سینگِلی و کَجَکی‌ها

داشتم حوادث چند سال اخیر رو مرور می‌کردم، یهو شخصیت دومم گفت: آخه این چه وضعیه هر کی از راه میرسه دست کجش رو میکنه تو خزانه هر چی دلش میخواد بر میداره، میخوره، میبره.

گفتم: نه بابا این چه حرفیه زبونت رو گاز بگیر. کدومشون دست کج هستند آخه. همشون پاک دست و راست دستند. خودم تو خبرها شنیدم.

ادامه مطلب

طرز چروندن غاز

ابتدا باید در یک کشور جهان سومِ در حال توسعه با دنده عقب به دنیا بیایید. اصلا منظورم کشور خاصی نیستا، به جان شما، با انگشت هم اشاره‌ای نمی‌کنم. بعد اینکار باید بدویید دنبال پوشک و شیرخشک. البته در این مرحله شما خیلی نیاز به دویدن ندارید چون پدر و مادرتان جور شما رو می‌کشند. بعد باید بدویید بدویید بدویید تحصیل کنید تا چشاتون از حدقه دربیاد. بعد باید بدویید بدویید بدویید کلاغ پر برید، سینه خیز برید که کم کم مَرد بار بیایید،

ادامه مطلب

سینگِلی و پیکنیک در ملاء عام

ساعت 4 صبح تو خونه برپا زدم. به شخصیت دومم گفتم: آهای پاشو، کودک درونمم رو هم بیدار کن می‌خواییم بریم پیکنیک.

گفت: ای بابا بذار بخوابیم. چی شد یهو هوس پیکنیک کردی تو نصفه شبی؟!

گفتم: نصف شب چیه، الان دو دقیقه دیرتر بریم جا گیرمون نمیادا

ادامه مطلب

سینگِلی و چادر ماشین

تابلویی تو خیابون من رو خیلی متحول کرده بود. به حدی از سینگلی و تحول رسیده بودم که وقتی وارد خونم شدم رفتم اتاق خواب جلوی آینه به شخصیت دومم گفتم: هان، چرا همین طور ایستادی منو نگاه می‌کنی، زود پاشو برو چادر سرت کن.

گفت: وا ... مرد حسابی مگه آدم تو خونشم چادر سر می‌کنه؟!

ادامه مطلب

فوران خدمت با پای غیر تخصصی

اوایل سال 96 تهران کار داشتم. گفتم حالا تا اینجا که اومدم و وقت دارم برم ریاست جمهوری هم ثبت نام کنم. کی به کیه. صبح روز ثبت نام رفتم پذیرش هتل، گفتم: ببخشید میشه شناسنامه‌ام رو بدید جاش پاسپورت بگیرید؟

گفت: آخه مگه میخوای بری ریاست جمهوری ثبت نام کنی؟!

دهنم دو وجب و نیم باز شد، فَکَم افتاد رو زمین، گفتم: شما از کجا فهمیدید؟!

گفت: آخه شما پنجمین نفرید تو این هتل که شناسنامه شو داره میگیره، جاش یه مدرک دیگه میده که بره ثبت نام کنه.

ادامه مطلب

سیرک در اوشکول‌تپه

یکی بود یکی نبود. در سرزمینی دور همین نزدیکی‌ها یک شهر خیلی کوچکی بود به نام اوشکول‌تپه که هیچ امکانات خاصی نداشت و دچار خشکسالی شده بود به طوری که جمع کثیری از مردمانش به خصوص جوانان برای امید به زندگی بهتر شهر را ترک کرده بودند. مردم این شهر در عمرشان اصلا سیرک ندیده بودند حتی در رادیوی محلیشان. ولی یک روز یهویی در سطح شهر تابلوهای بزرگ تبلیغاتی مثل قارچ سبز شدند که همه مردم شهر را به دیدن این سیرک بزرگ دعوت کرده بودند. نکته جالب اینجا بود که در این آگهی‌ها اعلام شده بود که بلیط این سیرک رایگان بوده و مردم می‌توانند با تماس با فلان شماره بلیط خود را ثبت و جایشان را رزرو نمایند.

