images/slideshow/0.jpg
images/slideshow/00.jpg
images/slideshow/000.jpg
images/slideshow/001.jpg
images/slideshow/01.jpg
images/slideshow/1.jpg
images/slideshow/10.jpg
images/slideshow/11.jpg
images/slideshow/12.jpg
images/slideshow/3.jpg
images/slideshow/5.jpg
images/slideshow/6.jpg
images/slideshow/9.JPG

شجاعت در زیر آتش

  • زنده ماندن از جلسه صبح شنبه

جلسات روز شنبه‌ای که ساعت 7 صبح برگزار می‌شود، آزمون نهایی استقامت انسانی است و شبیه به دو ماراتنی است که لباس ورزشی‌ات کت و شلوار یا مانتو و مقنعه‌ای سربی است و تنها جوهره حیات نیز چای داغی است که با یک حبه قند گاهی در مسیر به دستت می‌دهند و هدفت نه کسب مقام اول تا سومی است، بلکه تنها رسیدن به خط پایان است.

  • آغاز نبرد در جلسات

ورود به اتاق جلسات مانند قدم گذاشتن در یک میدان گلادیاتوری است. شما با چیزی به جز سررسید قابل اعتماد خود که شرکت درپیتی در عید نوروز با آرم خروس نشانی که از چهار طرف جلدش بیرون زده، به شما ارائه داده است و البته نکات قابل اتکا برای جاخالی‌دادن‌هایی که در جلسات گذشته یادداشت کرده‌اید و آتوهایی که از سایرین به یادگار نگاشته‌اید، چیز دیگری در دست ندارید. مطمئناً به محض این‌که روی صندلی خود می‌نشینید، به سرعت اتاق را برای یافتن متحدان احتمالی خود اسکن می‌کنید. کسانی که مانند شما مخفیانه راه‌های فرار خود را طراحی و بهانه‌های خود را برای این‌که چطور می‌توانند زودتر از موعد جلسه را ترک کنند، تمرین می‌کنند.

  • سر تکان دادن یک مهارت ضروری برای بقا

هنگامی که جلسه شروع می‌شود، وقت آن است که در هنر زیبای یادداشت‌برداری نقش ایفا کنید. این حرکت فقط نوشتن نیست، این یک ورزش المپیکی است که نیاز به ظرافت و دقت فراوان دارد. در حالی که ذهنتان به موضوعات بسیار جالب‌تری رجوع می‌کند، ولی برای این‌که درگیر موضوع به نظر برسید، حرکات سر خود را با کسی که صحبت می‌کند، همگام کنید. تسلط بر این تکنیک به شما این امکان را می‌دهد که به عنوان یک کارمند نمونه ظاهر شوید.

  • تلفن هوشمند شما راهی است برای نجات

گوشی‌های هوشمند، معادل امروزی یک قایق نجات در دریای پرتلاطم روزگار هستند. وقت آن است که با دقت و ممارست بیشتری به تلفن خود برسید. اما مراقب باشید! گوشی‌های هوشمند یک شمشیر دو لبه هستند. به یاد داشته باشید، در حالی که دوردور کردن در رسانه‌های اجتماعی ممکن است برای شما تسکین موقتی برای حضور در جلسات ایجاد کند، خطر گرفتار شدن در لحظه‌ای از شادی محض در جلسه‌ای کاملاً رسمی می‌تواند شما را به ناکجا آباد بکشاند.

  • چای، اکسیر زندگی

بیایید چای دیشلمه و سماور را فراموش نکنیم. قهرمان واقعی جلسات مخصوصاً در صبح شنبه همین غول سماور با چای‌های دیشلمه است. چای تمرکز شما را بالا می‌برد و مانند یک موتوری به اندازه کافی به شما انرژی تزریق می‌کند، تا بتوانید وانمود کنید که به آخرین دستورات و فرمایشات بالادستی خود اهمیت می‌دهید. نکته مهم استفاده از چای در جلسات این است که لیوان چای طرح نهنگ خود را به صورت استراتژیک در جلوی چشم قرار دهید و گاهی آن را لب به لب بنوشید تا به نظر برسد که مکث‌های متفکرانه‌ای انجام می‌دهید و به آنچه گفته می‌شود، فکر می‌کنید، در حالی که در واقعیت، فقط سعی ‌کنید از تماس چشمی با هر کسی که ممکن است نظر شما را بپرسد، اجتناب کنید.

