داشتم تو خونه راه میرفتم یهو خوردم زمین، زانوم زخمی شد. ندای درونم بیدار شد و بیمقدمه گفت: چیه باز زمین خوردی؟
گفتم: بله خب، چی کار کنم حواس پرتی دارم.
گفت: کاش یکم حواس جمعی داشتی، جور دیگهای زمین میخوردی تا بدون زخمی زیلی شدن از این وضع بیرون میومدیم.
گفتم: مگه وضعمون چشه؟
گفت: چش نیست؟! هشتمون گرو نهمونه، نهمون گرو هشتمونه. کلا گیر افتادیم تو میدون.
ادامه مطلب
ابتدا باید در یک کشور جهان سومِ در حال توسعه با دنده عقب به دنیا بیایید. اصلا منظورم کشور خاصی نیستا، به جان شما، با انگشت هم اشارهای نمیکنم. بعد اینکار باید بدویید دنبال پوشک و شیرخشک. البته در این مرحله شما خیلی نیاز به دویدن ندارید چون پدر و مادرتان جور شما رو میکشند. بعد باید بدویید بدویید بدویید تحصیل کنید تا چشاتون از حدقه دربیاد. بعد باید بدویید بدویید بدویید کلاغ پر برید، سینه خیز برید که کم کم مَرد بار بیایید،
ادامه مطلب
ساعت 4 صبح تو خونه برپا زدم. به شخصیت دومم گفتم: آهای پاشو، کودک درونمم رو هم بیدار کن میخواییم بریم پیکنیک.
گفت: ای بابا بذار بخوابیم. چی شد یهو هوس پیکنیک کردی تو نصفه شبی؟!
گفتم: نصف شب چیه، الان دو دقیقه دیرتر بریم جا گیرمون نمیادا
ادامه مطلب
تابلویی تو خیابون من رو خیلی متحول کرده بود. به حدی از سینگلی و تحول رسیده بودم که وقتی وارد خونم شدم رفتم اتاق خواب جلوی آینه به شخصیت دومم گفتم: هان، چرا همین طور ایستادی منو نگاه میکنی، زود پاشو برو چادر سرت کن.
گفت: وا ... مرد حسابی مگه آدم تو خونشم چادر سر میکنه؟!
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود. یه شخصی بود به نام ایادی. اسم ایشان آنقدر خاص بود که بین 36 میلیون نفر تنها کسی بود که این اسم را با خود یدک میکشید. این ایادی چند وقتی برای رسیدن به آمال و آرزوهایش به شهر مهاجرت کرده بود و از زندگی شهری اطلاع چندانی نداشت. از شانس شیشکی وی در همین گیر و دار که آمده بود به شهر و دنبال کار میگشت، یکی در روزنامه تیتر زد "ایادی دشمن در شهر". این بنده خدای از همه جا بیخبر هر جا که میرفت دنبال کار، تا از وی میپرسیدند اسمت چیست و میگفت ایادی، مردم پا میگذاشتند به فرار.
ادامه مطلب