ادامه مطلب

ماله‌کشون

یکی بود یکی نبود. یا بهتر بگویم چند تا موسسه مالی بود، چندتا هم نبود. یعنی اول بودند ولی بعدا به دلایل معلوم ولی نامعلوم نبودند. حالا چرا این‌هایی که الان نیستند، اول بودند و اصلا چرا اینقدر بودند، به من و شما و بانک مرکزی ارتباطی پیدا نمی‌کند. موضوع از این قرار بود که تو چند تا از این روزهای خوب خدا چند نفر درشت مُرُشت نشستند دور هم گفتند آقا بیاییم بانک بزنیم. البته اول قرار بود بروند بانک بزنند و پول‌های بانک را سرقت کنند ولی خب از قدیم گفته بودند چندتا فکر همیشه بهتر از یک فکر هست، بنابراین تجمیع فکرهای این بزرگواران به اینجا ختم شد که چه کاری‌ست بروند بانک بزنند به جای این کار بیایند با هم جمع شوند و بانک بزنند یعنی بانک تأسیس کنند،

ادامه مطلب

به نام خدایی که هوام رو نداشت

ملت غیور ایران، مردم همیشه در صحنه، اکنون که حسودان، بخیلان و تنگ‌نظران توفیق یافتند تا خادم خدمت به مردم را که به مرز خفگی خدمت رسیده بود را از گردنه انتخابات ریاست بر شما خارج کنند، اعلام می‌دارم که به دلیل عدم اعلام دلایل مُتقن و مشخص و مبرهن، دلایل ذیل برای رد صلاحیت این بنده حقیر سر و پا تقصیر در خدمت به مردم عزیز و دوست داشتنی گمانه زنی می‌شود، باشد که روزی این توفیق را به دست آورم تا برکات حضور شما را در پست ریاست بر شما از نزدیک لمس نمایم. به قول دوستان و همفکرانم حقیقتاً ریاست حقم بود، تو مشتم بود.

ادامه مطلب

پرت و پلا (4)

* چند روزه داستان عدم پخش زنده مناظره‌های کاندیداهای ریاست جمهوری حسابی داغه. اول که کمیسیون بررسی تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری اعلام کرد که ابتدا مناظره‌ها ضبط و بعدا پخش میشه، درست مثل سریال‌های کره‌ای! یعنی خروجی کار اینقدر میتونه تغییر کنه و قیچی بشه که خود نامزدها بمونند که اصلا اونا خودشون بودند که داشتند مناظره می‌کردند یا نه بدلشون بوده!

ادامه مطلب

پَرت و پَلا (2)

* داشتم به لیست افرادی که تو انتخابات پیشرو ثبت‌نام کردند نگاه می‌کردم، دیدم واقعا جای ما طنزنویسان خیلی خالیه. آخه خداییش این همه طنزنویس و طنزپرداز و طنزگو داریم که می‌تونند کلی استندآپ کمدی‌های خوب و باحال درست کنند و مردم رو بخندونند، خب چرا نباید ثبت‌نام کنند و وارد عرصه رقابت بشن؟! حداقل حسنش به اینه که استندآپ کمدی‌ها‌شون طنزه و یه بار معنایی داره نه هزل و هجو و فکاهه. حالا اصلا شرکت طنزپردازان به کنار. لااقل اعضای کاندید شده برن 4 تا کتاب طنز بخونند یا با 4 تا طنزپرداز نشست و برخاست کنند تا استندآپ کمدی‌هایی که ازشون تو محیط‌های مجازی بیرون میاد یه بار معنایی داشته باشه و به طنز فاخر نزدیک و عجین باشه نه طنز آبکی! بسه دیگه این همه ویدئوهای خنده‌دار و بی‌معنی میدید بیرون. به جای کمیت کمی کیفیت کاراتون رو ببرید بالا لااقل، اَه!

