شهر مدرن زيرزميني
چند وقت پيش به اتفاق همسرم براي ديدن نمايشگاه كتاب به تهران آمديم. در اخبار بارها و بارها شنيده بوديم كه از بازديدكنندگان نمايشگاه كتاب خواسته شده بود كه جهت روانتر شدن ترافيك شهري و نيز آسودگي بيشتر بازديدكنندگان جهت عزيمت به نمايشگاه كتاب ، از مترو استفاده كنند. ما هم چون بچههاي حرف گوشكني بوديم تصميم گرفتيم به وظيفه خود عمل كرده و جهت رسيدن به نمايشگاه كتاب از مترو استفاده كنيم.
بعد از توقف اتوبوس در ترمينال غرب تهران و پياده شدن از آن ناگهان عدة كثيري از شهروندان محترم تهراني به استقبال ما آمدند. گر چه ما در تهران هيچ فك و فاميلي نداشتيم ولي حقيقتاً مردم تهران هنگام ديدن يك مسافر غريب و تازه وارد، تبديل به مهماننوازان گُلي ميشوند. اين مهماننوازان گرامي از بس به من ارادت داشتند، هر كدام از جناحي دست و پاي مرا ميكشيدند و ميگفتند: «ماشين خودتونه، در خدمتيم، بفرماييد سوار شيد.»
بالاخره بعد از اين كه دست و پايم نيم متري درازتر از حد معمول شد، شخصي كه دور بازويش از بقيه كلفتتر بود، توانست نظر مرا با زبان خوش به خودش جلب كند. همسرم هم از ترس صدمات بيشتر به من ، براي اولين بار بر خلاف نظرش عمل كرد و با من راهي شد. آقاي راننده، در حالي كه دست مرا محكم گرفته بود، درِ عقب تاكسي را باز و مرا پرت كرد روي صندلي. همسرم هم به آرامي كنارم نشست. آقاي راننده نيز سوار ماشين شد و در را محكم بست و گفت: «كجا ميريد؟» گفتم: «با اجازة شما، ما ميخوايم بريم اولين ايستگاه مترو.» آقاي راننده با عصبانيت گفت : «خب كه چي بشه؟» گفتم: «احتمالاً منظورتون اينه كه از اونجا كجا ميخوايم بريم كه بايد در جوابتون عرض كنم از اونجا ميخوايم بريم نمايشگاه كتاب.» و بعد علت آن را بهطور مفصل شرح دادم كه چطور ميخواهيم به سخن مسئولان گوش دهيم و براي اولين بار از حالت سنتي بيرون آمده و به حالت مدرن كه همان استفاده از مترواست، روي بياوريم و از نزديك مدرن زندگي كردن را تجربه كنيم.
آقاي راننده نيشخندي زد و راه افتاد. يك ساعتي را به تماشاي چندين خيابان، ميدان، كوچه و پسكوچه، پل هوايي، پايههاي مونوريل و ... سپري كرديم تا به ايستگاه صادقيه كه در گويش محلي به آن آرياشهر ميگفتند، رسيديم. آقاي راننده، ما را جلوي در ورودي ايستگاه صادقيه پياده كرد و گفت : «ميشه ده تومن!» در حالي كه دهانم يك وجب و نيم باز شده بود، پرسيدم: «به نظر شما زياد نيست؟» آقاي راننده تاكسيمترش را نشان داد و گفت : «من كه از خودم نميگم ، اينجا رو ببين ، قانون ميگه!» بنده هم چون هميشه سعي ميكردم تابع قانون باشم (البته گاهي هم مثل اين مورد سعي نكردم ، بلكه مجبور بودم از قانون تبعيت كنم!) به قانون آقاي راننده عمل كرده و ده توماني پياده شدم.
بعد از پياده شدن از تاكسي، خودمان را جلوي در ورودي ايستگاه صادقيه ديديم و در آنجا با مردمي كه مثل مور و ملخ به سرعت در رفت و آمد بودند، مواجه شديم. من و همسرم نيز به اين مردم عزيز پيوسته و از پلهها پايين رفته تا رسيديم به سالن اصلي ايستگاه. واقعاً براي ما كه براي اولين بار چنين جايي را از نزديك ميديديم، جاي تعجب داشت. در مقابلمان يك شهر زير زميني را ديديم كه از شير مرغ يارانهاي گرفته تا جان مفت آدميزاد داخلش پيدا ميشد. اولين چيزي كه در آنجا جلب توجه ميكرد، تابلوهاي راهنماي مترو بود،ولي از بس تعدادشان زياد بود،من هيچي ازشان سر در نياوردم. به ناچار از كودكي كه در كنار سالن، كتابهاي جيبي مترو را ميفروخت، سؤال كردم: «ببخشيد، بليت مترو رو كجا ميفروشند؟» پسرك به صفي كه كنارش ايستاده بودم اشاره كرد و گفت: «برو ته صف!»
