فانی و باقی
یکی بود یکی نبود. دو برادر دوقلو بودند به نام فانی و باقی. فانی فقط دنبال مادیات بود و کل زندگیش را گذاشته بود روی کسب روزی و باقی فقط دنبال معنویات و کل زندگیش را گذاشته بود روی دعا و نیایش. فانی و باقی در دو دنیای متفاوت سیر میکردند و در دو دیار همجوار زندگی.
به خاطر شهرت این دو برادر در دیارشان و پیدا شدن پیروانی دور و برشان، آن دو شهر نیز به همین نامی که داشتند، نامگذاری شده بود. فانی آنقدر در خرید و فروش کارش را گسترش داده بود که حقیقتا دیگر چیزی نمانده بود که وی نخریده و یا نفروئخته باشد. باقی هم آنقدر در معنویات خودش را غرق کرده بود و به فکر کسب و کار نبود که دیگر نان خشک هم نداشت بزند در آب و بخورد. این دو برادر با اینکه سالیان سال از هم خبر نداشتند و هر کدام در دیار مجزایی زندگی میکردند، ناگهان به صورت تلهپاتی در یک روز تصمیم گرفتند که روال زندگیشان را کمی تغییر دهند. این شد که فانی و باقی هر دو شروع کردند به خرید و فروش معنویات، اولی برای افزایش معنویاتش پول میداد، معنویات میخرید و دومی برای کسب یک نان و بوقلمون معنویات میفروخت، پول میگرفت. پیروان هر کدام نیز به تبع آن دو برادر راه آنها را پیش گرفتند. این شد که آنقدر داد و ستد بین این دو دیار رونق گرفت و آنقدر باقیها و فانیها در هم لولیدند که دیگر دیارزده شدند، بنابراین دیارهای باقی و فانی از روی نقشه حذف و مردم، آن منطقه را دیار باقالی نام نهادند!
نتیجه اخلاقی: پیرو عقل و وجدان خود باشید نه پیرو فانی و باقی، چون آخرسر جزو باقالیها به حساب میآیید!