراد میان و زباله خشک رو مثل چی از نظرها غیب می‌کنن. این طوری تیراندازی شما هم خیلی خوب می‌شه. می‌دونی چرا؟ چون شما با یه تیر چند تا نشون زدین. اول به وجدان‌تون کمک کردین، دوم به محیط زیست‌، سوم به این افراد که در زمان کمتر و بهداشتی‌تر بتونن کار روزانه‌شون رو انجام بدن و در آخر هم بتونن مالیات‌شون رو به موقع پرداخت کنن.

 چاپ شده در ویژه‌نامه روزنامه شهرآرا شماره 101

 

ماست سياه است

پدربزرگم با اينكه 73 سال بيشتر ندارد، گاهي اوقات حرف‌هايي مي‌زند كه نه تنها مرغ پخته خنده‌اش مي‌گيرد بلكه آدم زنده را هم از خنده‌ي زياد به گريه مي‌اندازد!

ديشب موقع شام پدربزرگم گفت: «ماست سياه است.» گفتم: «بابابزرگ، از قديم تا جديد، در هر بلاد و سرزميني، با هر دين و آييني، مردم مي‌دانند كه ماست سفيد بوده، هست و خواهد بود. مگر آدم است كه هر دقيقه رنگ عوض كند؟!»

پدربزرگم نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت: «حرف نباشه، من مي‌فهمم يا شما جوونا كه هنوز فرق بين بز و گوسفند رو نمي‌دونيد؟!»

ديگر حرفي نزدم يا بهتر بگويم حرفي نتوانستم بزنم. سرم را انداختم پايين، چشم‌هایم را بستم و به فكر فرو رفتم. بيشتر كه فكر كردم متوجه شدم كه بله، ماست سياه است، آن هم چه سياهي. اصلاً ماست چرا، بيشتر كه دقت مي‌كنم مي‌بينم سفره هم سياه است، دست‌هايمان هم سياه است، ديگران هم سياه هستند، اصلاً كل اتاق سياه شده است. بلند شدم، با هر جان کندنی بود به سمت پنجره رفتم، پرده را کنار زدم، همه جا سياه است حتي ستاره‌هاي آسمان .... اينجا بود كه متوجه شدم هم برق زمين رفته هم برق آسمان!

طرح سیاه‌نت

پس از تصویب طرح صیانت از غارنشینان در برابر آتش در هزاران سال پیش، به تازگی 121 نفر از پژوهش‌گران، دانش‌مندان، محققان، اندیش‌مندان، صاحب‌نظران، مشتاقان، علاقه‌مندان، ریش‌سفیدان، ریش‌سیاهان، و سایر افراد زیرمجموعه و بالامجموعه در پشت درهای بسته، طرح سیاه‌نت از حقوق رعیت را در فضای مجازی تصویب کرده‌اند؛ تا به‌عنوان شونصدمین طرح تاریخی در جهان، پس از طرح‌های صیانت از غارنشینان در عصر پارینه‌سنگی تا طرح‌هایی مانند صیانت از حقوق رعیت در فضای غیرمجازی، صیانت از بانوان کم‌بهره از حجاب، صیانت از آب، برق، گاز، نان و غیره، با اختلاف، در صدرِ جدولِ طرح‌هایِ صیانت در جهان و عالم هستی و غیرهستی همانند خورشیدی فروزان که تبدیل به کوتوله سفید و سپس سیاه‌چاله شده‌است، بدرخشد.