  • شمارش معکوس برای آزادی

با طولانی شدن زمان، محل برگزاری جلسه تبدیل به یک محیط بازی برای بقا می‌شود. تا کی می‌توانید قبل از این‌که بهانه‌ای برای رفتن به دست بیاورید، صبر کنید؟ پس شمارش معکوس آغاز می‌شود. هر دقیقه مانند از دست دادن یک هویج برای باقیمانده جان است، زیرا شما به طور ذهنی محاسبه می‌کنید که چند دقیقه باقی‌مانده تا بتوانید به عقب برگردید، به پشت میز خود بروید و در آرامش کارتان را انجام دهید یا حداقل وانمود کنید که دارید انجام می‌دهید. در حالی که گزینه‌های روی میز و زیرمیز خود را مرور می‌کنید، لحظه تاریخی رقم خواهد خورد که قلب شما را از هیجان به تپش بیشتر وا می‌دارد. نگران نباشید، در نهایت، سیگنالی مبنی بر این‌که این مصیبت به پایان خود نزدیک می‌شود، به مغز شما ارسال خواهد شد.

  • طعم شیرین پیروزی

وقتی جلسه در نهایت به پایان می‌رسد، گویی از یک منطقه جنگی، زنده و شاید سالم بیرون آمده‌اید. شما از زیراب‌های خائنانه خود را به بیرون انداختید، از هجوم شمشیرهای برنده اسلایدهای پاورپوینت جان سالم به در بردید و از همه مهم‌تر توانستید روح و روان خود را تا حدی حفظ کنید. توصیه می‌شود، بعد از رهایی از جلسه، در حالی که به سمت میز خود برمی‌گردید، لحظه‌ای را صرف پیروزی خود کنید و به خود ببالید که توانسته‌اید یک جلسه دیگر را پشت سر بگذارید!

  • برنامه‌ریزی برای بقا در روزهای آتی

اما به یاد داشته باشید که این پیروزی زودگذر است. روزها و هفته‌های آتی جلسات دیگری در انتظار شماست. پس آماده شوید، چای یا قهوه تهیه کنید و خود را برای دور دیگری از «شجاعت در زیر آتش» آماده کنید. زیرا اگر یک چیز از این جلسات آموخته باشید، این است که زنده ماندن از یک جلسه، آن هم ساعت 7 صبح، نه تنها به شجاعت نیاز دارد، بلکه به منابعی چشمگیر از روش‌های مقابله‌ای نیاز دارد تا بتوانید در انتهای روز زنده به آغوش خانواده خود برگردید.

نانوا هم جوش شیرین می‌زند!

بی شک می‌شه گفت وایسادن توی صف نونوایی نوستالژی همه ما ست و احتمالاً واسه ایرانیای آینده هم این داستان ادامه خواهد داشت، چون توی این مدت هیچ تغییر خاصی توی صف وایسادن ما اتفاق نیفتاده. البته نوستالژی داخل نونواییا از بین رفته، چون امروزه نونوایی‌ها از انرژی دست و پا و قرِکمر کمتر استفاده می‌کنن و  مثل چوب خشک کنار وامیستن تا دستگاه خودش کار رو ببره جلو. الان دیگه توی بعضی مغازه‌ها چرخ نونواییا حتی با یه نفر هم می‌چرخه، چون نونوا بعد از درست کردن خمیر، اون رو می‌ریزه توی مخزن دستگاه و می‌ره یه چرتی می‌زنه. تو این فاصله خمیر توسط ماشین صاف می‌شه، برش می‌خوره، وارد نقاله می‌شه و می‌پره توی کوره و از اون‌ور یه نون یه دست و تمیز می‌آد بیرون. اصلا مگه می‌شه لذت اثر دوست داشتنی انگشت کثیف نونواها رو روی نون، سوختگی‌ها، تقارن نداشتن نون‌ها و حتی زدن جوش شیرین‌ و ترش کردن معده رو فراموش کرد؟!

