سومين جشنواره طنز مكتوب از نگاهي ديگر ...
تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم و گفتم: «كيه؟» شخصي آن طرف خط جواب داد: «آقاي فرهاد ناجي؟» گفتم: «بله، بفرماييد.» شخص مربوطه گفت: «من از جشنواره طنز مكتوب تماس ميگيرم. به شما تبريك ميگم ، شما جزو نفرات برتر جشنواره شناخته شديد. به همين علت از شما دعوت ميكنيم در اين جشنواره كه در روزهاي شنبه و يكشنبه 21 و 22 آبان ماه در حوزه هنري تهران برگزار ميشه شركت كنيد. ميخواستم ببينم اگه تشريف مياريد ، واستون هتل رزرو كنيم.» من در حالي كه از خوشحالي زبانم بند آمده بود گفتم: «بله ، حتماً خدمت ميرسيم.» بعد از خداحافظي گوشي را گذاشتم. رفتم تو فكر، با خودم گفتم: «شنبه و يكشنبه چهارتا كلاس دارم و دو تا امتحان ميان ترم! اينا رو چي كارش كنم؟!» به علت روابط عمومي بالا و داشتن تلفن اساتيد اين مشكل را تقريباً حل كردم! در نتيجه بعد از هماهنگيهاي لازم براي روز جمعه بليط تهيه كرده و آماده شركت در سومين جشنواره طنز مكتوب شدم.
جمعه
امروز رفتم ترمينال. طبق معمول خودم را زودتر از موعد به ترمينال رساندم كه يك وقت از اتوبوس جا نمانم. در ترمينال شاهد جر و بحث دختري با پدرش بودم. گرچه من اصلاً به حرفهايشان گوش نميدادم ولي صدايشان آنقدر بلند بود كه همه چيز را به وضوح ميشنيدم! ظاهراً دخترك با يك نفر در پارك ملت تهران قرار ملاقات گذاشته بود ولي پدرش در صدد بود كه از رفتن وي جلوگيري كند. پدر مربوطه كيف دخترش را گرفته بود و به وي اجازه سوار شدن به اتوبوس را نميداد ولي دخترك ملتمسانه يقه پدر را گرفته بود و با آرامش داد ميزد تا كيفش را پس دهد! پدر دخترك هم براي آنكه عصبانيت خود را كاهش دهد يك نخ سيگار روشن كرده بود و دودش را با اشتياق فراوان به ريههايش فرو ميبرد و در برگشت با عصبانيت آن را به صورت دخترش حواله ميكرد تا شايد وي طعم تهران رفتن را كمي بچشد ! پدرش هي ميگفت: «دخترم ، تهران خيلي خطرناكه حسن! ولي شهرستان مثل كبريت بيخطر ميمونه . اگر هم دنبال رفيق ميگردي لااقل از همين جا واسه خودت دست و پا كن . اونجا كافيه يه لحظه سرت رو برگردوني اون وقته كه ميبيني رو هوا دارن ميبرنت!» خلاصه بحث بين اين دختر و پدر آنقدر طولاني شد كه بالاخره اتوبوس راه افتاد و دخترك از اتوبوس جا ماند. به هر حال من بدون در نظر گرفتن اين موارد سوار اتوبوس شدم و براي رفتن به جشنواره به سمت تهران به راه افتادم.