ادامه مطلب

هواخواهی و هواخواری

در روزگاران خیلی خیلی قدیم آدم‌ها حتی دو دسته هم نبودند بلکه یک دسته بودند به نام انسان! به مرور که به قول خودشان رشد کردند، کم‌کم فهمیدند باید به دسته‌های مختلف تقسیم شوند. هر المانی که فکرش را بکنید گرفتند دستشان و از رنگ پوست گرفته تا تفکیک جنسیتی را سرلوحه کار خود قرار داده و راه خودشان را از بقیه جدا کردند. حال بماند که در این میان خودی، غیرخودی و نخودی هم از هم تفکیک شدند. بعد از این ماجراها در سال‌های اخیر رسیدیم به تفکیک آدم‌های گوشتخوار و گیاه‌خوار. حال در سال ۲۰۲۰ با توجه به این جمله که اگر علم در زیر سنگ هم باشد مردانی از سرزمین ما به آن دست پیدا کرده و انگشت اشاره‌ خود را در چشم دشمنانشان فرو می‌کنند، ایرانیان کم‌کم به صورت خودجوش و داوطلبانه در دوران پسابکجام (دوره بعد از برگشتن از برجام) از گیاه‌خواری عبور کرده و در حال رسیدن به هواخواری هستند و از نظر ژنتیکی در تلاشند تا از طریق فتوسنتز گلیم خود را از آب و نور خورشید بیرون بکشند. در این میان عده کوچک اما در واقع بزرگی هستند که به جای هواخواری روی آورده‌اند به هواخواهی و یک نان و بوقلمون بخور و بمیری دور هم نوش جان می‌کنند. باری این جمعیت هواخواه به علت فوران خدمت، برای خدمت رسانی به خلق خدا و سواری بر خر مراد، در حال برنامه‌ریزی هستند تا همین دوزار و ده شاهی هوا را سهمیه بندی و به هواخواران بفروشند. باشد که رستگار شوند.

قصه ما به سر رسید، هواخوار به هوایش نرسید، مُرد!

بی درد و دردآور

«خُب عزیزم یه آمپول هوا داری، حق انتخاب با خودته که بی درد بزنیم برات یا دردآور. بالاخره اینجا نظر بیمار برای ما خیلی مهمه. به همین دلیل قبل از تزریق ازش سوال می‌کنیم و فرم نظرسنجی خدمات رو میدیم دستش که پُرکنه و اثر انگشت بزنه که بعدا نگه فلان و بهمان. یه روزی هم خدای نکرده خواست بگه فلان و بهمان، اون وقت فرم رو نشونش میدیم و میگیم ببین اینجا مشخص شده که خودت انتخاب کردی، دیگه گاله رو ببند. هیچ اورژانسی این خدمات ارزنده رو برای بیمارانش در هیچ کجای دنیا ارائه نمیده چون ما همیشه در همه موارد از همه جا ده قدم که نه، هزار قدم جلوتریم و تا بقیه بخوان به ما برسند ما با خلاقیت و نبوغی که داریم کلی آپشن دیگه رو می‌کنیم که بقیه تو کَفِش بمونند. ببین مریض، از شواهد و قرائنی که از تو و امثال تو به دستمون رسیده ما مطمئن بودیم که تو گزینه دوم رو انتخاب میکنی، پس برای راحتی و بالا بردن سطح رفاه‌ به تخت بستیمت که یه وقت ارادی یا غیر ارادی لگد پراکنی نکنی و خدای نکرده جان پرسنل خَدوم اورژانس رو به خطر نندازی. خُب حالا که فرم رو انگشت زدی، سفت کن مرتیکه، سفت کن که کلی بیمار دیگه تو اتاق‌های همسایه منتظر هستند، باید آمپول هوای اونا رو هم بزنیم.»

 

نویسنده: فرهاد ناجی (خرداد 99)

روز بزرگ

وقتی که به دنیا آمدم مادرم به من شیر می‌داد، درست مثل همه مادران دنیا. هر لحظه تلاش می‌کردم تا با خوردن شیرِ بیشتر زودتر بزرگ شوم و به خواسته‌هایم برسم. البته در ابتدا برایم فرقی نمی‌کرد که از کدام پستان مادر تغذیه کنم، پستان چپ یا راستش برایم مهم نبود، مهمتر از آن رسیدن به اهداف والایم بود. چند روز اول که گذشت و کمی قدرت انتخاب پیدا کردم حس کردم سمت چپی شیرینی‌اش کمی بیشتر است. گرچه در مجموع مزه شیرش چندان تعریفی نداشت ولی بین بد و بدتر سعی کردم در یک انتخاب هوشمندانه بیشتر اوقات بد را انتخاب کنم تا زودتر به خواسته‌هایم نزدیکتر شوم.

