images/slideshow/0.jpg
images/slideshow/001.jpg
images/slideshow/01.jpg
images/slideshow/1.jpg
images/slideshow/10.JPG
images/slideshow/11.jpg
images/slideshow/3.jpg
images/slideshow/5.jpg
images/slideshow/6.jpg
images/slideshow/9.JPG

سینگِلی و زیر و رو سازی

هفتم آبان ماه داشتم خبر گوش می‌دادم که شنیدم تلویزیون مِیلی گفت جاده شیراز به پاسارگاد به علت آسفالت کردن دو روز بسته است، لطفا مراجعه نکنید، حتی شما دوست فلان فلان شده! رو کردم به شخصیت دومم گفتم: خُب چرا دقیقا این روز خاص رو بستن و بقیه روزا بازه؟! بعدشم تو این یکی دو روز چی کار میتونن بکنند؟! یعنی میرسن آسفالت کنند تو این مدت کم؟!

ادامه مطلب

سینگِلی و پیکنیک در ملاء عام

ساعت 4 صبح تو خونه برپا زدم. به شخصیت دومم گفتم: آهای پاشو، کودک درونمم رو هم بیدار کن می‌خواییم بریم پیکنیک.

گفت: ای بابا بذار بخوابیم. چی شد یهو هوس پیکنیک کردی تو نصفه شبی؟!

گفتم: نصف شب چیه، الان دو دقیقه دیرتر بریم جا گیرمون نمیادا

ادامه مطلب

سینگِلی و چادر ماشین

تابلویی تو خیابون من رو خیلی متحول کرده بود. به حدی از سینگلی و تحول رسیده بودم که وقتی وارد خونم شدم رفتم اتاق خواب جلوی آینه به شخصیت دومم گفتم: هان، چرا همین طور ایستادی منو نگاه می‌کنی، زود پاشو برو چادر سرت کن.

گفت: وا ... مرد حسابی مگه آدم تو خونشم چادر سر می‌کنه؟!

ادامه مطلب

فوران خدمت با پای غیر تخصصی

اوایل سال 96 تهران کار داشتم. گفتم حالا تا اینجا که اومدم و وقت دارم برم ریاست جمهوری هم ثبت نام کنم. کی به کیه. صبح روز ثبت نام رفتم پذیرش هتل، گفتم: ببخشید میشه شناسنامه‌ام رو بدید جاش پاسپورت بگیرید؟

گفت: آخه مگه میخوای بری ریاست جمهوری ثبت نام کنی؟!

دهنم دو وجب و نیم باز شد، فَکَم افتاد رو زمین، گفتم: شما از کجا فهمیدید؟!

گفت: آخه شما پنجمین نفرید تو این هتل که شناسنامه شو داره میگیره، جاش یه مدرک دیگه میده که بره ثبت نام کنه.

ادامه مطلب

سیرک در اوشکول‌تپه

یکی بود یکی نبود. در سرزمینی دور همین نزدیکی‌ها یک شهر خیلی کوچکی بود به نام اوشکول‌تپه که هیچ امکانات خاصی نداشت و دچار خشکسالی شده بود به طوری که جمع کثیری از مردمانش به خصوص جوانان برای امید به زندگی بهتر شهر را ترک کرده بودند. مردم این شهر در عمرشان اصلا سیرک ندیده بودند حتی در رادیوی محلیشان. ولی یک روز یهویی در سطح شهر تابلوهای بزرگ تبلیغاتی مثل قارچ سبز شدند که همه مردم شهر را به دیدن این سیرک بزرگ دعوت کرده بودند. نکته جالب اینجا بود که در این آگهی‌ها اعلام شده بود که بلیط این سیرک رایگان بوده و مردم می‌توانند با تماس با فلان شماره بلیط خود را ثبت و جایشان را رزرو نمایند.