در اتوبوس آقاي راننده بر خلاف شماره صندليهاي صادر شده از بين مسافران اتوبوس چهار خانم فوق متشخص را گلچين كرد و در رديف اول نشاند تا راننده هنگام رانندگي تمركز لازم را داشته باشد! نمونههاي ديگري از اين خانمهاي خيلي متشخص البته با درجههاي خفيفتر در رديف جلو و پشت صندلي من هم نشسته بودند تا جشنوارة تشخص در اين اتوبوس به حد كمال برسد! اين خانمهاي متشخص قبل از حركت اتوبوس شروع كرده بودند با موبايلهايشان حرف زدن ، ولي مگر تمامي داشت. باز خدا پدر و مادر كساني را كه هنوز آنتنهاي لازم را در بعضي از نقاط (مخصوصاً جادههاي كشور) كار نگذاشتهاند بيامرزد وگرنه من نميدانم اين پنج ساعت را چطور بايد با آلودگي صوتي آنها سپري ميكردم! در ميانه راه من هر چه تلاش ميكردم تا چيزهايي كه هنگام مكالمه با موبايلشان رد و بدل ميشد را نشنوم ، نميشد كه نميشد. لامصب اين استكبار عجب دستگاههاي جالبي را درست كرده است ، طوري كه صداي آن طرف مكالمه را شفافتر از آينه به گوش شخص ثالث ميرساند! به اين ميگويند تهاجم فرهنگي ناخودآگاه. در اين اتوبوس طبق معمول يك فيلم سينمايي وطني گذاشتند كه باز هم طبق معمول يك مرد دوزنه پولدارِ پدر سوخته با دو زن قرتي آتيش پاره بازي ميكردند! اين هم از فيلمهاي اتوبوسهاي ما كه آدم را ياد سينماهايمان مياندازد!
اتوبوس در بين راه براي رفع خستگي و رفع فشارهاي مزمن ناشي از حركات تكاندهنده در كنار قهوهخانهاي توقف كرد. همه به سرعت پياده شدند و براي رفع قضاي حاجت به سمت مكان مرتبط با نوع جنسيتشان دويدند. بعد از آسودگي باطن مسافران ، اتوبوس سبكتر از قبل به راه خود ادامه داد تا رسيد به تهران. تا از اتوبوس پياده شديم ناگهان كلي آدم بدون اينكه ما را بشناسند به استقبالمان آمدند. واقعاً چنين استقبال گرمي را از رئيس رئسا هم نميكنند. به شكلي كه هر كسي هر جايي از بدنمان را كه گيرش ميآمد ميكشيد تا توفيق مصاحبت با ما را از دست ندهد. در اين هاگير واگير دلم به حال يك پيرمرد 80 سالهاي كه نفسش در حال بند آمدن بود ، سوخت و داوطلبانه حاضر شدم با وي راهي شوم. اين پيرمرد دوست داشتني با اينكه چشمانش ده برابر از من ضعيفتر بود پشت رل چنان ميراند كه گويي راننده مسابقات رالي است نه راننده تاكسي! خلاصه با هزار تومان نذر به سلامت به دم در هتل پرشيا رسيدم. هتل نگو يه دسته گل ولي حيف كه اسمش فارسي خارجكي است! درست است كه فارسي را پاس نداشته ولي هر چه باشد يك رگش فارسي است. وارد هتل شدم. آقاي مهمانپذر با خوشرويي از من استقبال كرد ولي بعد از اينكه فهميد من جزو مهمانان حوزه هنري هستيم سگرمههاش در هم رفت. قرار شد من در يك اتاق چهار نفره كه قبلاً سه نفرش ساكن شده بودند اقامت كنم تا اتاق را به سبزه هم آراسته كنم. آقاي مهمانپذير گفت: «برو اتاق شماره 13». رفتم طبقه دوم جلوي در اتاق شماره 13 ، ديدم در باز است. سرفهاي كردم و وارد شدم. ديدم سه نفر از ساكنان قبلي اين اتاق روي تخت لم داده و چشمانشان را بر روي لبتاپ يكي از همين دوستان زوم كردهاند. من هم بعد از عرض سلام به جمع اين ساكنان چشم ورقلمبيدهاي پيوستم. بيخود نبود كه همهيشان مات و مبهوت اين صفحه جادويي شده بودند چون چيزهايي كه از آن لبتاپ ميديدم را قبلاً در هيچ كجا نديده بودم. در