حالا اینا یه طرف، چیزی رو که فکر می‌کنم هرگز فراموش نمی‌کنیم، وایسادن توی صف و چاق سلامتی و لایی کشیدن بعضی آدمای دوست و آشنا از طُرُق مختلف بود که باعث می‌شد بیشترین فحش و نفرین و بد و بیراه توی همین طول و عرض جغرافیایی رد و بدل بشه. البته به تازگی این حرکت هم مثل بقیه کارای ما مدرن شده و به «نون کنجدی داری من ببرم؟» تبدیل شده. نکته اینجاست که بعضی نونواییای مدرن‌تر نون کنجدی معمولی دارن برای افرادی که زیاد دیرشون نشده و نون پرکنجد می‌زنن برای کسایی که دیگه خیلی عجله دارن! خدا بخیر کنه، از این به بعد ممکنه برای آدمایی که نمی‌خوان حتی یه ثانیه هم نوستالژی وایسادن توی صف نونوایی رو تجربه کنن، نونواها کلی کنجد پهن کنن تو تنور بعدش یه تیکه نون بربری بچسبونن روش و خدا تومن بدن دست این مشتریای شاسی‌بلند سوار.

خب خواهر و برادر عزیز، مثل بچه‌های خوب مدرسه‌ای دست به سینه و ساکت منتظر بمونین نوبتتون بشه و یه نون معمولی تحویل بگیرین تا نه فحش نصیب‌تون بشه و نه لعن و نفرین و نگاه‌های چپکی. پس بیاییم دست به دست هم این طول و عرض جغرافیایی رو به طور کامل از این جریان‌ها پاکسازی کنیم!

 

چاپ شده در ویژه‌نامه پلخمون شماره 112، روزنامه شهرآرا 

 

 

 

لبخند، حتی از نوع کاغذی!

بیشتر ما آدمای عوام (به جز بعضی خواص) وقتی توی کوچه و خیابون راه می‌ریم و به دنبال خرید مایحتاج اولیه‌ایم یا در حال رفتن به سرکار و مدرسه و دانشگاهیم، خواه ناخواه، چشم تو چشم می‌شیم. حالا ما اون دسته اقلیت رو که چشم‌شون از کاسه در می‌آد رو فاکتور می‌گیریم و فاکتور رو می‌دیم دست خودشون که بعدا اون دنیا هزینه‌ش رو پرداخت کنن. ولی بیشتر ما وقتی نگاه‌مون به هم‌دیگه می‌ا‌فته، معمولا سریع نگاه‌مون رو برمی‌گردونیم و به دور و برمون معطوف می‌کنیم. اگه این مسئله واسه شما هم اتفاق افتاده، که مطمئنا افتاده، اکثر اوقات با چهره‌ای درهم و خسته و ناراحت و غمگین روبه‌رو می‌شیم، مگه این‌که این چشم تو چشم با بچه‌ای خردسال بوده باشه یا بزرگ‌سالی که تونسته در ناملایمات زندگی کودک درونش رو زنده نگه داره، وگرنه بیشتر اوقات مورد اول صادقه.
پیشنهاد می‌کنم، این بار اگه این اتفاق میمون و مبارک رخ داد، سعی کنیم یه لبخند بزنیم و به طرف مقابل‌مون که نه می‌دونیم از کجا اومده و نه می‌دونیم به کجا می‌خواد بره، یه لبخند هدیه کنیم. شاید همین یه لبخند روز اون آدم رو بسازه و براش ارزش داشته باشه. البته ناگفته نمونه که گاهی ممکنه این موضوع عواقبی هم داشته باشه. مثلا ممکنه یه سیلی آبدار نوش جان کنین یا با کیف و عصا فرق سرتون هدف قرار بگیره، ولی با این حال اشکال نداره، چون شما دارین به وظیفه ذاتی و انسانی خودتون عمل می‌کنین و مسلما هر عملی هم که انجام می‌شه، درد خودش رو داره که باید تحملش کرد. اگه این کار برای شما سخت و طاقت فرساست، می‌تونین عکس لبخند رو روی تیکه‌های کاغذی بکشین یا چاپ کنین و بذارین تو جیبتون و بعد به مرور اونا رو در چنین موقعیت‌هایی هدیه کنین. البته حواستون باشه که روی این تیکه‌های کاغذ به جز عکس لبخند، شماره تلفنی چیزی نوشته نشه که داستان‌ها از همین جاها شروع می‌شه. پس لطفا ظرفیت خودتون رو بالا ببرین و اگه ظرفیت‌تون پایینه، بی‌خیال این راه‌کار عملیاتی بشین، چون عواقب سخت و جبران‌ناپذیری برای شما و اطرافیان‌تون به بار میاره.