ادامه مطلب

این و اون

یکی بود یکی نبود. یه این بود یه اون. اسم اینی که بود این بود و اونی که بود اون. این به اون می‌گفت اون و اون هم به این می‌گفت اون چون معنی اون برای هر کدوم متفاوت بود! اونی که این می‌گفت واقعاً اون بود چون اسمش اون بود ولی اونی که اون می‌گفت این بود و اون منظورش ضمیر اشاره بود نه اسم اون. مردم بیچاره چون همیشه فکر می‌کردند که این و اون با ضمیر اشاره همدیگر رو مورد خطاب قرار میدن این بود که فکر می‌کردند حرف این رو می‌فهمند ولی حرف اون رو نه.

ادامه مطلب

سینگِلی و زیر و رو سازی

هفتم آبان ماه داشتم خبر گوش می‌دادم که شنیدم تلویزیون مِیلی گفت جاده شیراز به پاسارگاد به علت آسفالت کردن دو روز بسته است، لطفا مراجعه نکنید، حتی شما دوست فلان فلان شده! رو کردم به شخصیت دومم گفتم: خُب چرا دقیقا این روز خاص رو بستن و بقیه روزا بازه؟! بعدشم تو این یکی دو روز چی کار میتونن بکنند؟! یعنی میرسن آسفالت کنند تو این مدت کم؟!

ادامه مطلب

سینگِلی مگسی می‌شود

به حدی از سینگلی رسیدم که وقتی می‌خوام شکلات بخورم تو گوشم صدای ویز ویز می‌شنوم. یک روز رو کردم به شخصیت دومم گفتم: این موضوع حتما یه مصلحتی توش هست.

گفت: مصلحتی توش نیست، حتما چشمت به بیلبردهای خیابون‌ها افتاده باز جو گیر شدی.

ادامه مطلب

سینگِلی و ورود به ورزشگاه

به حدی از سینگلی رسیدم که داشتم می‌رفتم ورزشگاه آزادی، دم ورودی که رسیدم با دست راستم دست چپم رو گرفتم گفتم: هان کجا داری میری؟! مگه نمی‌دونی نمی‌تونی بری تو؟! یالا زود توبه کن برگرد.

گفت: به تو چه، تو کیه منی که داری به من امر و نهی می‌کنی؟!

گفتم: خود توام احمق.

ادامه مطلب

ایادی و نمک طعام!

یکی بود یکی نبود. یه شخصی بود به نام ایادی. اسم ایشان آنقدر خاص بود که بین 36 میلیون نفر تنها کسی بود که این اسم را با خود یدک می‌کشید. این ایادی چند وقتی برای رسیدن به آمال و آرزوهایش به شهر مهاجرت کرده بود و از زندگی شهری اطلاع چندانی نداشت. از شانس شیشکی وی در همین گیر و دار که آمده بود به شهر و دنبال کار می‌گشت، یکی در روزنامه تیتر زد "ایادی دشمن در شهر". این بنده خدای از همه جا بی‌خبر هر جا که می‌رفت دنبال کار، تا از وی می‌پرسیدند اسمت چیست و می‌گفت ایادی، مردم پا می‌گذاشتند به فرار.

ادامه مطلب

دو قطب مثبت

یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری دو تا قطب بودند به نام قطب مثبت! به این دلیل که هر کدام خودشان را مثبت و قطب مخالف را منفی به حساب می‌آوردند، هر دو قطب شده بودند مثبت و این وسط قطب منفی وجود نداشت. بر طبق قانون فیزیک دو قطب همنوع همدیگر در دفع و غیر همنوع همدیگر را جذب می‌کنند ولی خب این قطب‌ها با توجه به اینکه در جامعه‌ای بودند که همه کارها برعکس انجام می‌شد، آنها نیز به تبع این قانون برعکس عمل می‌کردند. یعنی قطب‌های همنوع را جذب و غیر همنوع را دفع می‌کردند.