چشمهايم هر چه به دنبال انتهاي صف گشت،ته آن را پيدا نكرد. به ناچار از يكي از كساني كه در صف ايستاده بود، سؤال كردم: «آقا،ببخشيد... ته صف كجاست؟» طرف گفت: «بيرون ايستگاه!» به ناچار مجدداً به محل فرودمان از تاكسي برگشتيم و بعد از شناسايي ته صف در انتهاي آن ايستاديم. نيم ساعتي طول كشيد تا انتهاي صف به ابتداي صف تبديل شود. در اين مدت، چشمانم روي پسرك كتابفروش زوم شده بود. در اين مدتي كه من او را زير نظر داشتم، حتي يك كتاب هم نفروخت؛اما در عوض، كار كاركنان و تابلوهاي مترو را راحتتر كرده بود؛ بهطوري كه به تمامي سؤالات مسافران پاسخ ميداد. اگر من كارهاي بودم، او را به عنوان مسئول روابط عمومي ايستگاه استخدام ميكردم.
بعد از گرفتن بليت و ارائة آن به نشانه شخصيت، بهسمت جايگاه اصلي راه افتاديم. بهمنظور آسودگي خاطر مسافران براي رسيدن به جايگاه اصلي، پلههاي برقي تعبيه شده بود، ولي بعضي از مردم غيور بهعلت عجلة زياد و جلوگيري از اتلاف وقت، روي اين پلهها نيز راه ميرفتند. اكثراً هم به علت كمبود ظرفيت پلههاي برقي از روش سنتي پلههاي پايي استفاده ميكردند كه در بعضي مواقع به علت سرعت زياد و رعايت نكردن قوانين راهنمايي و رانندگي دچار سانحه و تصادمهاي جاني و مالي ميشدند. البته مسئولان مترو براي خدمات بيشتر به مسافران، در ابتدا و انتهاي هر راه پله چند پزشك و پرستار را به همراه چند كيسه گچ فوري تعبيه كرده بودند تا به محض شكسته شدن دست و پاي مسافران درهنگام بالا و پايين رفتن از پلهها ، آنها را به صورت آنلاين مداوا كنند.
به هر ترتيبي بود، خودمان را صحيح و سالم به جايگاه رسانديم. جمعيت زيادي لب جايگاه ايستاده و منتظر ورود مترو بودند. قبل از آمدن مترو به نگاههاي مردمي كه آنجا ايستاده بودند، توجه كردم. در آنجا نگاهها طوري بود كه انگار دارند آدم را درسته قورت ميدهند. در نتيجه براي در امان ماندن خانمم از اين نگاهها، وي را به قسمت ابتدايي جايگاه فرستادم تا سوار واگن مخصوص بانوان شود تا با امنيت و آسودگي خيال بيشتري به مقصد برسيم. من هم عقبتر از جمعيت مذكور پشت سرشان ايستادم. در اين لحظه از بلندگوهاي مستقر در ايستگاه اعلام شد: «مسافران محترم، خط قرمز لبه سكو حريم ايمن شماست، لطفاً پشت آن خط بايستيد.»
متأسفانه اين خانمِ متشخصِ پشت بلندگو دقيقاً معلوم نكرده بود كه كدام طرف خط مد نظرش است. چون نيمي از جمعيت اين طرف خط ايستاده بودند و نيمي ديگر آن طرف خط. چند ثانيه بعد صداي نزديك شدن مترو به گوش رسيد. جمعيتي كه اين طرف خط قرمز بودند همه رفتند آن طرف خط و فقط منِ قانونمند تك و تنها اين طرف خط باقي ماندم. مترو به آرامي ايستاد. تمام جمعيت خودشان را به در و ديوار مترو چسباندند. به محض باز شدن در واگن ها، درست مثل همان شور و نشاط بازي نشستن كودكان در صندليهاي محدود،مسابقه شروع شد. جوانترها به علت دارا بودن انرژي بيشتر، بعد از له كردن چند فرد مسن، زودتر وارد واگن شدند و روي صندليها نشستند. من تا آمدم به خودم بجنبم ديدم همه سوار شدند و واگن تا خرخره پر شده است. من هم كه ديگر چارهاي نداشتم، خودم را به زور در واگن پر از جمعيت چپاندم و منتظر شدم تا در بسته شود.
