images/slideshow/0.jpg
images/slideshow/001.jpg
images/slideshow/01.jpg
images/slideshow/1.jpg
images/slideshow/10.JPG
images/slideshow/11.jpg
images/slideshow/3.jpg
images/slideshow/5.jpg
images/slideshow/6.jpg
images/slideshow/9.JPG

سینگِلی و بازیدن

تلویزیون رو روشن کردم دیدم هیچی نداره، منم کنترل رو گرفتم دستم هی این کانال اون کانال ‌زدم تا لااقل یه چیز درست درمون از بین این همه شبکه پیدا کنم که یهو چشمم افتاد به بازی کشتی. تو همین وانفسا دیدم یکی با صدای بلند ولی یواش داره میگه باید ببازی، باید ببازی. صدای تلویزیون رو قطع کردم، اطرافم رو نگاه کردم چیزی نشنیدم. دوباره صدای تلویزیون رو زیاد کردم، باز همون جمله رو شنیدم. مجددا صدای تلویزیون رو قطع کردم. به ندای درونم شک کردم، برگشتم گفتم: ندا جان تو بودی؟!

ادامه مطلب

سینگِلی و زمین خواری

داشتم تو خونه راه میرفتم یهو خوردم زمین، زانوم زخمی شد. ندای درونم بیدار شد و بی‌مقدمه گفت: چیه باز زمین خوردی؟

گفتم: بله خب، چی کار کنم حواس پرتی دارم.

گفت: کاش یکم حواس جمعی داشتی، جور دیگه‌ای زمین میخوردی تا بدون زخمی زیلی شدن از این وضع بیرون میومدیم.

گفتم: مگه وضعمون چشه؟

گفت: چش نیست؟! هشتمون گرو نهمونه، نهمون گرو هشتمونه. کلا گیر افتادیم تو میدون.

ادامه مطلب

طرز چروندن غاز

ابتدا باید در یک کشور جهان سومِ در حال توسعه با دنده عقب به دنیا بیایید. اصلا منظورم کشور خاصی نیستا، به جان شما، با انگشت هم اشاره‌ای نمی‌کنم. بعد اینکار باید بدویید دنبال پوشک و شیرخشک. البته در این مرحله شما خیلی نیاز به دویدن ندارید چون پدر و مادرتان جور شما رو می‌کشند. بعد باید بدویید بدویید بدویید تحصیل کنید تا چشاتون از حدقه دربیاد. بعد باید بدویید بدویید بدویید کلاغ پر برید، سینه خیز برید که کم کم مَرد بار بیایید،

ادامه مطلب

سینگِلی و پیکنیک در ملاء عام

ساعت 4 صبح تو خونه برپا زدم. به شخصیت دومم گفتم: آهای پاشو، کودک درونمم رو هم بیدار کن می‌خواییم بریم پیکنیک.

گفت: ای بابا بذار بخوابیم. چی شد یهو هوس پیکنیک کردی تو نصفه شبی؟!

گفتم: نصف شب چیه، الان دو دقیقه دیرتر بریم جا گیرمون نمیادا

ادامه مطلب

سینگِلی و چادر ماشین

تابلویی تو خیابون من رو خیلی متحول کرده بود. به حدی از سینگلی و تحول رسیده بودم که وقتی وارد خونم شدم رفتم اتاق خواب جلوی آینه به شخصیت دومم گفتم: هان، چرا همین طور ایستادی منو نگاه می‌کنی، زود پاشو برو چادر سرت کن.

گفت: وا ... مرد حسابی مگه آدم تو خونشم چادر سر می‌کنه؟!

ادامه مطلب

فوران خدمت با پای غیر تخصصی

اوایل سال 96 تهران کار داشتم. گفتم حالا تا اینجا که اومدم و وقت دارم برم ریاست جمهوری هم ثبت نام کنم. کی به کیه. صبح روز ثبت نام رفتم پذیرش هتل، گفتم: ببخشید میشه شناسنامه‌ام رو بدید جاش پاسپورت بگیرید؟

گفت: آخه مگه میخوای بری ریاست جمهوری ثبت نام کنی؟!

دهنم دو وجب و نیم باز شد، فَکَم افتاد رو زمین، گفتم: شما از کجا فهمیدید؟!

گفت: آخه شما پنجمین نفرید تو این هتل که شناسنامه شو داره میگیره، جاش یه مدرک دیگه میده که بره ثبت نام کنه.

ادامه مطلب

سینگِلی و کَجَکی‌ها

داشتم حوادث چند سال اخیر رو مرور می‌کردم، یهو شخصیت دومم گفت: آخه این چه وضعیه هر کی از راه میرسه دست کجش رو میکنه تو خزانه هر چی دلش میخواد بر میداره، میخوره، میبره.

گفتم: نه بابا این چه حرفیه زبونت رو گاز بگیر. کدومشون دست کج هستند آخه. همشون پاک دست و راست دستند. خودم تو خبرها شنیدم.

ادامه مطلب

سینگِلی و زیر و رو سازی

هفتم آبان ماه داشتم خبر گوش می‌دادم که شنیدم تلویزیون مِیلی گفت جاده شیراز به پاسارگاد به علت آسفالت کردن دو روز بسته است، لطفا مراجعه نکنید، حتی شما دوست فلان فلان شده! رو کردم به شخصیت دومم گفتم: خُب چرا دقیقا این روز خاص رو بستن و بقیه روزا بازه؟! بعدشم تو این یکی دو روز چی کار میتونن بکنند؟! یعنی میرسن آسفالت کنند تو این مدت کم؟!

ادامه مطلب

سینگِلی مگسی می‌شود

به حدی از سینگلی رسیدم که وقتی می‌خوام شکلات بخورم تو گوشم صدای ویز ویز می‌شنوم. یک روز رو کردم به شخصیت دومم گفتم: این موضوع حتما یه مصلحتی توش هست.

گفت: مصلحتی توش نیست، حتما چشمت به بیلبردهای خیابون‌ها افتاده باز جو گیر شدی.

ادامه مطلب

سینگِلی و ورود به ورزشگاه

به حدی از سینگلی رسیدم که داشتم می‌رفتم ورزشگاه آزادی، دم ورودی که رسیدم با دست راستم دست چپم رو گرفتم گفتم: هان کجا داری میری؟! مگه نمی‌دونی نمی‌تونی بری تو؟! یالا زود توبه کن برگرد.

گفت: به تو چه، تو کیه منی که داری به من امر و نهی می‌کنی؟!

گفتم: خود توام احمق.

ادامه مطلب

ایادی و نمک طعام!

یکی بود یکی نبود. یه شخصی بود به نام ایادی. اسم ایشان آنقدر خاص بود که بین 36 میلیون نفر تنها کسی بود که این اسم را با خود یدک می‌کشید. این ایادی چند وقتی برای رسیدن به آمال و آرزوهایش به شهر مهاجرت کرده بود و از زندگی شهری اطلاع چندانی نداشت. از شانس شیشکی وی در همین گیر و دار که آمده بود به شهر و دنبال کار می‌گشت، یکی در روزنامه تیتر زد "ایادی دشمن در شهر". این بنده خدای از همه جا بی‌خبر هر جا که می‌رفت دنبال کار، تا از وی می‌پرسیدند اسمت چیست و می‌گفت ایادی، مردم پا می‌گذاشتند به فرار.

ادامه مطلب

مقالات دیگر...

شبکه های اجتماعی من

 

کلا حقوقی نمی‌گیریم که بخواد محفوظ باشه، ولی شما رعایت کنید!

طراحی و اجرا "مینا وب "