همين حال و هوا بوديم كه ديدم بچههاي ساير اتاقها يكي يكي در ميزنند و وارد اتاق ما ميشوند و ميگويند يالا و يكسره ميروند موال! موضوع را كه پيگيري كردم ديدم موالهاي ساير اتاقها از لحاظ سيستماتيك و جغرافيايي مشكل داشته است بنابراين ساير ساكنان اتاقها از موال ما استفاده ميكنند. من پيشنهاد دادم كه يك عدد صندلي جلوي در موال اتاقمان قرار دهيم و نفري 100 تومان براي هر بار موال رفتن بگيريم تا به نوعي كارآفريني و اشتغالزايي را توسعه بخشيم كه با اكثريت آرا به تصويب نرسيد! نكته جالب توجه اين بود كه گاهي اوقات اين مهمانان موال رفته ما با صداي آخ بلندي از موال مربوطه بيرون ميآمدند و به سرعت به سمت در خروجي ميدويدند! بعد از پرس و جو از ساكنين قبلي اتاق متوجه شدم كه شيرآب گرم و سرد را برعكس نصب كردهاند تا ذوق طنزپردازان در اين چند روزي كه مهمان اين هتل هستند فوران كند! فكر كنم تا موقع شام كه در اتاق مستقر بوديم تمام ساكنين هتل حداقل يك بار به طور رايگان از موال اتاق ما استفاده كردند. حدود ساعت 8 شب كم كم براي رفتن به رستوران هتل براي صرف شام آماده شديم. آمديم در اتاقمان را ببنديم كه ديديم قفل اتاقمان خراب است! از اين مسئله بسيار خرسند شديم چون فهميديم كه اين هتل تمام امكانات لازم را براي استقرار گروه طنزپردازان آماده كرده است! البته شامش به موال ، قفل و شير برعكس آن ميارزيد به طوري كه با يك جوجه كباب حسابي فرياد اعتراضمان را در نطفه خفه كردند!
شنبه صبح
صبح زود با زنگ ممتد در بيدار شديم. در را كه باز كرديم ، ديديم طنزپردازان عزيز طنزشان صبح كله سحر گل كرده و با خواهش و التماس درخواست استفاده اضطراري از موال اتاق را دارند. اين بار بدون آنكه پيشنهادي در رابطه با كارآفريني و اشتغالزايي بدهم ، پيشنهادم رد شد! بعد از پذيرايي مفصل از اين طنزپردازان ، براي صرف صبحانه به رستوران سنتي هتل رفتيم. در آنجا ميتوانستيم هر چه كه دلمان ميخواست از شير مرغ رايانهاي گرفته تا كالباس آدميزاد تناول كنيم! به همين علت تصميم گرفتيم تا از اين فرصت بينظير استفاده كرده و براي دو سه هفته آيندهمان صبحانه در معدهمان ذخيره كنيم! بعد از ذخيره سازي براي شركت در كلاسهاي آموزشي ، پرورشي با خط يازده راهي حوزه هنري شديم.
كلاس اول
آقاي كارگشا براي ايراد سخنراني وارد سالن شد و روي سن رفت. چون يكي از طنزپردازان جلوي در رودي سالن ايستاده بود آقاي كارگشا به وي اشاره كرد تا بنشيند ولي آن طنزپرداز نما كه معلوم بود از عوامل استكبار جهانيست گفت: « من راحتم همينجا خوبه.» در همين حين يكي ديگر از تماشاگرنماها گفت: «بابا جلوي در وانسا ، بذار باد بياد. همه تنگي نفس ميگيريما.» خلاصه اين قضيه با دخالت مؤثر نيروهاي امنيتي به خوبي حل و فصل شد! آقاي كارگشا در بخشهايي از سخنانش اينچنين سخن گفت: « تعداد كساني كه در عرصه داستان طنز كار ميكنند درصد بالاييست ، چيزي نزديك صفر كه همين تعداد هم از هيچي غنيمت است! » همان تماشاگرنماي مذكور از وسط جمعيت بلند شد و گفت: «گر چه جزو همان صفر درصد نيستم ولي صفردرصدان را دوست دارم!» آقاي كارگشا از اين حركت طنزپردازنما ناراحت شد و گفت: «لطفاً سوالاتتون رو روي كاغذ بنويسيد و به من بديد تا نظم كلاس به هم نخوره.»