چاپ شده در ویژه‌نامه پلخمون شماره 110، روزنامه شهرآرا 

از تابلوهای راهنمایی قدردانی کنید!

خیلی از ماها موقع رانندگی به تابلوهای خوشگل و مامانی و رنگی پنگی کنار جاده یا خیابون خیلی دقت نمی‌کنیم، ولی تجربه نشون داده که با دقت کردن به اونا می‌تونیم از خیلی حوادث مختلف جلوگیری کنیم. متاسفانه بی‌توجهی نسبت به این تابلوهای ناناز و دوست داشتنی بیشتر حوادث ناگوار رو به همراه داره. گاهی هم ممکنه شما تو یه دوراهی گیر کنین. منظورم ازون دو راهی‌های واقعی نیست‌ها. منظورم دوراهی‌های فیکه. مثلاً، شما تابلو سبقت ممنوع رو کنار جاده می‌بینین، ولی خط‌ سفید وسط جاده به صورت خط‌چینه، یعنی می‌تونین سبقت بگیرین. پیشنهاد می‌کنم، توی این جور مواقع شما به همون مسیر عادی‌تون ادامه بدین و به علائم موجود اصلاً هیچ اهمیتی ندین، چون اونا تکلیف‌شون با خودشون معلوم نیست، چه برسه با شما. یا مثلاً موقع سرعت گرفتن تو اتوبان می‌بینین حداکثر سرعت رو زدن 100 کیلومتر بر ساعت و دوربینا رو هم تنظیم کردن که 130 رو رد کردین، جریمه کنن. ولی دو قدم جلوتر پلیس وایساده و واستون سرعت 101 کیلومتر بر ساعت رو هم جریمه می‌کنه. پس به نفع‌تونه که به تابلوها احترام بذارین. البته این نکته رو هم باید بگم که گاهی هم راننده‌ها هر چی دقت می‌کنن هیچ تابلویی تو جاده نمی‌بینن. خب این مشکل از راننده‌هاست که توقع دارن همه جا تابلو باشه. شما حالت عادی که تابلوها رو نمی‌بینین. پس این جور مواقع راست دماغتون رو بگیرین برین جلو و به بقیه‌ش کاری نداشته باشین.

پس همون طور که دیدین، به غیر از موارد خاص، این تابلوها خیلی مفیدن و باید بهشون احترام بذاریم و ازشون قدردانی کنیم. البته بعد خوندن این مطلب، فردا پس فردا راه نیفتین تو کوچه و خیابون و یه دسته گل بندازین گردان این تابلوهای راهنمایی و لوح‌تقدیر بهشون بچسبونین. بعد که اومدن بردنتون ایستگاه روان‌پریشان نگید کی بود، کی بود، من نبودم و بندازین گردن من. البته مسیرم طوریه که خودم همیشه از همون سمت و سو رد می‌شم، ولی بیشتر به خاطر خودتون می‌گم، چون هزینه گل و چاپ تقدیرنامه خیلی زیاد در میاد و ما راضی نیستیم تو این گرونی این‌قدر هزینه رو دستتون بذاریم.

