خا موش

روزی روزگاری در سرزمینی دور همین دور و برا موش باهوشی در مزرعه‌‌ای سرسبز زندگی می‌‌کرد. این موش علاوه بر هوش، اعتقاد به موشیت هم داشت، یعنی پایند اخلاقیات موشی بود. بدین صورت که از ته مانده‌های مزرعه تغذیه می‌کرد و کاری با مزرعه‌‌دار و محصولات زراعی محل زندگیش نداشت. این موش باهوش هر روز که از لانه‌‌اش بیرون می‌رفت علاوه بر گشتن دنبال یک لقمه نان، رفت و آمدهای مزرعه را نیز زیر نظر می‌گرفت تا بتواند برای آینده‌اش برنامه‌ریزی کند. ولی چون اوضاع مزرعه همیشه قمر در عقرب بود، هر بار هر برنامه‌ای می‌ریخت فایده‌ای برایش نداشت و روز به روز اوضاع لانه و انبار خورد و خوراکش دچار لطمه بیشتری می‌شد.

علاوه بر این مسئله برای مزرعه‌ی به آن سرسبزی و حیوانات داخل طویله هم دلش می‌سوخت چون مزرعه‌‌دار در این طویله هیچ روزنه‌ای باقی نگذاشته بود که حتی کمی نور به داخلش نفوذ کند. بنابراین همه حیوانات داخل طویله با اینکه چشم داشتند ولی به نوعی دچار کوری شده بودند و فقط با صدای هم ارتباط برقرار می‌کردند. موش باهوش گر چه هر بار سعی می‌کرد از زیر دیوار طویله به داخل آن نفوذ کند و اتفاق‌ها و زیبایی‌های بیرون مزرعه را برای آنها تعریف کند و به سوالاتشان پاسخ دهد، ولی وقتی می‌دید کسی حرفش را نمی‌فهمد و کاری از پیش نمی‌برد، بیخیال نشان دادن راه و چاه زندگی به دیگر حیوانات شد و دچار افسردگی گشت. این روال ادامه پیدا کرد و از آن به بعد هر حیوانی که از موش سوالی می‌کرد در جواب می‌گفت: «خا». همین مسئله باعث شد این موش باهوش به خا موش معروف شود و آنقدر این معروفیتش بیشتر از باهوش بودنش در کوی و برزن پیچید که تمامی ساکنین مزارع اطراف ندیده میشناختنش و تکیه کلام همه شان شده بود «خا».

باری، اوضاع مزرعه روز به روز در حال بدتر شدن بود و خا موش هم که کلا خاموش شده بود و دیگر نه حرفی می‌زد و نه نظر و پیشنهادی می‌داد. روزی از روزها مزرعه‌دار از روی بخل و حسد و غرض ورزی نسبت به معروفیت خا موش تصمیم گرفت خا موش را برای همیشه خاموش کند. این شد که از بازار چند عدد تله موش تهیه کرد و گذاشت جلوی لانه‌ی خا موش. خا موشِ باهوش چون به اندازه موهای مزرعه‌‌دار کتاب خوانده بود، به قصد و غرض مزرعه‌دار پی برد و دست به تله موش نزد. مزرعه‌دار روزها این کار را تکرار کرد ولی وقتی متوجه شد خا موش هنوز خاموش نشده، تصمیم گرفت از مرگ موش برای خاموش کردن خا موش استفاده کند. بنابراین مرگ موش را با گندم و جو مخلوط کرد و در اطراف لانه خا موش ریخت. این بار نیز خا موش باهوش متوجه نیرنگ مزرعه‌دار شد و از آنها استفاده نکرد ولی برای اینکه مزرعه‌دار فکر کند گندم و جو را خورده است، آنها را با احتیاط در همان قسمت زیر خاک پنهان کرد و بعد از آن سعی کرد با احتیاط بیشتری بیرون برود.

چند وقتی از این ماجرا گذشت. یک روز زمانی که خاموش از لانه‌اش بیرون رفته بود وقتی برگشت دید که مزرعه‌دار لانه‌اش را با سیمان پر کرده است. خاموش که دیگر صبرش لبریز شده بود، تصمیم گرفت از خاموشی استعفاء بدهد و دوباره همان موش باهوشی شود که قبلا بود. بنابراین برای اینکه مزرعه‌‌دار بفهمد که پا روی دم بد موشی گذاشته است، ابتدا قسمتی از پایه اصلی دیوار پشت طویله را جوید و چند روز که به انتهای کارش مانده بود داخل طویله شد و شروع کرد به آموزش حیوانات داخل طویله که چطور به وسیله دست، پا، سم و دندان بندهای خودشان را باز کنند و از آنها دعوت ‌کرد با فشار دادن دیوار پشت طویله که موش آن را آماده کرده بود، رها شوند و روشنایی و سرسبزی را از نزدیک با چشمان خود ببینند و لمس کنند. برخی حیوانات در ابتدا به هیجان آمدند ولی با صحبت‌های الاغ کمی سرد شدند چون الاغ گفته بود که آب و خوراک مجانی برای ما همیشه مهیاست. ما که بیرون نمی‌دانیم چه چیزی انتظار ما را می‌‌کشد، لااقل اینجا جایمان خوب است. موش توضیحاتش را در مورد جهان بیرونی کامل‌تر کرد و حتی به سرعت روزنه‌ای کوچک را روی دیوار پشت طویله ایجاد کرد تا حیوانات بتوانند قسمتی از نور و سرسبزی مزرعه را ببینند تا شاید متوجه حرف‌های موش شوند ولی تأثیری نداشت و هیچ کس از سر جای خود تکان نخورد. موش که از حیوانات مزرعه نا امید شده بود خطاب به آنها گفت: «چرا متوجه نیستید. مزرعه‌دار شما را فقط برای رفع نیازهای خود نگه داشته و هیچ روزنه‌ای را در طویله نگذاشته بماند تا هر بار که یکی از شما را می‌برد شما متوجه غیبت آن نشوید و به خوردن و خوابیدنتان ادامه دهید. وگرنه چرا جلوی در ورودی پرده کشیده تا وقتی وارد طویله می‌‌شود حتی لحظه‌ای نوری از بیرون به داخلش رسوخ نکند و چشمتان به بیرون نیافتد؟ یکم فکر کنید، یکم باندیشید.» گاو عصبانی شد و به موش گفت: « تو به ما حسودیت می‌‌شود چون می‌بینی همه چیز برای ما مهیاست ولی تو باید کار کنی و جان بکنی برای بدست آوردن یک لقمه نان. پس ما را تنها بگذار و در طویله آشوب راه نیانداز که بد خواهی دید.» موش که از حیوانات مزرعه کاملا قطع امید کرده بود از مزرعه به جنگل کوچ کرد و زندگی پرتلاش خود را پرتلاش‌تر از همیشه ادامه داد.

از آن پس بچه‌های حیوانات مزرعه هم همچنان در تاریکی به دنیا می‌آمدند و در تاریکی ناپدید می‌شدند و تنها برخی از آنها از همان روزنه‌ی کوچکی که توسط خا موش ایجاد شده بود به بیرون می‌نگریستند و می‌گریستند و به اجداد و نیاکان خودشان لعن و نفرین می‌فرستادند.

قصه ما به سر رسید‌، آخرش به جایی نرسید!

نظرات (0)

هنوز نظری ارسال نشده است

دیدگاه خود را بیان کنید

  1. Posting comment as a guest.
پیوست (0 / 3)
انتشار موقعیت

کلا حقوقی نمی‌گیریم که بخواد محفوظ باشه، ولی شما رعایت کنید!

طراحی و اجرا "مینا وب "