بعد از شنيدن اين حرف همه طنزپردازان عزيز به دنبال كاغذ و خودكار ميگشتند! آخر يكي نيست به آنها بگويد آخر يك نويسنده اگر همراه خودش كاغذ و قلم نداشته باشد كه ديگر نويسنده نيست. به هر حال با قرض گرفتن قلم و كاغذ از نويسندهنماهايي مثل من سوالات روي برگهها نوشته و جمعآوري شد. آقاي كارگشا سعي كرد سوالات همه را گشايش دهد و براي اين كار هي پشت سر هم پرانتز باز ميكرد كه همين امر باعث شد بارها به جاهايي برود كه نتواند پرانتزها را ببندد! ايشان از بس جاده خاكي رفتند كلاس پر از گرد و خاك شده بود! وقت كلاس كه تمام شد ، همان تماشاگرنما گفت: «سوالاي ما رو كه جواب ندادي ، اگه جرأت داري زنگ آخر وايسا!» ولي همه براي صرف پذيرايي به سرعت سالن را ترك كردند و اين تماشاگرنما زير دست و پاي مشتاقان پذيرايي مصدوم و به بيمارستان يا تيمارستان و شايد هم اوين منتقل شد!
كلاس دوم
آقاي بردبار وارد كلاس شد و سريع دستور داد در كلاس را ببندند و به كسي اجازه ورود ندهند! بعد به هر نفر به طور تصادفي يك روزنامه داد و ده دقيقه فرصت داد تا ما از داخل آنها يك سوژهاي پيدا كنيم و هر چه در چنته داريم بريزيم روي دايره! در حين اينكه ما داشتيم به مخ هنگ كردهيمان فشار ميآورديم ، آقاي بردبار گفت: « تمام دوربينهاي فيلمبرداري ، عكاسي ، موبايل ، ميكروفون ، دستگاههاي شنود استكبار جهاني و از همه مهمتر قلمهايتان را خاموش كنيد چون ميخواهم در مورد خطوط گوجه فرنگي در طنز امروز حرف بزنم كه نبايد حتي يك كلمه از اون به گوش استكبار جهاني برسه! » به همين علت ما هم در اينجا قلمان را غلاف كرديم تا بار ديگر مشت محكمي بر دهان ياوه گويان استكبار جهاني زده باشيم! فقط اين نكته را يواشكي به شما ميگويم كه بدانيد اگر يك كلمه از مطالب آن كلاس به گوش استكبار ميرسيد الان من ديگر نميتوانستم اين مطلب را براي شما بنويسم!
شنبه ظهر
بعد از استفاده بهينه از كلاسهاي فوق دوباره راهي رستوران هتل شديم تا نهار در خدمت حوزه هنري باشيم. اين بار هم تصميم گرفتيم تا براي يكي دو هفته آينده نهار ذخيره كنيم. براي جلوگيري از اين كار هنگام ورودمان به رستوران مسئولان محترم نفري يك فيش با عكس بشقابي كه داخلش رتيل جشنواره قرار داشت به ما دادند. خيال ميكردند با اين ترفندها ميتوانند اشتهاي ما را كور كنند ولي كور خوانده بودند چون براي لج و لجبازي هم كه شده اشتهايمان را دوبله كرديم تا مشت محكم ديگري بر دهان استكبار ياوه گو زده باشيم! اين بار بر خلاف دفعات پيش يك طنزپرداز تهراني كه كسي تحويلش نميگرفت نيز به جمع ما ميز نشينان پيوست. ما هم كه ساده بوديم حسابي تحويلش گرفتيم ولي اگر ميدانستيم قضيه چيست عمراً خودمان را در چنين مخمصهاي نميانداختيم. حضور نحس ايشان باعث شد همه نهار خود را قبل از ما صرف كنند و ما به مدت يك ساعت و نيم به اعضاء و جوارح ساير دوستانِ در حال تناول نگريسته و از ذخيره ارزي صبحانه آن روز براي معده به صدا درآمدهمان استفاده كنيم! درست است كه بالاخره نهار را صرف كرديم ولي ديگر از صبحانههاي ذخيره شده اثري بر جاي نمانده بود!