 

چاپ شده در ویژه‌نامه روزنامه شهرآرا شماره 105

پارک در خودرو!

حتما برای همه شما یا عزیزانتون پیش اومده که وقتی می‌خواین ماشینتون رو یه جا پارک کنین و برین خرید یا از اماکن دیدنی بازدید کنین با مشکل جای پارک مواجه می‌شین و مجبورین تو فاصله زیادتری از محل مدنظرتون ماشین‌تون رو پارک کنین. فکر نکنین مشکل پارک فقط مربوط به کشور ایرانه. مشکل جای پارک یک مشکل بین‌المللیه. یعنی این که خودروی شما ایرانی باشه یا چینی یا کره‌ای یا مال هر قبرستون دیگه‌ای هم که باشه، شما مشکل پارک دارین. تازه اگه خودروی شما ایرانی نباشه که مشکل‌تون حادتر هم می‌شه، چون خودروهای خارجی هم سایزشون بزرگ‌تره و هم هزینه صافکاری و نقاشی بدنه‌شون افسارگسیخته می‌شه، پس ترجیح می‌دین هر جایی پارک نکنین! این مشکل بین‌المللی توسط غیور افراد داخلی حل شده. به چه شکل؟ الان عرض می‌کنم. به این صورت که ماشینای کوچیک تولید می‌کنن و از اون طرف اگر خط و خشی روشون بیفته هزینش اون‌قدر بالا در نمی‌آد.
ما در این‌جا چند راه‌کار عملی برای این کار به شما پیشنهاد می‌دیم. راه‌کار اول اینه که پیاده گز کنین، ساده و کم خرج! راه‌کار دوم اینه که تعداد چرخای ماشینتون رو کم کنین، یعنی از سه‌چرخه و دوچرخه و یه‌چرخه استفاده کنین که موقع پارک جای کمتری بگیره. راه‌کار سوم اینه که هر جا که خواستین برین 3 صبح بالش و تشکتون رو بردارین برین مکان مدنظرتون ماشین رو پارک کنین و تو ماشین بخوابین تا صبح بشه. راه‌کار چهارم اینه که اون منطقه رو سیم‌خاردار بکشین که کسی نتونه بهش حتی نزدیک هم بشه. دور سیم‌خاردار هم بنویسین به منطقه مین‌گذاری نزدیک می‌شین. راه‌کار پنجم اینه که ماشین شخص ثالث رو از مکان پارک مورد نظر بدزدین و ماشین خودتون رو بذارین جاش و بعد با ماشین طرف از اون‌جا جیم بزنین. در بدترین حالت اگر سر و کارتون طوریه که هر روز مشکل پارک دارین و هیچ کدوم از راه‌کارهای بالا نمی‌تونه به شما کمک کنه، صندلی‌های عقب خودرو رو بکنین و چهارتا درختچه و بوته و گل بکارین که مشکل عدم پیدا کردن «پارک» برای شما حل بشه! تازه سیزده بدرها هم می‌تونین یه‌کم جم و جور با خانواده توی ماشین‌تون زیلو بندازین و روش بشینین و کباب بزنین!

 

چاپ شده در ویژه‌نامه روزنامه شهرآرا شماره 107

چوب پنبه در گوش!

شاید بشه گفت که آرامش و سکوت یکی از نعمتای عالی زندگی بشره که در بیشتر شهرها به خصوص کلان‌شهرها این نعمت بزرگ به فراموشی سپرده شده. برای به دست اُوردن این آرامش نسبی، شاید کوچ‌کردن به شهرهای کوچیک و حتی روستاها یکی از راه‌حل‌ها باشه، ولی مشکل این‌جاست که برای بازنشسته‌ها این امر شدنیه، ولی برای کسایی که کار و بارشون تو شهر هست و نمی‌تونن کارشون رو رها کنن، هیچ چاره دیگه‌ای جز موندن و سماق مکیدن توی همون کلان‌شهرها واسشون باقی نمی‌مونه. با این اوصاف حالا باید بگردیم، ببینیم چه راه‌کارهای عملی دیگه‌ای برای حفظ آرامش و سکوت وجود داره.