ادامه مطلب

زاغی خانم و قالب ویژه‌ی پنیر

یکی بود یکی نبود. روزی زاغی خانم قالب پنیر به دست رفت و روی شاخه درختی نشست و شروع کرد به سردادن آواز جیگیلی جیگیلی.

روباه طبق معمول از زیر درخت در حال گذر بود که باز این زاغی خانم ما را دید و گفت: اَه اَه ... این چه ریخت و قیافه‌ایه واسه خودت درست کردی... شبیه عجوزه‌ها شدی!

ادامه مطلب

به نام خدایی که من را مدیر آفرید

ملت غیور ایران، مردم همیشه در صحنه، اکنون که مقاومت خدمتی را پشت سر گذاشته و برای جلوگیری از خفگی خدمت به شما عزیزان با پای چپ وارد صحنه پرسوز و گداز انتخابات ریاست جمهوری شده‌ام، این توفیق را یافته‌ام که برنامه‌های مدون و عملیاتی خود را خدمتتان معرفی کرده تا خود، خانواده و جد و آبادتان دو دستی، چهارپایی و شش چشمی شتابان بیایید و به من رای دهید تا بترکد چشم حسودان، بخیلان و تنگ‌نظران عالم هستی. من از همین جا اعلام می‌دارم با همین دمپایی که بر پا دارم به جنگ حسودان، بخیلان و تنگ‌نظران خواهم رفت و با ضربات کاری قولنجشان را تا ته می‌شکانم تا دچار لهیدگی حاد شده تا دیگر حتی با ریختن آب بر روی قسمت لهیده شده هم نتوانند از جایشان بلند شوند و رجز بخوانند.

ادامه مطلب

پرت و پلا (3)

* چند وقت پیش خونده بودم که در بلاد کفر سرعت‌گیرهای هوشمندی طراحی کردند که اگه با سرعت مجاز از روش رد بشی پایین میره و هم سطح خیابون میشه، ولی اگه با سرعت بالا بری تغییر شکل نمیده. آخه یکی نیست بگه این چه کاریه. خب شما مثل بچه آدم یعنی مثل ما یه سرعت گیر سیمانی یا بتونی بذار وسط خیابون این هوا ... به اندازه یه تپه.

ادامه مطلب

پَرت و پَلا (1)

* با خودم داشتم فکر می‌کردم که این همه بانک مثل قارچ سمی درست کردند که مردم فقط توش مادیات بریزند که چی؟! آخه مردم ما مگه چقدر مادیات دارند؟ به نظر من باید حداقل برای تنوع هم شده یه بانک معنویات دایر کنند که مردم بیان معنویاتشون رو پس انداز کنند برای روز مبادا یا موقع نیازشون معنویات وام بگیرند و کم‌کم پس بدن تا بقیه هم بتونند از وام معنویاتشون استفاده کنند. بعد تازه می‌تونند برای همین بانکشون هم قرعه کشی بذارن، مثلا بگن به نفرات برتر یک ماچ آبدار هدیه میدیم. والا، ملت تشنه همین یه ماچ هم هستند، میان هر چی معنویات تو آستینشون دارن میریزن تو بانک بلکه صاحب یه ماچ بشن. چیه همش از صبح تا شب دنبال افزایش کمیت زندگی مردم هستید، یکم هم به فکر کیفیت زندگی مردم باشید دیگه!

ادامه مطلب

فانی و باقی

یکی بود یکی نبود. دو برادر دوقلو بودند به نام فانی و باقی. فانی فقط دنبال مادیات بود و کل زندگیش را گذاشته بود روی کسب روزی و باقی فقط دنبال معنویات و کل زندگیش را گذاشته بود روی دعا و نیایش. فانی و باقی در دو دنیای متفاوت سیر می‌کردند و در دو دیار همجوار زندگی.

ادامه مطلب

مقالات دیگر...

کلا حقوقی نمی‌گیریم که بخواد محفوظ باشه، ولی شما رعایت کنید!

طراحی و اجرا "مینا وب "