ادامه مطلب

دست از سر کچلشان بردارید

تا کی می‌خواهید همه تلاش و پشتکار شبانه روزی مسئولان را در فضای مجازی و غیرمجازی علنی کنید تا ثواب کارشان را کمتر نمایید؟ یک درصد فکر کنید شاید برای اینکه ریا نشود دم نمی‌زنند، شما چرا پابرهنه وارد زندگی خصوصی و عمومی آنها می‌شوید؟ بدانید و آگاه باشید ای کسانی که حسادت می‌کنید و غرض میورزید از اینکه فرزند آدم سرشناسی پورشه سوار می‌شود یا اسلحه روسی حمل می‌کند یا با حوریان بهشتی خود در ونزوئلا عکس می‌گیرد و یا فرزندش را در بلاد کفر به دنیا می‌آورد، آن دنیا آه این مظلومان یقه شما را سر پل ذهاب می‌گیرد که چرا به مسئولان، سلبریتی‌ها و فرزندانشان اینقدر گیر می‌دادید.

ادامه مطلب

هیچی به هیچی

بسته‌های اینترنت پاک به زودی در سراسر کشور دوست و همسایه عرضه خواهد شد. وزیر محترم عدم ارتباطات کشور دوست و همسایه با بیان این موضوع فرمودند که منبعد بسته‌های اینترنتی متنوعی برای عرضه به مردم شریف کشورشان تعریف خواهند کرد. وی افزود این بسته‌های جدید برای تحکیم خانواده و افزایش شادی در بین آحاد ملتشان در رنگ‌ها‌ و طرح‌های گوناگون عرضه خواهد شد. وی همچنان خاطر نشان کرد بسته‌های اینترنتی هیچی به هیچی جهت خریداری و عدم استفاده به صورت ابدی جزو افتخارات‌شان بوده و در دنیا کم نظیر که هیچ بلکه بی‌نظیر است. وی در ادامه فرمایشاتش گفت ما در جهان مثل خیلی از زمینه‌ها مخصوصا در این زمینه نه تنها پیشتاز بوده بلکه یکه تاز هستیم. ایشان اظهار امیدواری کرد که با ادامه روند فعلی جهت تنوع بسته‌های موجود و برای افراد حرف گوش نکن بسته‌های سیمخارداردار و مینداردار هم وارد بازار نمایند. ایشان در خاتمه اعلام کردند این بسته‌ها کار ما نیست ولی ما به آن اقتدا و افتخار می‌کنیم. امیدواریم ملت بزرگ ما هم که البته چیزی از آنها باقی نمانده است، به آن افتخار کنند.

فیلتر و میلتر

یکی بود، یکی نبود. در سرزمینی نه چندان دور یک آقا فیله و یک خانوم میله زندگی می‌کردند. با خانوم میله که تا آخر داستان کاری نداریم، چون ممکن است خیلی‌ها دچار حرکات غیرقابل پیش‌بینی و منشوری شده و عنان کار از دست مسئولان امر خارج گردد. پس بر می‌گردیم به آقا فیله خودمان.

ادامه مطلب

هفت‌سین مینیمال

چند روز پیش رفتم از دست‌فروش دور میدون وسایل سفره هفت‌سین رو تهیه کنم. یک تابلویی نظرم رو جلب کرد که روش نوشته بود: «هفت‌سین مینیمال، مناسب جیب‌های سوراخ». رفتم بالا سر فروشنده گفتم: «جناب ببخشید، پکیج سفره هفت‌سین‌تون چند»؟ گفت: «نصف قیمت بازار». گفتم: «خوب حالا چیا داره»؟ گفت: «همه چی». گفتم: «والا پکیج‌های شما رو که دارم نگاه می‌کنم، ناقصیش زیاده». گفت: «از کاملم کامل‌تره. تازه ماهی هم داره». گفتم: «ماهیش دودیه؟! اینا که سیاهن». گفت: «به خاطر آلودگی هواست. الان خودتم تو آینه ببینی همین رنگی هستی». گفتم: «سبزه‌هات چرا زردن»؟ گفت: «به‌خاطر کم آبیه، الانم خودتو تو آینه ببینی قیافه‌ت زرد و زاره». گفتم: «سمنوش کو». گفت: «زیر سبزه هست. فقط به‌خاطر کم آبی یکم روشن‌تره و تزئینیه.» گفتم: «یعنی چی تزئینیه»؟ گفت: «یعنی قابل خوردن نیست». گفتم: «فایده‌ش چیه»؟ گفت: «تو عکس که معلوم نمیشه واقعیه یا فیکه». گفتم: «سیبش چی»؟ گفت: «تخم سیب گذاشتیم تو پکیج. بعد عید بکارش بزرگ می‌شه، چندتا جعبه سیب بهت میده». گفتم: «پس سماقش چرا این قدر زیاده»؟ گفت: «چون برای مکیدن همین یه مورد باید در دسترس باشه. البته اینم فیکه، یعنی غوره خشک‌شده هست، ولی همون کار سماق رو می‌کنه برات، تضمینیه». گفتم: «سیر و سرکه نداره»؟ گفت: «یه حبه سیرترشی تو پکیج هست، هر دو مورد رو پوشش میده». گفتم: «سکه که دیگه نداره». طرف دستش رو گذاشت کنار هفت‌سین و گفت: «بیا اینم سکه». گفتم: «این‌که کف دسته فقط». گفت: «چند دیقه صبر کنی، یه سکه هم خدا می‌رسونه».