بهترین و کم‌هزینه‌ترین راه‌حل برای حفظ آرامش، قرار دادن پنبه یا بهتر از اون چوب‌پنبه توی دو تا گوشِ. فقط توجه داشته باشین که کارایی پنبه کمه و چوب پنبه هم دردآوره و هم استفاده ازش خوبیت نداره، چون شما رو انگشت‌نما می‌کنه. راه‌حل بعدی استفاده از هدفون‌های بزرگه که کل گوش رو بگیره. دیگه سر و صدای بیرون از سر و صدای سوراخ کردن آسفالت که بدتر نیست، شما هم از همون هدفون‌های صنعتی بگیرین و یه عمر خودتون رو از شرِّ سر و صدا خلاص کنین. البته استفاده از این هدفون‌های صنعتی ممکنه باعث صدمه به جان و مال شما بشه. چطوری؟ خُب فرض کنین که شما هدفون صنعتی روی گوش‌تونه و دارین توی پیاده‌رو راه می‌رین که یهو یه موتورسوار تک چرخ زنان از پشت به شما نزدیک میشه و اگه کنار نرین، از روی جنازه‌تون رد می‌شه. چی؟ می‌گین دیه‌ش رو می‌گیرین. خُب حالا اونم نه. موبایل‌تون رو بزنه چی؟ می‌گین موبایل نوکیا یازده دو صفر دارین. خُب کیف‌تون رو بزنه چی؟ کیف ندارین و تو جیباتون فقط دستمال کاغذی می‌ذارین. خب اصلاً ولش کنین، راحت باشین، همون پنبه و چوب پنبه و هدفون صنعتی رو بخرین و یه‌کم از زندگی در آرامش و سکوت لذت ببرین. البته یه راه حل ساده‌تر هم وجود داره که گویا عملیاتی کردنش امکان‌پذیر نیست. اون هم اینه که سعی کنین خودتون و وسایلتون سر و صدا نکنین، تا هم خودتون و هم اطرافیانتون آرامش داشته باشین!

چاپ شده در ویژه نامه پلخمون شماره 113 - روزنامه شهرآرا

زندگی، آش کشک خاله‌ست!

همون طور که می‌دونین، ما از صبح تا شب کار می‌کنیم تا یه لقمه نون و پنیر و گاهی هم یه لقمه نون و بوقلمونی سر سفره خونواده‌مون بیاریم تا نوش جان کنن. اگه این شکم بی‌هنرِ پیچ‌پیچ نبود، کار ما برای سپری کردن زندگی روزمره خیلی راحت‌تر بود، ولی خب آش کشک خاله‌ست دیگه، بخوریم پامونه، نخوریم هم نمی‌شه، باید بخوریم،  چون اسراف می‌شه! حالا آش کشک خاله، سوپ جو مامان، سوسیس تخم مرغ بابا، خلاصه هر چیزی که پخته می‌شه و جلومون می‌ذارن رو باید دو دستی ببوسیم و بندازیم توی خندق بلا. یه درصد هم اگه از روی اجبار گذاشتیم توی یخچال، باید دور بعد از قابلیت یخچال پارتی استفاده کنیم و با یه ترکیب ناب و دوست داشتنی هنر خودمون رو کشف و با خوردنش خنثی کنیم.

