images/slideshow/0.jpg
images/slideshow/001.jpg
images/slideshow/01.jpg
images/slideshow/1.jpg
images/slideshow/10.JPG
images/slideshow/11.jpg
images/slideshow/3.jpg
images/slideshow/5.jpg
images/slideshow/6.jpg
images/slideshow/9.JPG

فوران خدمت با پای غیر تخصصی

اوایل سال 96 تهران کار داشتم. گفتم حالا تا اینجا که اومدم و وقت دارم برم ریاست جمهوری هم ثبت نام کنم. کی به کیه. صبح روز ثبت نام رفتم پذیرش هتل، گفتم: ببخشید میشه شناسنامه‌ام رو بدید جاش پاسپورت بگیرید؟

گفت: آخه مگه میخوای بری ریاست جمهوری ثبت نام کنی؟!

دهنم دو وجب و نیم باز شد، فَکَم افتاد رو زمین، گفتم: شما از کجا فهمیدید؟!

گفت: آخه شما پنجمین نفرید تو این هتل که شناسنامه شو داره میگیره، جاش یه مدرک دیگه میده که بره ثبت نام کنه.

ادامه مطلب

ایادی و نمک طعام!

یکی بود یکی نبود. یه شخصی بود به نام ایادی. اسم ایشان آنقدر خاص بود که بین 36 میلیون نفر تنها کسی بود که این اسم را با خود یدک می‌کشید. این ایادی چند وقتی برای رسیدن به آمال و آرزوهایش به شهر مهاجرت کرده بود و از زندگی شهری اطلاع چندانی نداشت. از شانس شیشکی وی در همین گیر و دار که آمده بود به شهر و دنبال کار می‌گشت، یکی در روزنامه تیتر زد "ایادی دشمن در شهر". این بنده خدای از همه جا بی‌خبر هر جا که می‌رفت دنبال کار، تا از وی می‌پرسیدند اسمت چیست و می‌گفت ایادی، مردم پا می‌گذاشتند به فرار.

ادامه مطلب

دو قطب مثبت

یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری دو تا قطب بودند به نام قطب مثبت! به این دلیل که هر کدام خودشان را مثبت و قطب مخالف را منفی به حساب می‌آوردند، هر دو قطب شده بودند مثبت و این وسط قطب منفی وجود نداشت. بر طبق قانون فیزیک دو قطب همنوع همدیگر در دفع و غیر همنوع همدیگر را جذب می‌کنند ولی خب این قطب‌ها با توجه به اینکه در جامعه‌ای بودند که همه کارها برعکس انجام می‌شد، آنها نیز به تبع این قانون برعکس عمل می‌کردند. یعنی قطب‌های همنوع را جذب و غیر همنوع را دفع می‌کردند.

ادامه مطلب

زاغی خانم و قالب ویژه‌ی پنیر

یکی بود یکی نبود. روزی زاغی خانم قالب پنیر به دست رفت و روی شاخه درختی نشست و شروع کرد به سردادن آواز جیگیلی جیگیلی.

روباه طبق معمول از زیر درخت در حال گذر بود که باز این زاغی خانم ما را دید و گفت: اَه اَه ... این چه ریخت و قیافه‌ایه واسه خودت درست کردی... شبیه عجوزه‌ها شدی!

ادامه مطلب

به نام خدایی که من را مدیر آفرید

ملت غیور ایران، مردم همیشه در صحنه، اکنون که مقاومت خدمتی را پشت سر گذاشته و برای جلوگیری از خفگی خدمت به شما عزیزان با پای چپ وارد صحنه پرسوز و گداز انتخابات ریاست جمهوری شده‌ام، این توفیق را یافته‌ام که برنامه‌های مدون و عملیاتی خود را خدمتتان معرفی کرده تا خود، خانواده و جد و آبادتان دو دستی، چهارپایی و شش چشمی شتابان بیایید و به من رای دهید تا بترکد چشم حسودان، بخیلان و تنگ‌نظران عالم هستی. من از همین جا اعلام می‌دارم با همین دمپایی که بر پا دارم به جنگ حسودان، بخیلان و تنگ‌نظران خواهم رفت و با ضربات کاری قولنجشان را تا ته می‌شکانم تا دچار لهیدگی حاد شده تا دیگر حتی با ریختن آب بر روی قسمت لهیده شده هم نتوانند از جایشان بلند شوند و رجز بخوانند.

ادامه مطلب

این و اون

یکی بود یکی نبود. یه این بود یه اون. اسم اینی که بود این بود و اونی که بود اون. این به اون می‌گفت اون و اون هم به این می‌گفت اون چون معنی اون برای هر کدوم متفاوت بود! اونی که این می‌گفت واقعاً اون بود چون اسمش اون بود ولی اونی که اون می‌گفت این بود و اون منظورش ضمیر اشاره بود نه اسم اون. مردم بیچاره چون همیشه فکر می‌کردند که این و اون با ضمیر اشاره همدیگر رو مورد خطاب قرار میدن این بود که فکر می‌کردند حرف این رو می‌فهمند ولی حرف اون رو نه.