شنبه بعدازظهر
ما هنوز معدهمان براي نهار پايين نرفته بود كه ناگهان آقاي راستي وارد اتاق ما شد و گفت: « تلفن اتاقتون خرابه. زود لباش بپوشيد بايد بريم واسه خوندن و شنيدن آثار منتخب.» ما هم سريع لباس پوشيديم و راه افتاديم. از هتل ستارهدارمان تا حوزه هنري راه زيادي نبود بنابراين طبق معمول با خط 11 اين مسير را طي كرديم. بعد از پرس و جو سالن مركزي را پيدا كرديم و وارد آنجا شديم. سالني كاملاً پرسپوليسي! معلوم بود سازنده آن جزو پر و پا قرص ترين طرفداران پرسپوليس بوده است. گرچه سالن شماره دو اين مجموعه را طرفداران استقلال درست كرده بودند ولي در مقايسه با سالن اصلي جزو خس و خاشاك به حساب ميآمد! بر روي سن پوسترهايي از بزرگان طنز و ادب پارسي را نصب كرده بودند ولي هر چه قدر گشتم پوستر خودم را نديدم! حتماً پوستر من خيلي ناياب شده بود كه نتوانسته بودند آن را تهيه كنند! در بالاي سر اين پوسترها عكس بزرگي از يك رتيل به چشم ميخورد كه از لحاظ ظاهري و باطني ارتباط نزديكي با طنزپردازان داشت! بعد از چند دقيقه انتظار بالاخره مجري روي سن آمد و يكي يكي از طنزپردازان منتخب خواست كه روي سن بيايند و آثار خود را بخوانند. با اعلام مجري در ابتدا سه تن از شاعران طنزپرداز روي سن رفتند و شعر خود را خواندند كه مورد استقبال زياد حضار قرار گرفت. بعد از آن چند نفر ديگر روي سن رفتند ولي به علت سرماي شديد آثار خوانده شده ، گرماي حضار كمكم فروكش كرد و تا اوج يخزدگي پيش رفت. در اين موقعيت حساس و استراتژيك نفر بعدي روي سن آمد و يك مطلب سياسي خواند كه بعداً متوجه شديم با اين اثر نفر اول جشنواره شده است. جالب اينجاست كه حضار بعد از شنيدن اين مطلب اصلاً نخنديدند ، حتي گريه هم نكردند! اصلاً از اول تا آخر قرائت اين مطلب موژه هم نزدند! يك وقت فكر نكنيد غلو ميكنم ، نه ، انگار دستي همه حضار را روي صندليشان نگه داشته بود! به هر حال يك مقام مسئول كه ميخواست نامش فاش شود به ما گفت كه طنزش بيات بود ولي چون داوران در آب تيليتش كرده بودند قابل خوردن شده بود. وي در ادامه افشاگريهايش گفت : « چون ملت در اين سالها زياد از اين گشنگيها كشيدهاند ، اگر سنگ هم جلويشان ميگذاشتند دولوپي قورت ميدادند چه برسد به طنز سياسي بيات! پس اين تيليت برايشان مزه بوقلمون ميداد! » بعد از تيليت نوبت به كوبيده رسيد! در بدترين شرايط ممكن اسم من را براي خواندن اثر روي سن فراخواندند ولي چون از قبل كسي به من چيزي نگفته بود من هم درنهايت شرمندگي اعلام كردم كه اثري براي خواندن در دست ندارم تا حضار محترم بعد از صرف تيليت از يك كوبيده مشتي بينصيب بمانند. بعد از ، از دست دادن اين كوبيده بقيه طنزپردازان نفري يك كاسه آب به خورد حضار دادند تا در انتها حضار با شكمي پر از آب سالن را ترك كنند!
