ديش و ديشمند!

زنگ در به صدا درآمد. از پشت در پرسيدم: «كيه؟»

شخصي جواب داد: «مهمان ناخوانده!»

تو دلم گفتم: «چه جالب ، تو اين دور و زمونه چيزي كه كمه مهمون ناخوانده هستش. اين حتماً يكي از دوستان قديميه كه يادي از رفيق شفيقش كرده.»

بنابراين لبخندي بر لب زدم و در را باز كردم. در نگاه اول خيلي جا خوردم؛ چون هر چقدر فكر كردم چهره‌اش اصلاً برايم آشنا نيامد. با تعجب گفتم: «ببخشيد ، شما رو به جا نياوردم.»

طرف گفت: «بنده يك مهمان ناخوانده هستم كه آمدم...»

وسط حرفش پريدم و گفتم: «ببخشيد... نكنه شما از مريخ تشريف اُورديد؟!»

طرف سگرمه‌هاش درهم رفت و گفت: «نخير آقا ، بنده حميد مأموري هستم و مأمورم و معذور!» ‌

گفتم: «خوشبختم ، من هم حتماً مجرم هستم و محجور؟!»

گفت: «بله ، احسنت. پس خودتون مي‌دونيد جرمتون چيه؟!»

كمي فكر كردم و گفتم: «والا تنها جرمي كه من در طول دوران سر به فلك كشيده زندگي خودم مرتكب شدم، دو چيزه. يكي كِش رفتن پاك كن بغل دستيم توي كلاس سوم دبستان و يكي هم نصب و راه‌اندازي يك عدد ناقابل علمك شيطاني يك متري! شما براي كدومش تشريف اُورديد؟»

آقاي مأموري گفت: «براي گزينه دوم!»

گفتم: «آخيش...خيالم رو راحت كرديد. من فكر كردم رفيق گرمابه و گلستان كلاس سوم دبستانم از من شكايت كرده! خوب حالا بفرماييد گزارشگر اين بازي كيه؟ فردوسي‌پور يا خياباني؟»

آقاي مأموري گفت: «مثل اين كه حالتون خوش نيست. هيچ گزارشي در كار نبوده. امروز قرعه به نام آپارتمان شما افتاده، همين!»

با خونسردي گفتم: « اِ... پس قرعه كشيه؟ خب اطلاع رساني مي‌كرديد تا زودتر تو قرعه‌كشي شركت مي‌كرديم! راستي سكه هم ميدن؟»

آقاي مأموري گفت: «آقا ما رو مسخره مي كني؟»

با قيافه حق به جانبي گفتم: «نه قربان ، مسخره چيه ، ما ارادت داريم به شما. آخه شما گفتيد قرعه‌كشي، من ياد قرعه‌كشي رب تبرك افتادم!»

آقاي مأموري نگاهي عاقل اندر سفيه به من انداخت و گفت: «از اين حرف‌ها بگذريم. دستگاهِ مربوط به علمك شيطانيتون را زود بديد كلي كار داريم ، بايد صد جاي ديگم بريم!»

چون لباس شخصي به تن داشت گفتم: «ببخشيد واقعاً عذر مي‌خوام، ولي تو اين راديو و تلويزيون هي ميگن در اين جور مواقع كارت شناسايي و حكم بازرسي رو از مأمور درخواست كنيد.»

آقاي مأموري گفت: «بله مسأله‌اي نيست. اين كارتم ، اين هم حكم.»

حكم را گرفتم و خواندم. به نظرم هر دو، هم كارت و هم حكم، كمي مشكوك به نظر مي‌آمد، اما عجالتاً چيزي نگفتم و به رو نياوردم.بعد از مكثي گفتم: «شما خوب فكري كرديد.»

گفت : «چطور؟»

گفتم: «آخه يه مجوز گرفتيد دستتون واسه همه جا استفاده مي‌كنيد. خب تو مصرف كاغذ صرفه جويي ميشه. اون هم با اين گروني كاغذ كه امثال من واسه چاپ يك كتاب هم مشكل دارن! به هر حال جناب، ما الان از اين دستگاه‌ها نداريم. چند ماه پيش سوخت، ديگه هم نخريديم!»

آقاي مأموري گفت: «ببين ، همون طور كه گفتم، ما وقت نداريم. به ما هم گفتن در مصرف وقت صرفه جويي كنيد؛ پس زود همون دستگاهي كه اون زير قايم كردي رو بده وگرنه...»

ديدم نه، كار دارد به جاهاي باريك مي‌كشد؛ گفتم: «چشم قربان ، شما امر بفرماييد. اصلاً هر مدلي مي‌خواهيد دستور بديد واستون تهيه كنم!»

آقاي مأموري گفت: «يعني چي آقا، مواظب حرف زدنت باش. ما در حين مأموريتيم.»

