جینگیلیا، فینگیلیا و گینگیلیا

یکی بود، یک نبود. در سرزمینی خیلی دور فینگیلیا زندگی می‌کردند و در سرزمینی کمی نزدیک‌تر جینگیلیا پای به عرصه وجود گذاشته بودند. مردم این دو سرزمین که در حد فوق بالا در فلاکت و بدبختی مطلق زندگی می‌کردند،

برای آنکه پولشان از ارزش نیفتد پول‌هایشان را داخل آسانسور گذاشته و هی از طبقه‌ای به طبقه دیگر برج‌هایشان بالا و بالاتر می‌بردند و خیال می‌کردند خیلی زرنگ تشریف دارند. موازی این دو قوم در سرزمینی خیلی نزدیک‌ به ما گینگیلیا زندگی می‌کردند و اعتقاد داشتند که جینگیلیا و فینگیلیا پولهای‌شان را دارند به باد هوا می‌سپرند. مردم این سرزمین برای اینکه پول‌هایشان را ذخیره کنند آنها را در آسانسورهای زیرزمینی قرار داده و در زیر زمین احتکار می‌کردند. برای اینکه این فکر بکر را یک وقت جینگیلیا و فینگیلیا ندزدند، گینگیلیا علاوه بر کشیدن حصار دور خود، مغزشان را درون یک قفس آهنی گذاشته و درش را پلمپ کردند تا یک وقت این دانش به دست اجانبی همچون فینگیلیا و جینگیلیا نیفتد. همین باعث شد که مغز نسل‌های بعدی گینگیلیا با همان پلمپ‌های سرخود تکثیر شد و هرسال به مناسبت این اتفاق میمون نسل‌های بعدی بر تعداد طبقات زیرین آسانسور اضافه و پول‌های خود را در آنجا احتکار ‌می‌کردند تا اینکه بالاخره رسیدند به هسته زمین و همگی با پول‌ها و پلمپ‌هایشان درهم ذوب شدند و رفتند پی کارشان!

قصه ما به سر رسید، جینگیلیا به هدفشون نرسیدند!

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
  • مهمان - علی شمش آبادی

    بادرود
    فوق العاده بود !

    چهارشنبه 13 تیر 1397 - حدود 4 ماه قبل

کلا حقوقی نمی‌گیریم که بخواد محفوظ باشه، ولی شما رعایت کنید!

طراحی و اجرا "مینا وب "