در اين گيرودار ناگهان مشاهده كردم كه سيل عظيمي از مسافران جديد وارد جايگاه شدند و به سرعت به طرف در واگنها حملهور گشتند. واگن ما با اين كه جاي ميخ انداختن نداشت، ولي عده كثيري با فشارهاي غير استاندارد و بر خلاف معاهدههاي بينالمللي حقوق بشر توانستند خود را داخل واگن جا دهند. اين بار ديگر جاي سوزن انداختن نبود. حال، نوبت بسته شدن در رسيد، اما مگر در بسته ميشد؟... بعد از سه چهار بار باز و بسته شدن در و جابهجايي مسافران، بالاخره در واگنها بسته شد. روي درِ واگن نوشته شده بود: «لطفاً به در تكيه ندهيد». مسافران هم چون بچههاي حرف گوشكني بودند، واقعاً به در تكيه نداده بلكه به در چسبيده بودند.
بعد از اين كه مترو راه افتاد، موبايلم زنگ خورد. دستم را به هر زحمتي بود از بين جمعيت رد كردم تا گوشيم را از جيب پيراهنم خارج كنم. نگاهي به موبايلم انداختم، ديدم خانمم زنگ زده است. گوشي را كه روشن كردم، متوجه شدم كه خانمم دارد گريه ميكند. گفتم: «چي شده؟ چرا داري گريه ميكني؟» هقهق كنان گفت: «يك مرد زن نما كيف پولم رو زد و قبل از بسته شدن در، زود پريد بيرون!» خانمم تا اين حرف را زد، انگار چيزي به من الهام شد. ناخودآگاه دستم را بردم پشت شلوارم، سپس آهي كشيدم و به همسرم گفتم: «اشكال نداره، فداي سرت. كيف پول منو هم بلند كردند. حتماً نيازمند بودند وگرنه ما كه در اين شهر دزد نداريم.»
بعد از مختصري دلداري، به علت ندادن آنتن، مكالمه بهطور اتوماتيك قطع شد. با تعجب نگاهي به گوشيم انداختم. در حين ناباوري ديدم كه گوشيم پيغام پر شدن مموري كارت ميدهد. تا آنجا كه يادم بود، من هيچ فايل حجيمي در حافظه موبايلم نريخته بودم. بعد از تحقيق و تفحص از داخل گوشي همراهم متوجه شدم كه ناخواسته گوشيم پر از فايلهاي عكس و فيلم شده است. حالا اين فايلها از كجا آمده و آمدنش بهر چه بود؛ من خودم هم نميدانم. حس كنجكاوي يا خودمانيتر فضوليم گل كرد و تصميم گرفتم عكسهاي ناخواسته را ببينم. با باز كردن اولين عكس چنان تصويري جلوي چشمهايم ظاهر شد كه وصف آن امكان پذير نيست! بنابراين بيخيال ديدن بقية فايلها شدم و بعد از پاك كردن كل حافظه موبايلم، گوشيم را خاموش كردم.
چند دقيقهاي كه گذشت، احساس بدي به من دست داد. به خاطر بوي نامطبوع عرق، مجبور شدم نفسم را هر چند دقيقه يك بار حبس كنم. تازه بعد از اين كه ميخواستم دوباره نفس بكشم، مجبور بودم هواي بازدم فرد روبهروييم را با دَم خود فرو ببرم. براي آن كه حوصلهام سر نرود و بتوانم اين احساسات نامطبوع را از ذهنم كمي دور كنم، نگاهي به اطرافم انداختم. چند خانم هم در اين فشردگي در واگن ايستاده بودند. با مشاهدة اين صحنه به اين فكر افتادم كه نكند گناهي در واگنهاي مترو صورت بگيرد. به نظرم براي جلوگيري از چنين حوادثي بايد براي هر واگن يك مسئول حراست تعبيه شود. در همين افكار بودم كه بالاخره رسيديم به ايستگاه توپخانه. در مترو كه باز شد انگار زندگي دوباره به من لبخند زد. با وجود اين كه در هنگام خروج حسابي مورد عنايت واردشوندگان قرار گرفتم، اما با تلاش و فشار زياد موفق شدم از مترو خارج شوم.
