امر خير

زنگ در به صدا در مي‌آيد. صمدآقا در را باز مي‌كند. پشت در، آقاي يحيوي با يك دسته گل بزرگ گلايول ايستاده است و با لبخندي به صمدآقا سلام مي‌كند.‏
صمدآقا: «خوش اومديد، صفا اُورديد، بفرماييد تو.»‏
صغرا خانم: «خيلي لطف كرديد اومديد، بفرماييد تو، دم در بده.»‏
آقاي يحيوي كفش‌هايش را در مي‌آورد و داخل خانه مي‌شود.‏
صمدآقا: «كتتون رو بديد به من آويزون كنم.»‏


آقاي يحيوي در حالي كه كتش را به صمدآقا مي‌دهد، مي‌گويد: «دستتون درد نكنه.»‏
صغرا خانم آقاي يحيوي را به داخل سالن پذيرايي راهنمايي مي‌كند و مي‌گويد: «بفرماييد بشينيد، الان خدمت مي‌رسم.»‏
صغرا خانم به سمت آشپزخانه مي‌رود و به صمدآقا اشاره‌اي مي‌كند تا وي نيز به آشپزخانه برود.
صغرا خانم: «ببينم مرد، اين كه سنش خيلي زياده، كسي هم همراش نياورده، مگه نگفتي طرف زنگ زده گفته واسه يه امر خير مي‌خوايم مزاحمتون بشيم؟»‏