ادامه مطلب

سیرک در اوشکول‌تپه

یکی بود یکی نبود. در سرزمینی دور همین نزدیکی‌ها یک شهر خیلی کوچکی بود به نام اوشکول‌تپه که هیچ امکانات خاصی نداشت و دچار خشکسالی شده بود به طوری که جمع کثیری از مردمانش به خصوص جوانان برای امید به زندگی بهتر شهر را ترک کرده بودند. مردم این شهر در عمرشان اصلا سیرک ندیده بودند حتی در رادیوی محلیشان. ولی یک روز یهویی در سطح شهر تابلوهای بزرگ تبلیغاتی مثل قارچ سبز شدند که همه مردم شهر را به دیدن این سیرک بزرگ دعوت کرده بودند. نکته جالب اینجا بود که در این آگهی‌ها اعلام شده بود که بلیط این سیرک رایگان بوده و مردم می‌توانند با تماس با فلان شماره بلیط خود را ثبت و جایشان را رزرو نمایند.

ادامه مطلب

ماله‌کشون

یکی بود یکی نبود. یا بهتر بگویم چند تا موسسه مالی بود، چندتا هم نبود. یعنی اول بودند ولی بعدا به دلایل معلوم ولی نامعلوم نبودند. حالا چرا این‌هایی که الان نیستند، اول بودند و اصلا چرا اینقدر بودند، به من و شما و بانک مرکزی ارتباطی پیدا نمی‌کند. موضوع از این قرار بود که تو چند تا از این روزهای خوب خدا چند نفر درشت مُرُشت نشستند دور هم گفتند آقا بیاییم بانک بزنیم. البته اول قرار بود بروند بانک بزنند و پول‌های بانک را سرقت کنند ولی خب از قدیم گفته بودند چندتا فکر همیشه بهتر از یک فکر هست، بنابراین تجمیع فکرهای این بزرگواران به اینجا ختم شد که چه کاری‌ست بروند بانک بزنند به جای این کار بیایند با هم جمع شوند و بانک بزنند یعنی بانک تأسیس کنند،

ادامه مطلب

به نام خدایی که هوام رو نداشت

ملت غیور ایران، مردم همیشه در صحنه، اکنون که حسودان، بخیلان و تنگ‌نظران توفیق یافتند تا خادم خدمت به مردم را که به مرز خفگی خدمت رسیده بود را از گردنه انتخابات ریاست بر شما خارج کنند، اعلام می‌دارم که به دلیل عدم اعلام دلایل مُتقن و مشخص و مبرهن، دلایل ذیل برای رد صلاحیت این بنده حقیر سر و پا تقصیر در خدمت به مردم عزیز و دوست داشتنی گمانه زنی می‌شود، باشد که روزی این توفیق را به دست آورم تا برکات حضور شما را در پست ریاست بر شما از نزدیک لمس نمایم. به قول دوستان و همفکرانم حقیقتاً ریاست حقم بود، تو مشتم بود.

ادامه مطلب

پرت و پلا (4)

* چند روزه داستان عدم پخش زنده مناظره‌های کاندیداهای ریاست جمهوری حسابی داغه. اول که کمیسیون بررسی تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری اعلام کرد که ابتدا مناظره‌ها ضبط و بعدا پخش میشه، درست مثل سریال‌های کره‌ای! یعنی خروجی کار اینقدر میتونه تغییر کنه و قیچی بشه که خود نامزدها بمونند که اصلا اونا خودشون بودند که داشتند مناظره می‌کردند یا نه بدلشون بوده!

ادامه مطلب

کلاه به سر

یکی سرش می‌شد، یکی سرش نمی‌شد. اونی که سرش نمی‌شد کلاه می‌گذاشتند سرش و اونی که سرش می‌شد از سرش کلاه بر می‌داشتند. اونایی که کلاه سرشان می‌رفت به کلاهشون افتخار می‌کردند و اونایی که کلاه از سرشان بر می‌داشتند، دیگر کلاهی نداشتند که بگذارند سرشان یا سر دیگری و چون نیازمند شدید کلاه می‌شدند، از کسانی که کلاه از سر دیگران بر می‌داشتند، کلاه می‌خریدند تا هم سر خودشان بی‌کلاه نماند و هم بتوانند در مواقع لزوم کلاه سر دیگری بگذارند.

ادامه مطلب

مقالات دیگر...

شبکه های اجتماعی من

 

کلا حقوقی نمی‌گیریم که بخواد محفوظ باشه، ولی شما رعایت کنید!

طراحی و اجرا "مینا وب "