در واگنها كه بسته شد و مترو راه افتاد، چند نفس عميق كشيدم تا حالم كمي سر جايش بيايد. دستم را در جيب سمت راست شلوارم گذاشتم تا دستمالم را بردارم و عرقم را خشك كنم كه متوجه شدم تمام محتويات جيب سمت راستم خالي شده است. نامردها به دستمال دماغي من هم رحم نكرده بودند! حالا شانس آوردم مقداري پول در جيب سمت چپم گذاشته بودم وگرنه معلوم نبود در يك شهر غريب بايد چه كار ميكردم. در آن همه شلوغي توانستم همسرم را به راحتي پيدا كنم؛ چون همه به غير از او لباسهاي دوران بچگيشان را پوشيده بودند. به اتفاق همسرم سريع رفتيم تا سوار خط بعدي شويم كه شخصي نظرم را جلب كرد. يك شهروند شريف يك كپسول آتشنشاني را زده بود زير بغلش و در حالي كه هي اطرافش را ميپاييد، به سمت در خروجي در حركت بود. در ابتدا از اين كار وي تعجب كردم، چون كپسول آتشنشاني كالاي قاچاقي نيست كه بخواهند يواشكي آن را جابه جا كنند؛ ولي بعداً كه جايگاه خالي كپسولها را در سالن ايستگاه ديدم، به علت آن پي بردم.
بعد از بالا و پايين رفتن از پلهها رسيديم به جايگاه اصلي، تا براي رفتن به ايستگاه بهشتي سوار اين خط بشويم. من فكر ميكردم با تعويض مترو كمي از مشكلاتي كه گريبانمان را گرفته بود كاسته ميشود، ولي بعد از ايستادن مترو و ديدن جمعيت ورودي و خروجي آن، به خوش خيالي خودم خنديدم. قسم ميخورم كه مترو حتي به اندازة يك سر سوزن جا نداشت و با هيچ قاعدهاي نميشد حتي يك نفر ديگر را داخل واگن جا كرد. اما هميشه موارد استثنايي هم وجود دارد، چون همة مسافران در واگنها جا شدند يا بهتر بگويم خودشان را جا كردند تا ركوردي ديگر در كتاب گينس به نام كشورمان ثبت گردد. اين نكته قابل ذكر است كه در آن شرايط، فضاي معنوي داخل واگن به طرز ناهنجاري دگرگون شده بود و كسي جرأت نفس كشيدن نداشت. ديگر اينجا خبري از حقوق بشر و گفتگوي تمدنها نبود. چه حرفهايي كه رد و بدل نميشد. حتي در مواقعي خانوادههاي طرفين نيز مورد عنايت قرار ميگرفتند تا آنها نيز از اين فضاي غير معنوي بينصيب نمانند.
اگر شما نميدانيد،من كه ميدانم تمام اين مشكلات زير سر آمريكا و ساير ابرقدرت هاست.چون اينگونه فضاهاي ناهنجار و غيرمعنوي فقط مال آنهاست، وگرنه در فرهنگ غني ما كه از اين چيزها پيدا نميشود. ما نه شهروند بيفرهنگ داريم، نه نيازمندي كه كيف پولهايمان را براي رفع نياز بردارد. استكبار براي اين كه من و شما را نسبت به تكنولوژيهاي جديد بدبين كند، اين كارها را انجام ميدهد تا ما به دنبال تكنولوژيهاي روز دنيا نرفته و از آنها استفاده نكنيم. در تجزيه و تحليل همين افكار فلسفي بودم كه رسيديم به ايستگاه ميرداماد. سريع از مترو پياده شدم و بعد از پيدا كردن همسرم، خودمان را به در خروجي ايستگاه رسانديم.
به محض اين كه پايمان به خارج ايستگاه مترو رسيد، مانند كسي كه تازه از انفرادي آزاد شده باشد، آنقدر خوشحال بودم كه بعد از اين كه فهميدم جيب سمت چپم هم به سرنوشت سايـر جيبهايم دچار شده، جيكم در نيامد. خدا را شكر ميكنم كه دور از چشم همسرم هنوز روش سنتي قرار دادن پول در جوراب را ترك نكرده بودم. چون كل پولي را كه در جورابم پنهان كرده بودم، لااقل كفاف برگشتمان را به شهرستان ميداد. در نتيجه همان جا بدون اين كه پايمان را به داخل نمايشگاه كتاب بگذاريم با يك سواري خودمان را به ترمينال غرب رسانديم و راهي شهر خود شديم. پس از اين ماجرا به اتفاق همسرم تصميم گرفتيم هيچگاه روشهاي سنتي را فداي روشهاي مدرن نكنيم.