ادامه مطلب

ماله‌کشون

یکی بود یکی نبود. یا بهتر بگویم چند تا موسسه مالی بود، چندتا هم نبود. یعنی اول بودند ولی بعدا به دلایل معلوم ولی نامعلوم نبودند. حالا چرا این‌هایی که الان نیستند، اول بودند و اصلا چرا اینقدر بودند، به من و شما و بانک مرکزی ارتباطی پیدا نمی‌کند. موضوع از این قرار بود که تو چند تا از این روزهای خوب خدا چند نفر درشت مُرُشت نشستند دور هم گفتند آقا بیاییم بانک بزنیم. البته اول قرار بود بروند بانک بزنند و پول‌های بانک را سرقت کنند ولی خب از قدیم گفته بودند چندتا فکر همیشه بهتر از یک فکر هست، بنابراین تجمیع فکرهای این بزرگواران به اینجا ختم شد که چه کاری‌ست بروند بانک بزنند به جای این کار بیایند با هم جمع شوند و بانک بزنند یعنی بانک تأسیس کنند،

ادامه مطلب

سینگِلی مگسی می‌شود

به حدی از سینگلی رسیدم که وقتی می‌خوام شکلات بخورم تو گوشم صدای ویز ویز می‌شنوم. یک روز رو کردم به شخصیت دومم گفتم: این موضوع حتما یه مصلحتی توش هست.

گفت: مصلحتی توش نیست، حتما چشمت به بیلبردهای خیابون‌ها افتاده باز جو گیر شدی.

ادامه مطلب

سینگِلی و ورود به ورزشگاه

به حدی از سینگلی رسیدم که داشتم می‌رفتم ورزشگاه آزادی، دم ورودی که رسیدم با دست راستم دست چپم رو گرفتم گفتم: هان کجا داری میری؟! مگه نمی‌دونی نمی‌تونی بری تو؟! یالا زود توبه کن برگرد.

گفت: به تو چه، تو کیه منی که داری به من امر و نهی می‌کنی؟!

گفتم: خود توام احمق.

ادامه مطلب

ایادی و نمک طعام!

یکی بود یکی نبود. یه شخصی بود به نام ایادی. اسم ایشان آنقدر خاص بود که بین 36 میلیون نفر تنها کسی بود که این اسم را با خود یدک می‌کشید. این ایادی چند وقتی برای رسیدن به آمال و آرزوهایش به شهر مهاجرت کرده بود و از زندگی شهری اطلاع چندانی نداشت. از شانس شیشکی وی در همین گیر و دار که آمده بود به شهر و دنبال کار می‌گشت، یکی در روزنامه تیتر زد "ایادی دشمن در شهر". این بنده خدای از همه جا بی‌خبر هر جا که می‌رفت دنبال کار، تا از وی می‌پرسیدند اسمت چیست و می‌گفت ایادی، مردم پا می‌گذاشتند به فرار.

ادامه مطلب

دو قطب مثبت

یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری دو تا قطب بودند به نام قطب مثبت! به این دلیل که هر کدام خودشان را مثبت و قطب مخالف را منفی به حساب می‌آوردند، هر دو قطب شده بودند مثبت و این وسط قطب منفی وجود نداشت. بر طبق قانون فیزیک دو قطب همنوع همدیگر در دفع و غیر همنوع همدیگر را جذب می‌کنند ولی خب این قطب‌ها با توجه به اینکه در جامعه‌ای بودند که همه کارها برعکس انجام می‌شد، آنها نیز به تبع این قانون برعکس عمل می‌کردند. یعنی قطب‌های همنوع را جذب و غیر همنوع را دفع می‌کردند.

ادامه مطلب

زاغی خانم و قالب ویژه‌ی پنیر

یکی بود یکی نبود. روزی زاغی خانم قالب پنیر به دست رفت و روی شاخه درختی نشست و شروع کرد به سردادن آواز جیگیلی جیگیلی.

روباه طبق معمول از زیر درخت در حال گذر بود که باز این زاغی خانم ما را دید و گفت: اَه اَه ... این چه ریخت و قیافه‌ایه واسه خودت درست کردی... شبیه عجوزه‌ها شدی!

ادامه مطلب

مقالات دیگر...

شبکه های اجتماعی من

 

کلا حقوقی نمی‌گیریم که بخواد محفوظ باشه، ولی شما رعایت کنید!

طراحی و اجرا "مینا وب "