چاپ شده در ویژه‌نامه نوروزی روزنامه شهرآرا

اجی مجی لا ترجی

یکی بود یکی نبود. در آن دور دورا حدود 40 هزار کیلومتر آن طرفتر شهری بود که مردمانش به خوبی و خوشی روزگار می‌گذراندند. در این شهر مردم از تمامی تکنولوژی‌های روز دنیا برخوردار بودند و تمام کارهای روزمره خودشان را قانونمند و با نظم انجام می‌دادند. لذت استفاده از تکنولوژی و نظم و ترتیب در تمامی کارها آنقدر برایشان عادی شده بود که ثانیه‌ای را بدون این امکانات متصور نبودند.

روزی از روزها جادوگری سوار بر چوب پرنده‌اش به این شهر آمد. زرق و برق شهر چشم جادوگر را کور کرده بود تا جایی که تصمیم گرفت در این شهر بماند، ولی یک مشکل بزرگی جلوی پایش بود، جادوگر نمی‌توانست در میان جمعی که از جنس خودش نیستند به راحتی زندگی کند و به کارهای سابقش ادامه دهد. در نتیجه تصمیم گرفت کار فرهنگی و اجتماعی روی مردم این شهر انجام دهد و چون این کارها هزینه‌بر بود و آهی هم در بساط نداشت، تصمیم گرفت در کنار کار فرهنگی و اجتماعی، به کار اقتصادی نیز دست بزند.

