داستانک
"عقل هم خوب چيزيه"
عقل هم خوب چيزيه ، البته نه براي همه! يكيش همين خود من ، بارها شده از دست داشتن عقل جونم به لبم رسيده ولي چه فايده نه ميتونم جلوي ايجادش رو بگيرم و نه ميتونم از رشدش جلوگيري كنم. فكر كنم بهترين كار اينه كه به هر نحوي شده سربنيستش كنم. آره ، بهترين كار همينه. پس ، فردا ميرم درمانگاه سر كوچمون تا دندون عقلم رو بكشم!
"سرنوشت پينوكيو"
پينوكيو خيلي وقت بود كه ديگر دروغ نميگفت و جز حقيقت سخني بر زبان نميآورد. فرشته مهربون چون ميديد پينوكيو ديگر براي كسي هيجاني ندارد و كارهايش يكنواخت شده و همچنين از اين نكته ميترسيد كه پينوكيو بعد از آدم شدنش ، با ادامه راستگوييهايش جانش را از دست بدهد ، دست به كار جالبي زد. فرشته مهربون كاري كرد كه پينوكيو از آن به بعد با گفتن حقيقت دماغش دراز شود! اين شد كه پينوكيو مجبور شد ديگر راست نگويد و چون از دروغ گفتن هم توبه كرده بود تصميم گرفت تا آخر عمرش اداي كر و لالها را در بياورد!
"ماست سياه است"
پدربزرگم با اينكه 73 سال بيشتر ندارد، گاهي اوقات حرفهايي ميزند كه نه تنها مرغ پخته خندهاش ميگيرد بلكه آدم زنده را هم از خندهي زياد به گريه مياندازد!
ديشب موقع شام پدربزرگم گفت: «ماست سياه است.» گفتم: «بابابزرگ، از قديم تا جديد، در هر بلاد و سرزميني، با هر دين و آييني، مردم ميدانند كه ماست سفيد بوده، هست و خواهد بود. مگر آدم است كه هر دقيقه رنگ عوض كند؟!»
پدربزرگم نگاه چپ چپي به من انداخت و گفت: «حرف نباشه، من ميفهمم يا شما جوونا كه هنوز فرق بين بز و گوسفند رو نميدونيد؟!»
ديگر حرفي نزدم يا بهتر بگويم حرفي نتوانستم بزنم. سرم را انداختم پايين، به سفره خيره شدم و به فكر فرو رفتم. بيشتر كه فكر كردم متوجه شدم كه بله، ماست سياه است، آن هم چه سياهي. اصلاً ماست چرا، بيشتر كه دقت ميكنم ميبينم سفره هم سياه است، دستهاي همه هم سياه است، چهرهها هم سياه هستند، اصلاً كل خانه سياه است. بلند شدم، بيرون را نگاه كردم ديدم همه جا سياه است به غير از ستارههاي آسمان ....
"بمب"
از ترس ، هر كسي به طرفي ميدويد. همه وحشت زده بودند و پشت سر هم داد ميزدند: بمب ، بمب. ناگهان در ميان اين همهمه صداي انفجاري به گوش رسيد و بعد از آن سكوتي عجيب همه جا را فرا گرفت.
فرمانده: «نترسيد ، چيز مهمي نبود فقط يه ترقه شادي بود كه تركيد.»
اما در زير پاي فرمانده، لشكري از مورچهها كشته و زخمي شده بودند!