صمدآقا: «چرا بابا، پشت تلفن دقيقاً همين رو گفته بود. منم فكر كردم مادر داماده. اصلاً شايد اين پدره باشه، پسرش چند دقيقه ديگه بياد، از كجا معلوم. زود قضاوت نكن.»‏
صغرا خانم: «من كه سر در نميارم، البته خودشم تيپ و قيافش بد نيستا.»‏
صمدآقا: «باور كن اگر مشكل مالي نداشته باشه اگه بتونيم دخترمون رو به همينم بديم بايد كلامون رو بندازيم هوا. بابا دخترت رو كه بيشتر ازاين نمي‌خواي ترشي بندازي؟!»‏
صغرا خانم: «حالا اين حرفا رو ولش كن، بريم بشينيم. بده، خيلي منتظر مونده.»‏
صمدآقا و صغرا خانم در حالي كه ظرف ميوه و شيريني دستشان هست، به طرف سالن پذيرايي مي‌روند و ميوه و شيريني را روي ميز مي‌گذارند.
صمدآقا: «بفرماييد دهنتون رو شيرين كنيد، ناقابله.»‏
آقاي يحيوي: «زياد نمي‌خوام مزاحمتون بشم. گفتم براي مقدمات كار يه صحبت اوليه داشته باشيم بد نيست.»‏
صمدآقا: «پس به خاطر همين تنها تشريف اُورديد؟»‏
آقاي يحيوي: «خب لازم هم نبود كس ديگه‌اي بياد. بالاخره خودمون ميتونيم به نتيجه‌ برسيم؛ البته اگر شما مايل باشيد.»
صمدآقا: «خواهش مي‌كنم، اين چه حرفيه، شما لطف داريد. پس با اجازتون بريم سر اصل مطلب.»
آقاي يحيوي: «بله اگر امكانش هست، چون من به خاطر مشغله كاريم وقتم خيلي كمه.»‏
صمدآقا: «پس شما شغل پر مشغله‌اي داريد، درسته؟ ميشه بپرسم شغل شريفتون چيه؟»‏
آقاي يحيوي: «بله، من معاون علوم پزشكي دانشگاه آزادم.»
صغرا خانم: «به‌به، واقعاً برازندتون هم هست.»‏
صمدآقا: «پس شما دكتر هستيد؟»‏
آقاي يحيوي: «بله با اجازتون.»‏
صمدآقا: «آقاي دكتر، زودتر مي‌گفتيد ما دكتر صداتون مي‌كرديم.»‏
صمدآقا با لبخندي حاكي از رضايت به صغرا خانم اشاره مي‌كند.
آقاي يحيوي: «شما هر طور راحتيد همون رو بگيد.»‏
صمدآقا: «خب عرضم به حضورتون كه شما چطور با دختر ما آشنا شديد؟»‏
آقاي يحيوي: «خيلي اتفاقي، ما يه ليستي تهيه كرديم كه تو اون ليست اسم دختر شما هم بود!»‏
صغرا خانم: «وا، يعني ما چندمين نفريم كه شما پيششون مياين؟!»‏
آقاي يحيوي: «بله، البته. فكر نكنم مشكلي باشه.»‏
صمدآقا به نشانه سكوت به صغرا خانم اشاره مي‌كند.
صمدآقا: «نه، صغرا خانم همين طوري گفتند. بالاخره همه همين طور عمل مي‌كنند؛ اول يه ليستي تهيه مي‌كنند بعد ميرن جلو.»‏
آقاي يحيوي: «همه؟! يعني قبل از من كس ديگه‌اي هم بابت اين قضيه اينجا اومده؟!»‏
صمدآقا براي اين كه كلاسشان را ببرند بالا مي‌گويد: «بله، چند نفري اومده بودند ولي ما جوابشون كرديم.»
آقاي يحيوي: «تعجب مي‌كنــم، تا الان فكـــر مي‌كردم من اولين نفر هستم. حالا براي چي اونا رو رد كرديد؟»‏
صمدآقا: «راستش رو بخواييد به خاطر مسائل ماليش بود.»‏
آقاي يحيوي: «آهان، منظورتون رو الان گرفتم. البته خودتون اين مسئله رو هم بايد در نظر بگيريد كه ما هم مثل بقيه بودجه‌مون محدوده.»‏
صمدآقا با تعجب: «مثلاً چقدر؟!»‏
آقاي يحيوي: «خونه پرش هفت هشت ميليون.»
صمدآقا: «البته ما بيشتر دوست داريم سكه باشه تا پول. خودتون كه ميدونيد پول ارزشش زود مياد پايين.»‏
آقاي يحيوي: «باشه مسئله‌اي نيست. معادلش سكه ميديم بهتون.»
صغرا خانم: «پس يعني همون اول سكه‌ها رو ميديد؟»‏
آقاي يحيوي: «بله، هر وقت شما بخواييد.»
صغرا خانم خودش رو به سمت صمدآقا متمايل مي‌كند و به آرامي مي‌گويد: «فكر كنم اين يه چيزيش ميشه‌ها!»
