ديگه از دستت خسته شدم
ديگه از دستت خسته شدم. آخه من تا كي بايد تحملت كنم. هي ميگم صبر كنم شايد يه روز معجزهاي بشه و تو سربراه بشي ، ولي نه مثل اينكه عادتت شده كه هر روز اعصاب من رو خورد كني. آخه چرا كاري ميكني كه فحش بدم و هر روز بهت ناسزا بگم؟
آخه تا كي؟ بابا يكمم به فكر من باش. آخه من تو رو چي كارت كنم كه براي يك روز هم كه شده يا حتي واسه يك ساعت هم كه شده روي اعصاب من راه نري و روح و روان من رو آزار ندي. مجبورم نكن كه از فرط عصبانيت يه چيز سنگين مثل لنگر كشتي رو بگيرم بزنم تو ملاجت تا دلم يكم خنك بشه و بعدش بيفتم تو هچل. حيف كه دلم نمياد اين كار رو باهات بكنم چون ميدونم با اين كار نه تنها بهتر نميشي بلكه ممكنه كار دست خودم هم بدم و بيان من رو به جرم زدن لنگر به سرت ببرن زندان يا يك ديه سنگين بابت اين كار واسم ببرند كه مجبور بشم دار و ندارم رو كه تو اين سالها با هزار بدبختي جمع كردم ، دو دستي تقديم كنم. به خاطر همين اگر همين طوري پيش بره مجبورم تو رو بذارم كنار و يكي رو جايگزينت كنم ، اين بهترين و تنها كاريه كه ميتونم بكنم. به خدا دلم نمياد ولي چه كنم كه داري مجبورم ميكني دست به اين كار بزنم. البته درسته كه يه عمر در شادي و غم كنار هم بوديم و يه عمر نون و نمك هم رو خوردم ولي خُب چه ميشه كرد ، داري مجبورم ميكني كه اون كاري رو كه نبايد انجام بدم. يادت باشه خودت خواستي كه تو رو بذارم كنار و آخرش برم يه ADSL بخرم!
