داستانهایی برای روایت
« يادش بخير »
من اولين كسي بودم كه به تو دل بستم و عاشقت شدم . من اولين كسي بودم كه عاشقانه به تو نگريستم و تو را با دستان نحيفم به آغوش كشيدم . يادش بخير . تو هميشه حتي در سخت ترين شرايط در كنارم بودي . در خواب و بيداري تو مونسم بودي . وقتي كه طاقتم تمام ميشد و به ناچار مي گريستم تو آرامش بخش وجودم بودي . آه ، چه روزهايي بود . آن روزي كه تو را از من جدا كردند بدترين روز زندگيم بود . يادت هست ؟ هيچ وقت آن روزهايي را كه با هم بوديم فراموش نمي كنم پستونك عزيز من !
« طاقت »
هيچ وقت فكرش را هم نمي كرد كه بر خلاف ميل باطني اش روزي به او دست دهد . تمام تلاشش را به كار بست ولي بي فايده بود . ديگر نمي توانست جلوي خودش را بگيرد . طاقتش تمام شده بود . تصميم گرفت خودش را به دست سرنوشت بسپارد . بله ، بالاخره حالت تهوع به او دست داد !
« ضد حال »
مرد چشمهايش را بست ، دو دستش را به هم گره كرد و در مقابل همسرش زانو زد و گفت : « تو عمر مني ، تو جون مني ، تو عشق مني ، الهي قربونت بشم ، فهميدي ؟! » سپس با عصبانيت از جايش بلند شد و گفت : « اينا رو تمرين كن تا هر وقت منو ديدي بهم بگي ! »
« درخواست استخدام »
من اولين بار در شركتي مشغول به كار شدم ولي درِ آن شركت را يك سال بعد پلمپ كردند ! بعد از آنجا در فروشگاهي استخدام شدم ولي شش ماه بعد صاحب فروشگاه ورشكست شد ! سپس در انباري به عنوان نگهبان فعاليت كردم ولي دو ماه بعد انبار آتش گرفت ! الان بيكارم . لطفاً مرا در موسسهتان استخدام كنيد ، قول مي دهم وظايفم را به نحو احسنت انجام دهم !
« كُت »
ديروز : شهري بود كه تمام مردم آن كُت مي پوشيدند . در اين شهر همه كُت خود را درست به تن مي كردند . ديوانه اي در ميان آنها زندگي مي كرد كه كُت خود را برعكس مي پوشيد . همه مسخره اش مي كردند ، به طوري كه انگشت نماي مردم شده بود .
امروز : همان شهر با همان مردم ، ولي اين بار همه مردم آن شهر كُت خود را برعكس به تن مي كردند . عاقلي در ميان آنها زندگي مي كرد كه كُت خود را درست مي پوشيد . همه مسخره اش مي كردند ، به طوري كه انگشت نماي مردم شده بود !