گفتم: «شرمنده ، قصد جسارت نداشتم. گفتم كمكي اگر از دست اين حقير بر مياد انجام بدم.»

گفت: «خُبه‌ خُبه ، حالا برو همون يه دستگاه رو وردار بيار.»

من هم گفتم چشم و رفتم همان يك دستگاه نفتي‌ يي كه داشتم آوردم و تقديم كردم و گفتم: «ديگه ببخشيد كه كاغذ كادو نداشتم. شرمنده، به بزرگواري خودتون ببخشيد.»

آقاي مأموري دوباره چپ‌چپ نگاه كرد و گفت: «من ميرم بالا پشت‌بوم ببينم بچه‌ها كارشون تموم شده يا نه!»

گفتم: «احسنت. پس شما هم گروهي كار مي‌كنيد. من هميشه اعتقاد دارم براي پيشرفت در كارها بايد در هر شرايطي آدم گروهي كار بكنه تا هم كارها سريعتر انجام بشه و هم با همفكري بين اعضاي گروه، كيفيت كار بره بالا.»

آقاي مأموري گفت: «با اين حرفا به جايي نمي‌رسي ، اينجا رو امضاء كن!»

گفتم: «اين چيه؟»

گفت: «صورت جلسه»

گفتم: «مگه ميزگردي تشكيل شده كه صورت جلسه تنظيم شده باشه؟!» ‌

گفت: «ميزگرداش بالاست، فعلاً جلسه شما تموم شده ، يالا امضاء كن!»

من هم برگه‌اي كه معلوم نبود سر و تهش كجاست را امضاء كردم و گفتم: «شما تشريف ببريد بالاي پشت‌بوم ، من هم الان خدمت مي‌رسم تا اگه كاري باري داشتيد، انجام بدم.»

آقاي مأموري سوار آسانسور شد و رفت بالا. من هم سريع لباس مناسب تري پوشيدم، آخرين دكمه يقه‌ام را بستم و با دمپايي رفتم بالا. بالاي پشت‌بام پر بود از صحنه‌هاي دلپذير (با سس دلپذير و قضيه قرعه‌كشي و جايزه اشتباه نگيريد!). همان طور كه اين صحنه‌ها يكي‌يكي از جلوي چشمانم رد مي‌شد، به يكي از همكاران آقاي مأموري گفتم: «هي آقا ، اون بشقاب يه متري رو كه اوراق كردي ، ديگه قابل استفاده نيست؛ پس چرا ديگه تاش مي كني؟»

طرف جواب داد: «مي‌خواهيم تو صندوق عقب پرايدمون جا بشه. تا الان 300 تا رو با همين روش جا كرديم!» گفتم: «ماشالا ، خدا ان شاءالله بچه‌هاتون رو واستون زياد كنه!»

آن طرف‌تر آقاي مأموري داشت تجهيزات مياني بشقاب‌ها را در جيب كاپشنش قرار مي‌داد، ولي هر كاري مي‌كرد همه اين تجهيزات در جيبهايش جا نمي‌شد. رو كردم به آقاي مأموري و گفتم: «جناب ، اگر تو جيباتون جا نميشه، مي‌خواييد واستون نايلوني ، ساكي ، چمدوني ، چيزي بيارم كه اين قدر تو زحمت نيفتيد.» ديدم چيزي نگفت. گفتم: «ببخشيد، مي تونم يك سؤال فني بكنم؟»

گفت: «بپرس...»

گفتم: «ببخشيد، يك سؤالي ذهن منو خيلي به خودش مشغول كرده. شما چرا جفت‌پا ميريد روي اين بشقاب‌هاي زنگ زده ولي تجهيزات وسط همين بشقاب‌ها و دستگاه‌هاي مربوطه رو با احتياط باز مي‌كنيد؟ در ضمن ميشه بدونم اين تجهيزات جمع‌آوري شده بعداً كجا استفاده ميشه؟!»‌

آقاي مأموري انگار داشت از حرفهاي من كلافه مي‌شد ، با حالتي مردد گفت: «ما فقط جمع مي‌كنيم ، بقيه اش به ما ربطي نداره! خُب ، حالا من يه سؤالي ازتون مي‌پرسم!»

گفتم: «بپرسيد ، اصلاً من براي همين اومدم بالا پشت‌بوم!»

پرسيد‌: «اين علمك‌هاي شيطاني چرا 11 تان؟!»

گفتم: «چطور ، مگه ايرادي داره؟»

گفت: «آخه اين آپارتمان 10 واحديه.»