ادامه مطلب

جشن کیک خورون

دیروز جشنی برگزار شده بود با عنوان خوش ‌آمد گویی به آقای سپید. کلی جمعیت اومده بود. اولین بار بود که در چنین جشنی شرکت می‌کردم که اونم از صدقه سری یکی از دوستان بود که من رو فرد مهمی می‌دونست. ماشالا تو جشن تا دلتون بخواد کلی بریز و بپاش و بخور و ببر بود که نگو. البته من هم یه گوشه ایستاده و فقط نظاره‌گر ماجرا بودم به منظور پیدا کردن سوژه‌ای برای نوشتن. آخرای جشن، موقع برش کیک که رسید، بعد از رقص چاقو و دادن و گرفتن شیتیل به رقصنده، من رو صدا کردند و گفتند: «آقا بیا دستت سبکه کیک رو ببر.» اول قبول نکردم و گفتم: «بابا، ماشالا این همه از خودیا هستند، به من نخودی چرا می‌گید کیک رو ببرم واستون؟!» حالا از من انکار و از اونا اصرار. آخرش گفتم: «چشم، اطاعات امر میشه، خب بگید حدودا چند نفرید که من کیک رو بتونم درست تقسیم کنم.» گفتند 11 نفر! گفتم: «شوخیتون گرفته؟! این چیزی که من دارم می‌بینیم حداقل هشتصد، نهصد نفری میشید. یازده تا چیه.» گفتند: «تو کاریت نباشه، اینا همه مرض قند دارند، چیز دیگه میدیم بهشون بخورن، فعلا فقط ما 11 تا هستیم که مشکل قندی- نمکی نداریم. در اصل کلش واسه ماست.» گفتم: «خب، اگر این موضوع رو می‌دونستید، از اول کیک کوچیکتر می‌گرفتید. الان کیک به این بزرگی رو من اگه یازده قسمتش کنم، تیکه‌هاش خیلی بزرگ میشه، خفه نشید اون وقت.» گفتند: «تو ببر، خوردنش با ما. تو نگران این مسائل فرعی نباش.» بعد نیشخندی زدند و در ادامه گفتند: «معلومه تازه کاری، هنوز ندیدی ما چقدر دهن داریم.» خلاصه برش اول رو تا زدم و خواستم برم سراغ برش دوم، یهو دیدم یکیشون پرید وسط و رو هوا یه برش چند کیلویی رو انداخت در خندق بلا. منِ از همه جا بی‌خبر هم همین طور هاج و واج نگاش کردم. راستش رو بخوایید ترسیدم برش‌های بعدی رو بزنم. رو کردم به دوستان 11 نفره و گفتم: «آقا شرمنده، من کوچیک شما هم هستم. لطفا کنید منت بذارید یه نفر دیگه رو مسئول این کار بکنید.» گفتند: «نگران نباش کوچولو، یه چنگال کیک هم می‌دیم تو بخوری.» گفتم: «نه، ممنون. الان که فکر می‌کنم، می‌بینم من هم، مرض قند و مند و وند دارم کلی. گفتند: «پس صبر کن دماسنج رو بیاریم دمای بدنت رو هم بگیریم، نکنه کرونا مورونا داشته باشی و اومدی این وسط ما رو آلوده‌تر از اینی که هستیم بکنی. هان؟» گفتم: «نه نیازی نیست، فعلا تو این جمع که فقط من ماسک دارم. شما چرا نمی‌زنید رو نمی‌دونم.» گفتند: «اونایی که دو سه تا واکسنش رو زدن که دیگه نیازی به ماسک ندارند، تو برو فکر خودت باش.» گفتم: «پس من اگه زحمت رو زودتر کم ‌کنم، فکر کنم بهتر باشه. فقط یه سوال داشتم. این آقای سپید رو که براش جشن خوش آمد گویی گرفتید رو تو جمعیت ما ندیدیم. فامیلیش برام خیلی آشناست. راستی اسم کوچیکشون چیه؟ یکی برگشت گفت: «قبلا دیو بوده، الان که کیکش رو داریم می‌خوریم، موش شده.» بعد غش غش شروع کرد به خندیدن.

بادآوری

«والا با بودجه‌ای که شما دارید و چیزی که مدنظرتون هست یک مورد اکازیون بیشتر ندارم صفر و کلید نخورده. این رو بدونید که چنین قیمتی رو نمی‌تونید هیچ جا پیدا کنید پس الکی وقت خودتون و ما رو هدر ندید. در ضمن الان برید بیرون و برگردید نمیتونم تضمین بدم با همین قیمت واستون بگیرم اینجا رو چون این اکازیون‌ها رو رو هوا می‌زنند، بعد فقط حسرتش براتون باقی میمونه. گفتم از الان بدونید که بعد نگید نگفتید. ببینید الان چون این مورد رو چند دقیقه قبل تازه پیش من سپردن کلیه واحدهاش خالیه و شما می‌تونید بهترین انتخاب رو داشته باشید. خب حالا بفرمایید کدوم سمتش رو میخوایید؟ شمالی، جنوبی، شرقی، غربی یا ۴ جهت ترکیبیش رو؟ من شمال غربی رو بهتون پیشنهاد می‌کنم. اون بخش هم دنجه و هم چندتا گلدون هست که می‌تونید به عنوان حیاط ازش استفاده کنید. گاز پیکنیکتون رو هم کنار گلدونا جا هست بذارید. البته چادر بزرگتر از ۴ نفره ممنوعه چون جا نمیشه اونجا. بر خلاف خیلی جاهای دیگه دور محوطه‌تون رو هم خط چین کردیم که محدوده‌تون مشخص باشه و همسایه‌ای نتونه به حریم خصوصیتون تجاوز کنه، از این بابت نگران نباشید. حالا موارد دیگه رو کاری ندارم، اون دیگه مسئولیتش پای خودتونه. سرویستون هم تو حیاطِ پایین، مشترک میشه با 7 تا خانواده دیگه که بقیه جهت‌های جغرافیای رو تو پشت بوم دارند‌. خب فرمایشاتم تموم شد، حالا بنویسم شما باد بیایید یا می‌خوایید برید بیرون یکم باد بیاد؟!»