صمدآقا يواشكي مي‌گويد: «بيخود نيست رفته چند جا بعد اومده اينجا پيش ما. تازه اين كه خوبه، مهريه رو همون اول نقداً مي‌خواد بده.»‏
صغرا خانم،پچ پچ كنان: «آره ولي خب خيلي كم ميشه اونوقت.»‏
صمدآقا با صداي ضعيفي مي‌گويد: «بابا اون مهريه رو كي داده كي گرفته، اين طوري جهيزيه دخترمون رو هم ميتونيم آبرومندونش كنيم.»‏
آقاي يحيوي: «ببخشيد مشكلي پيش اومده؟»‏
صمدآقا از جا مي‌پرد و مي‌گويد: «نه نه مشكلي نيست. فقط جهيزيش يه كم، كم و كسري داره كه اون هم سريع رديفش مي‌كنيم.»
آقاي يحيوي: «جهيزيه مي‌خواييم چي كار پدر جان!»‏
صغرا خانم: «نه نميشه، ما دخترمون رو بدون جهيزيه نميديم.»‏
آقاي يحيوي: «باشه حرفي نيست ولي گفتم كه جهيزيه لازم نيست. بذاريد لااقل واسه دختر ديگه‌تون.»
صمدآقا: «ما دختر ديگه‌اي كه نداريم، يكيش كه تازگي عمرش رو داد به شما، اين يكي هم آخرين دخترمونه.»‏
سپس صغرا خانم با صداي بلند مي‌گويد: «دخترم، يلدا جان، چايي بيار.»
يلدا سيني چايي را مي‌آورد و به آقاي يحيوي تعارف مي‌كند.
آقاي يحيوي: «دست شما درد نكنه، ايشالا عمر خواهرتون بقاي عمر شما باشه.»‏
صمدآقا: «ممنونم آقاي دكتر. راستي قرارمون رو كي بذاريم؟»‏
آقاي يحيوي به ساعتش نگاه مي‌كند و مي‌گويد: «من ديرم شده بايد زودتر برم، فردا خوبه؟»‏
صمدآقا با تعجب زياد مي‌پرسد: «فردا؟»‏
آقاي يحيوي: «بله خب، فكر نكنم مشكلي باشه. اون سكه‌ها رو هم ميگم تا فردا واستون آماده كنند.»‏
صمدآقا: «آخه ما هنوز تحقيق نكرده كه نمي‌تونيم اجازه بديم دخترمون رو فردا ببريد عقدش كنيد.»‏
آقاي يحيوي: «چي؟ متوجه منظورتون نميشــم. عقد؟ صبر كنيد ببينم، مگه منشي من باهاتون تماس نگرفت؟»‏
صمدآقا: «منشي؟ آهان همون خانمي كه گفت واسه يه امر خير مي‌خوايم مزاحمتون بشيم؟»‏
آقاي يحيوي: «آره، چيز ديگه نگفت؟»‏
صمدآقا: «نه مگه بايد چي مي‌گفت؟»‏
آقاي يحيوي: «اي بابا، من تا الان فكر مي‌كردم شما در جريانيد، پس تعجب من و شما هم بي دليل نبوده، شرمنده اگه سوء تفاهمي اين وسط به وجود اومد تقصير منشيمه كه شما رو قبل از اومدن من آماده نكرده بود.»‏
صغرا خانم: «وا، يعني چي؟»‏
آقاي يحيوي: «ببينيد خانم، من يحيوي معاون علوم پزشکي دانشگاه آزاد هستم كه مأموريت داشتم طبق ليستي كه به دست من دادند، به خانواده‌هايي كه به تازگي نزديكانشون رو از دست دادن سر بزنم و اون‌ها رو مجاب كنم كه در صورت تمايل جسدشون رو به واحد تشريح دانشگاه علوم پزشكي دانشگاه آزاد بِدَن و در عوضش براي قدرداني از اين كار خيرخواهانه مبلغي هم جهت قدرداني تقديم خانواده داغ ديده بكنم!»‏
صغرا خانم جيغ بلندي مي‌كشد و غش مي‌كند.
صمدآقا در حالي كه به شدت عصباني شده، مي‌گويد: «مرتيكه، خب جسد مي‌خواي برو پزشكي قانوني، اينجا چه غلطي مي‌كني؟!»‏
آقاي يحيوي: «شرمنده به خدا، آخه پزشكي قانوني از ما بابت هر جسد ده ميليون مي‌خواد. من هم كه گفتم بودجمون محدوده...»
صمدآقا آقاي يحيوي را دنبال مي‌كند. آقاي يحيوي به سرعت در خروجي را باز كرده و پابرهنه به سمت انتهاي كوچه مي‌دود!

چاپ شده در روزنامه اطلاعات 14 بهمن 90

نظرات (0)

هنوز نظری ارسال نشده است

دیدگاه خود را بیان کنید

  1. Posting comment as a guest.
پیوست (0 / 3)
انتشار موقعیت

کلا حقوقی نمی‌گیریم که بخواد محفوظ باشه، ولی شما رعایت کنید!

طراحی و اجرا "مینا وب "