گفتم: «اتفاقاً به نكته خوبي اشاره كرديد! آخه مي‌دونيد چيه ، تو اين آپارتمان از 10 واحد 11 واحد علمك شيطاني دارن! ما خودمون هم چند وقتي بود دنبال اين مسأله بوديم كه اين يازدهمي مال كيه. هنوز كه هنوزه هم نتونستيم اين مسأله رو كشف كنيم، ولي الان كه شما داريد همه رو جمع مي‌كنيد، اين مسأله هم كه مثل خوره افتاده بود به جونمون ، داره حل ميشه! در اصل شما داريد زحمت مي‌كشيد و صورت مسأله‌اي رو كه ديگه براي ما داشت تبديل به يك معضل مي‌شد، پاك مي‌كنيد. واقعاً از زحمات بي‌دريغتون ممنون و متشكرم.»

آقاي مأموري گفت: «قابلي نداره!»

بعد شروع كرد به ديد زدن از بالاي پشت‌بام ما تا ساير آپارتمان‌هاي اطراف را چك كند. رفتم كنارش و گفتم: «اصلاً چرا به خودتان اين قدر زحمت ميديد؟ تعدادشون خيلي كمه، الان من واستون مي شمُرم . يك دو سه .... چهل و هفت! فقط و فقط اين 47 تا علمك هست، نه بيشتر!»

آقاي مأموري گفت: «خُب مثل اين كه كار پاكسازي بچه‌ها تموم شده، ديگه بايد رفع زحمت كنيم.»

گفتم: «نه ، اصلاً. اگه بذارم ناهار نخورده از اينجا بريد. ناهار در خدمتتون هستيم. زنگ مي زنم يه ده بيست پرس جوجه كباب از اكبر جوجه بيارن. مخلفات هم هر چي بخواييد سفارش ميدم؛ اصلاً مي‌خواهيد پيتزا مخصوص بگيرم يا اگر خاكي هستيد يه آبگوشتي هست آبش رو زياد مي‌كنيم، دور هم مي‌خوريم... هان؟!»

آقاي مأموري گفت: «نه ، ما در حين مأموريتيم، نمي تونيم چيزي بخوريم.»

گفتم: « اِ... چه بد. اگه مي‌دونستم اين قدر تعارف نمي‌كردم. حالا كه داريد ميريد، بايد اعتراف كنم كه من واقعاً مديون شما هستم.»

آقاي مأموري گفت: «واسه چي؟»

گفتم: «واسه اين كه من و همسرم هر وقت مي‌خواستيم از 2000 تا كانال ماهواره يكيش رو انتخاب كنيم و ببينيم، بينمون دعوا مي‌شد. خودتون كه مي‌دونيد، انتخاب يك كانال از بين اين همه كانال كار خيلي سختيه. هيچ كدوممون هم نمي‌تونستيم از خير كانالي كه مي‌خواستيم نگاه كنيم بگذريم. ولي الان مثل قبل به لطف و ميمنت شما ديگه سر اين موضوع دعوامون نميشه؛ چون به اين نتيجه مي‌رسيم كه تلويزيون رو خاموش كنيم ، خلاص! من هميشه نگران بودم كه اين دعواهاي خانوادگي به خاطر اين علمك‌ها كار ما رو به جدايي بكشونه، ولي الان خوشحالم كه زندگيمون از هم پاشيده نميشه. شما حتي باعث شديد آمار طلاق هم كم بشه كه خودش جاي تقدير داره. اين محبت شما رو هيچ وقت فراموش نمي‌كنم.»

آقاي مأموري گفت: «ما فقط به وظيفمون عمل مي‌كنيم. خُب ديگه ما كلي كار داريم بايد به دويست سيصد جاي ديگه هم سر بزنيم.»

همين طور كه آقاي مأموري با همكاران گراميش داشتند با غنائم جمع‌آوري شده از آپارتمان خارج مي‌شدند، با خودم گفتم: «خدا رو شكر همه مشكلات حل شده ، فقط اگه همين يه مشكل هم حل بشه، دنيا گلستان ميشه!»

آمدم در منزل را ببندم و برگردم داخل كه ديدم چيز آشنايي روي زمين افتاده. دقت كردم، ديدم بله، همان كارت شناسايي و حكم بازرسي آقاي مأمور است. بيشتر كه دقت كردم ديدم اي دل غافل ... از بيخ جعلي‌اند!

جداً که آدم اگر انديشمند باشد ،بهتر است که ديشمند!... واگر هم زبانم لال ،ديشمند است ؛بايد انديشمند هم باشد. مستأجر بالا خانه مان مي گفت که از قرار مسموع ، ظاهراً افراد انديشمند مجازند که ديشمند هم باشند.راست و دروغش با خودش!

 

نظرات (0)

هنوز نظری ارسال نشده است

دیدگاه خود را بیان کنید

  1. Posting comment as a guest.
پیوست (0 / 3)
انتشار موقعیت

کلا حقوقی نمی‌گیریم که بخواد محفوظ باشه، ولی شما رعایت کنید!

طراحی و اجرا "مینا وب "