وقتی همه خواب بودیم

خسته بودم از همه چیز و همه کس. اواخر که حتی از خودم هم بدم می‌آمد. حتی نمی‌خواستم قیافه خودم را در آینه ببینم. تحمل هیچ چیزی را نداشتم. آن قدر خسته بودم که تنها آرزویم این بود که بخوابم و همه چیز را فراموش کنم. فراموش کنم که در میانه زندگی به انتهای آن رسیده‌ام. فراموش کنم که همه اینها در بیداری دارد اتفاق می‌افتد. فراموش کنم که اصلا من زنده هستم. می‌دانم، بالاخره خوابم خواهد برد نه از روی آرامش بلکه از روی خستگی زیاد. ولی کاش نمی‌خوابیدم، کاش قدرت آن را داشتم که بیدار می‌ماندم و نمی‌گذاشتم این اتفاقات ادامه پیدا کند. باید بیدار می‌ماندم و بقیه را هم بیدار می‌کردم. ولی چه فایده وقتی همه خوابیده‌اند و نمی‌خواهند بیدار شوند یا خودشان را زده‌اند به خواب، دست و پا زدن من چه نتیجه‌ای خواهد داشت. حرف دیگر بس است. خیلی خسته‌ام. اگر کاری ندارید من هم بروم همرنگ جماعت شوم. شب خوش. مخلص شما آگاهی

دوراهی‌های پیچ در پیچ

زندگی ما از بدو تولد از دو راهی گریه کردن یا نکردن، شیر خوردن یا نخوردن شروع شد. بعدها که کم‌کم رشد کردیم این دوراهی‌ها هم رشد کردند و تعدادشان روز به روز بیشتر شد و سر به فلک کشید. ما که البته کم نمی‌آوردیم و همیشه سعی می‌کردیم با تمرکز راه بد را از بدتر تشخیص داده و انتخاب کنیم. به خیال خودمان هنر کرده بودیم چون اعتقاد داشتیم هنر نزد ایرانیان است و بس. البته تعریف هنر در قدیم چیز دیگری بود ولی در حال حاضر هنر خوردن و بردن هنری کلاسیک محسوب می‌شود،

ادامه مطلب

کلاغ‌ پر

یکی بود یکی نبود. در سرزمینی همین دور و ورا زمین‌های زیبا و پربرکتی وجود داشت که هر چه می‌کاشتند چند برابرش را برداشت می‌کردند. روزی از روزها تعدادی کلاغ برخی از دانه‌های مزارعی که کشاورزان با کلی زحمت کاشته بودند را خوردند. مزرعه‌داران ناراحت و نگران از تکرار این ماجرا با اکثریت آرا تصمیم گرفتند با تعدادی مترسک قرارداد همکاری ببندند تا بتوانند با این روش بال کلاغ‌ها را از مزارع کوتاه نمایند.

ادامه مطلب

پوشک یا موشک، مسئله اینست!

این روزها با توجه به کمیاب یا بهتر بگویم نایاب شدن پوشک باید به چند نکته مهم و کلیدی در رابطه با کمبود پوشک در جامعه توجه کرد. در شرایط عادی با توجه به اینکه پوشک‌ها به صورت اسمی تولید داخل محسوب می‌شوند و امسال هم قرار است همه آحاد مردم مخصوصا مسئولین امر در این زمینه دُر افشانی نمایند

ادامه مطلب

پرت و پلا – جون ما بکنید یه درصد

شایعه شده که سهم 50 درصدی ایران تو دریای کاسپین یا همون خزر خودمون شده 11 درصد! خب چه کاریه، برای رفاه بیشتر مردم اون 11 درصد رو می‌کردید یه درصد و خلاص. کلی مردم ایران هم کیف می‌کردند هم کف.

ادامه مطلب

جینگیلیا، فینگیلیا و گینگیلیا

یکی بود، یک نبود. در سرزمینی خیلی دور فینگیلیا زندگی می‌کردند و در سرزمینی کمی نزدیک‌تر جینگیلیا پای به عرصه وجود گذاشته بودند. مردم این دو سرزمین که در حد فوق بالا در فلاکت و بدبختی مطلق زندگی می‌کردند،

ادامه مطلب

مقالات دیگر...

کلا حقوقی نمی‌گیریم که بخواد محفوظ باشه، ولی شما رعایت کنید!

طراحی و اجرا "مینا وب "