يكشنبه صبح
كلاس اول
آقاي گشاينده با نيم ساعت تأخير سر كلاس حاضر شد تا ارج و قربش را نسبت به ساير اساتيد نشان دهد. بعد از حضور وي در كلاس براي آنكه اين تأخير خود را به نوعي توجيه كند رو به حضار كرد و گفت: «به دو علت من با نيم ساعت تأخير رسيدم . اول اينكه ترافيك بود كه اين تقصير من نيست ، دوم اينكه اينجا رو بلد نبودم كه اينم تقصير من نيست چون مسئولان حوزه هنري بايد قبل از ورود من ، نقشه اينجا رو به من ميدادند!» سپس از يكي از طنزپردازان خواست كه موضوع كلاس را براي ايشان قرائت كند! حتماً اين هم تقصير مسئولان حوزه هنري بود كه از قبل ايشان را تفهيم اتهام نكرده بودند! وي بعد از متوجه شدن موضوع بحث ، شروع به ايراد سخنراني كرد. با توجه به حرف و حديثهايي كه از ايشان شنيديم به اين نتيجه رسيديم كه گامهاي طنز فعلي ما روي زمين نيست و پا درهواست پس با اين اوضاعي كه حسابي شير تو خر شده است بهتر است به دنبال يك شغل نان و آب دار بگرديم چون از اين راه نه تنها چيزي نصيبمان نميشود بلكه ممكن است از هستي هم ساقط شويم! البته در انتها به كساني كه سرشان براي نوشتن طنز درد ميكرد و حاضر بودند از هستي هم ساقط شوند فهماند كه در طنز كنوني ، طرفهاي مربوطه را بايد طوري بپيچانيمشان كه حتي خودمان هم نفهميم چطوري پيچانديم ، چه برسد به طرف مربوطه!
كلاس دوم
آقاي طلارويي در همان ابتداي ورودش به كلاس از تمامي اساتيد دوران دبستان ، راهنمايي ، دبيرستان ، دانشگاه ، زايشگاه و ساير اساتيد گاه و بيگاه خود تقدير و تشكر كرد تا نيم ساعت اول كلاس به خوبي و خوشي سپري شود. آقاي طلارويي تا آمد بحث كلاس را مطرح كند ناگهان صداي مهيبي از راهروي كناري شنيده شد. وي گفت: «يك نفر از بين رفت!» يكي از طنزپردازنماها نيز از ميان جمعيت بلند گفت: «شايد هم چند نفر!» فكر ميكنم اين طنزپردازنما از اين بمب صوتي و تصويري اطلاعات كافي و وافياي داشت و از زمان انفجار و تلفات احتماليش مطلع بود كه به اين صراحت اين مسئله را بيان كرد. من حدس ميزنم استكبار جهاني براي صدمه زدن به بخش ويژه اين جشنواره تصميم گرفته بود بر خلاف معمول با اين حركت مشت محكمي بر دهان ما بزند! ولي خوشبختانه براي تشويش نشدن اذهان عمومي كلاس يكي از مسئولان خونين و مالين وارد كلاس شد و گفت: « هيچ اتفاقي نيفتاده ، فقط يه لامپ كوچيك 220 بود كه تركيد! شما به كارتون ادامه بديد! » آقاي طلارويي هم همين كار را كرد و براي منحرف نشدن اذهان كلاس تا ميتوانست هندوانه زير بقل شعر و شاعران طنزپرداز قرار داد!
