ملاقات
گوشيِ همراهِ امير زنگ ميخورد و تصوير دوستش رضا روي گوشياش نمايان ميشود. كليد سبز گوشياش را ميزند و ميگويد: « سلام . تو رو خدا باز نگو كه نميتوني سر قرار بياي. »
از آن طرف خط خانمي ميگويد: « ببخشيد ، شما آقاي رضا مودت رو ميشناسيد؟! »
امير با تعجب ميگويد: « بله ، ميشناسمش. گوشي رضا دست شما چي كار ميكنه؟! »
خانم جوان ميگويد: « من محمدي هستم ، پرستار بخش اورژانس بيمارستان مهر. شما با آقاي رضا مودت چه نسبتي داريد؟ »
امير: « من دوست صميميشم. اتفاقي واسش افتاده؟ تو رو خدا به من بگيد. »
پرستار: « نگران نشيد ، ايشون تصادف كردند و به شدت زخمي شدند. شماره شما آخرين شمارهاي بود كه با موبايلش تماس گرفته بود. اگر امكانش هست شما به خانوادش اطلاع بديد. »
امير: « الان حالش چطوره؟ »
پرستار: « دكترا هر كاري كه ميتونستند واسش انجام دادند ، ولي متأسفانه حالش زياد رضايت بخش نيست. »
امير: « من الان نزديك بيمارستانم ، خودم رو سريع ميرسونم. به خانوادش هم اطلاع ميدم. خداحافظ. »
امير گوشي رو قطع ميكند و بعد از تماس با خانواده رضا به سرعت خودش را به بيمارستان ميرساند. هنگامي كه امير به بيمارستان ميرسد ، از بخش اطلاعات بيمارستان سراغ رضا مودت را ميگيرد. منشي ميگويد: « طبقه دوم ، اتاق 209 » امير به سرعت از پلهها بالا ميرود و خود را به اتاق 209 ميرساند. نفس عميقي ميكشد و در را باز ميكند. دكتر را ميبيند كه در حال معاينه بيمار است. جلو ميرود و بعد از سلام از دكتر ميپرسد: « ببخشيد آقاي دكتر ، حالش چطوره؟»
دكتر مكسي ميكند ، سپس ميگويد: « شما چه نسبتي باهاش داريد؟ »
امير: « دوست صميميم هستش. »
دكتر: والا چه عرض كنم. چند ساعت پيش كه اُوردنش اينجا اوضاعش خيلي خراب بود. ما فقط تونستيم زنده نگهش داريم. ظاهراً اعصاب قسمت اعظم بدنش از كار افتاده به طوري كه فقط دستاش كمي حركت داره ، قدرت تكلمش رو هم كه از دست داده. صورتش هم به قدري آسيب ديده كه فعلاً مقدمات كار رو انجام داديم و باندپيچيش كرديم تا هر وقت حال عموميش بهتر شد روش جراحي پلاستيك انجام بديم ... ببخشيد ، من بايد برم بيماراي ديگه رو ويزيت كنم ، اميدوارم حال دوستتون هر چه زودتر خوب بشه. »
دكتر ميرود و در را پشت سرش ميبندد. امير به آرامي به طرف رضا ميرود ، يك صندلي پيدا ميكند و در كنار تخت رضا ميگذارد. روي صندلي مينشيند و ميگويد: « رضا جان ، كدوم نامردي تو رو به اين حال و روز دراُورده ، آخه چرا امروز كه بعد اين همه مدت قرار گذاشتيم بايد اين اتفاق برات ميافتاد؟»
در اين لحظه رضا كه حالش در حال دگرگون شدن بود با اشاره ضعيف دستش قلم و كاغذي درخواست ميكند تا مطلبي را بنويسد. امير سريع از جيبش قلم و كاغذي در ميآورد و به رضا ميدهد. رضا در حالي كه چشمانش به شدت قرمز شده بود با زحمت زياد سعي ميكند جملهاي روي كاغذ بنويسد. امير نگران ميشود و ميگويد: « چي شده؟ ميخواي پرستار رو صداش كنم؟ » جمله امير هنوز تمام نشده بود كه بوق ممتدي به گوشش ميرسد. امير از جايش بلند ميشود ، قلم و كاغذ را از دست رضا ميگيرد و سريع پرستار را صدا ميزند. پرستار به همراه دكتر بخش خودشان را به سرعت به اتاق 209 ميرسانند. دكتر بعد از معاينه ميگويد: « زود باشيد دستگاه شوك رو بياريد. » پرستار دستگاه شوك را آماده ميكند. دو پرستار ديگه هم وارد اتاق ميشوند و رضا را از اتاق خارج ميكنند. دستگاه شوك را چند بار به كار ميگيرند ولي با تمام تلاشي كه به خرج ميدهند نميتوانند رضا را به اين دنيا برگردانند. امير كه از لاي در شاهد ماجرا بود به گريه ميافتد. سپس تكه كاغذي كه دوستش در آخرين لحظات زندگيش روي دفترچه او نوشته بود را از جيبش در ميآورد و اين جمله را به آرامي ميخواند: « پايه صندلي رو از روي لوله اكسيژن بردار ، دارم خفه ميشم! »
امير خشكش ميزند. نگاهي به اطرافش ميكند و بعد از مچاله كردن تكه كاغذ نوشته شده آن را در جيبش ميگذارد. در اين لحظه تلفن همراهش زنگ ميزند. گوشي را روشن ميكند و به آرامي ميگويد: «بله ، بفرماييد.» از آن طرف خط شخصي ميگويد: « شرمنده ، ميخواستم بگم كه من امروز نميتونم بيام سر قرار. » امير متعجب ميشود و ميگويد: « شما؟! » شخص مربوطه از آن طرف خط جواب ميدهد: «بابا ، من رضام ديگه! آخه يك ساعت پيش موبايلم رو با تمام مداركم از ماشينم دزديدن ، الان تو كلانتريم! »
