وقتی همه خواب بودیم

خسته بودم از همه چیز و همه کس. اواخر که حتی از خودم هم بدم می‌آمد. حتی نمی‌خواستم قیافه خودم را در آینه ببینم. تحمل هیچ چیزی را نداشتم. آن قدر خسته بودم که تنها آرزویم این بود که بخوابم و همه چیز را فراموش کنم. فراموش کنم که در میانه زندگی به انتهای آن رسیده‌ام. فراموش کنم که همه اینها در بیداری دارد اتفاق می‌افتد. فراموش کنم که اصلا من زنده هستم. می‌دانم، بالاخره خوابم خواهد برد نه از روی آرامش بلکه از روی خستگی زیاد. ولی کاش نمی‌خوابیدم، کاش قدرت آن را داشتم که بیدار می‌ماندم و نمی‌گذاشتم این اتفاقات ادامه پیدا کند. باید بیدار می‌ماندم و بقیه را هم بیدار می‌کردم. ولی چه فایده وقتی همه خوابیده‌اند و نمی‌خواهند بیدار شوند یا خودشان را زده‌اند به خواب، دست و پا زدن من چه نتیجه‌ای خواهد داشت. حرف دیگر بس است. خیلی خسته‌ام. اگر کاری ندارید من هم بروم همرنگ جماعت شوم. شب خوش. مخلص شما آگاهی

نظرات (0)

هنوز نظری ارسال نشده است

دیدگاه خود را بیان کنید

  1. Posting comment as a guest.
پیوست (0 / 3)
انتشار موقعیت

کلا حقوقی نمی‌گیریم که بخواد محفوظ باشه، ولی شما رعایت کنید!

طراحی و اجرا "مینا وب "