يكشنبه بعدازظهر
طبق ليستي كه صبح به ما داده بودند قرار بود كه مراسم راس ساعت 15.30 در سالن برگزار شود كه به علت مسائل سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي ، ورزشي ، تكنيكي ، تاكتيكي و امنيتي يك ساعت به تأخير افتاد و قرار شد مابين اين تأخير را با مراسم تُرنا بازي پر كنند. اين بازي آدم را ياد فيلمهايي مياندازد كه فرتوفرت در خارج از كشور مقام كسب ميكنند ولي در داخل كسي از آنها سر در نميآورد! اين بازي آنقدر مهيج و نشاط آور بود كه قصد داشتم به عنوان يك تماشاگرنما درخواستي براي پذيرش آن در بازيهاي المپيك ارائه كنم! اگر اين بازي را در جاي ديگري به غير از حوزه هنري ميديدم تأسف ميخوردم ولي خوب حوزه هنري كارش حرف ندارد! در ادامه ، تُرنا بازي كم بود به بقال بازي هم آراسته شد! بعد از ديدن اين بازيهاي دوست داشتني و جالب و ديدني و ماماني بالاخره بخت در سالنها باز شد تا اين بار مسابقه صندلي بازي شروع شود! گرچه اين وسط تلفات جاني و مالي براي حضار علاقهمند به وجود آمد ولي خوب هر كس صندلي خوب ميخواست بايد پاي تلفات جاني و مالياش هم مينشست! من هم چون تلفات مالي سنگيني براي ورود به سالن پرداخته بودم توانستم در رديف دوم جا بگيرم. بعد از استقرار حضار در جايگاهايشان شروع كردند به پخش فيلم جشنواره. حيف كه يادم رفته بود تخمه بياورم چون فيلم بدون تخمه مثل چاي بدون قند است. در اين ميان چند عكاس هم شروع كرده بودند به عكس گرفتن از متعلقات روي صندليها و حتي زير آنها! بعد از اتمام فيلم مجري برنامه اعلام كرد كه بلوتوثهايتان را روشن كنيد تا يكسري فايل برايتان ارسال كنيم. همه بلوتوثهايشان را روشن كردند ولي هر چه قدر صبركردند خبري از ارسال فايل جشنواره نشد كه نشد بنابراين حضار محترم در يك اقدام خودجوش فايلهاي خود را به همديگر بلوتوث كردند تا معلوم شود كه كيفيت بلوتوثهاي مردمي چه قدر بيشتر از بلوتوثهاي جشنواره است. در اين حين آقاي اساسيان روي سن رفت و با لهجه بانمكش جمع را مستفيض كرد. بعد نوبت به حلقه رندان شد كه باعث گرديد رندان زيادي روي سن بيايند و نطق كنند. در ادامه ، موسيقي ماشين مشدي ممدلي نه بوق داره نه صندلي و پس از آن نمايشي با موضوع تروريسم اجرا شد. بعد از ساعت ها چشم انتظاري و آمدن قلب شركت كنندگانِ در مسابقه در دهانشان نوبت به معرفي سه نفر برتر هر بخش رسيد. من اميد چنداني نداشتم ولي چون روز قبلش اسمم را براي خواندن اثر فراخوانده بودند روزنه اميدي در قلب آبكش شدهام ايجاد شده بود. اسامي يكي پس از ديگري خوانده شد و به سرعت نفرات برتر روي سن رفتند و جوايز خود را گرفتند ولي خبري از نام مبارك و ميمون من در ميان نيامد كه نيامد. نكته جالب توجه در اين ميان اين بود كه مابقي برگزيدگان به غير از سه نفر برتر هر رشته بدون آنكه آنها را جزو چيزي به حساب بياورند و ازشان نامي برده شود ، راهي هتل كردند و اعلام فرمودند كه جوايز شما در هتل اهداء خواهد شد! آخر يكي نبود به مسئولان برگزاري جشنواره بگويد كه پدرت خوب ، مادرت خوب ، نميشد به صورت فلهاي هم كه شده چند دقيقهاي مابقي برگزيدگان را هم ميخوانديد تا روي سن جوايزشان را بگيرند و با خاطرهاي خوش آنجا را ترك كنند؟! حال اگر از اين نكته بگذريم بدتر از آن اين مسئله بود كه بعد از اتمام جشنواره متوجه شديم بر خلاف سالهاي گذشته فقط آثار سه نفر اول در كتاب جشنواره به چاپ رسيده و آثار مابقي برگزيدگان در داخل كوزه قرار داده شده است تا آبش را نوش جان كنند!
به هر حال از قديم گفتهاند يك مو از خرس كندن هم غنيمت است! بنابراين با همان يك اوح تقدير و يك ربعاي كه گرفتيم (با رب تبرك اشتباه نشود!) شبانه به منزلگاه خويش برگشتيم.