ببینید، ما روزانه به طور طبیعی سه وعده غذایی داریم و شاید حتی چند میان وعده. عده‌ای میان وعده رو ندارن و عده‌ای هم ممکنه سه وعده رو نداشته باشن. حالا چراش به ما مربوط نیست، شاید خودشون تصمیم گرفتن رژیم بگیرن یا از فرط گرسنگی رژیم اونا رو گرفته که این‌قدر لاغر شدن. به هر حال، ما توی کار مردم دخالتی نمی‌کنیم. باری، حالا کار نداریم، هر چند وعده یا میان وعده که میل می‌کنین، اگه بتونین مدیریت درستی انجام بدین، هر وعده تو همون وعده تموم می‌شه، خلاص. مگه این که به دلیل مشغله‌های کاری این مقدار دو یا سه برابر تهیه بشه که بعدا به همون میزان مصرف بشه. حالا اگه مصرف نشد، چی؟ خب باید مصرف بشه. اگه خدای نکرده مصرف نشد، از طرفی هم خود شما ضرر می‌کنین، هم جامعه ضرر می‌کنه و هم کشور. تازه چندتا ضرر دیگه هم اتفاق می‌افته که ممکنه به ذهن ما خطور نکنه، ولی حجم ضرر بی‌شک خیلی بالاتر از این حرفاست. پس به نظر بنده، بهترین حالت اینه که با توجه به گردی معده، مقدار مناسبی غذا تهیه و مصرف بشه تا همه از پیشِ قاضی راضی برگردن و جیب و معده ما هم هم‌زمان خوشحال و خندان بشن و حرکات موزون از خودشون به نمایش بذارن!

 

چاپ شده در ویژه‌نامه پلخمون شماره 111، روزنامه شهرآرا 

سیریش و چسب ده قلو!

تبلیغات برای بیشتر کسب و کارا یه امر مهم و حیاتیه، ولی این تبلیغات مکنه گاهی مخرب باشه. نه این که خدای نکرده روی تبلیغات دینامیت و مواد محترقه نصب کنن، ولی گاهی ممکنه با یه حرکت کوچیک کاری کنن که از مواد محترقه و دینامیت هم مخرب‌تر بشه. شاید یه‌کم گیج شده باشین، ولی نگران نباشین، الان خدمتتون عرض یا طول یا ارتفاع می‌کنم که در جریان کار باشین.

ببینید، شما تبلیغات چاپ می‌کنین، خُب کاغذ و جوهر مصرف می‌شه و بعد راه می‌اُفتین تو کوی و برزن و همین جوری فله‌ای می‌ندازین تو خونه و آپارتمان مردم. بعضیاش رو باد می‌بره، بعضیاش رو بچه‌ها موشک درست می‌کنن و می‌فرستن هوا، بعضیاش رو به نمکی محل تحوی می‌دن، یک‌سریش هم اون‌قدر می‌مونه تا تجزیه بشه و دوباره به آغوش طبیعت برگرده. خُب فکر می‌کنین چند هزارم درصد این آگهی‌ها خونده می‌شه؟ خودتون یه بالا پایینی بکنین، بد نیست. حالا این حالتِ خوبشه. بعضی از شهروندا با زدن سیریش و میریش و چسب دوقلو و سه‌قلو و ده‌قلو پشت آگهی‌هاشون و چسبوندن‌شون به در و دیوار و درخت و تابلو راهنمایی و جاهایی که عقل جن و پری هم بهشون نمی‌رسه،کاری می‌کنن که هیچ احدالناسی نتونه کوچیک‌ترین خدشه‌ای به اون آگهی‌شون وارد کنه. یکی نیست به این دوستان و عزیزان بگه که شهروند محترم یا محترمه (بیشترشون محترم هستن) سیریش و چسبای ده‌قلو برای این کارا نیست. اگه می‌خوای آگهی‌ت خونده بشه و جملات گهربار از عالم و آدم دریافت نکنی، به فکر روشای کم هزینه‌تر و پُربازده‌تر باش. توی این دور و زمونه، اینترنت و فضای مجازی پس برای چیه؟ الان بهترین و سریع‌ترین راه تبلیغات همین فضاهاست. کافیه یه بازی درست کنی، بذاری تو شبکه‌های اجتماعی و بگی هر کسی این بازی رو انجام بده و چند نفر رو دعوت کنه، رمز ارز خودم رو بهش جایزه می‌دم که به زودی توی صرافیای بین‌المللی تعریف می‌شه. اون موقع می‌بینی که ملت مثل مور و ملخ می‌ریزن خودشون واست تبلیغات می‌کنن، اون‌قدر که خودت نمی‌فهمی چی شد، چی نشد. بعد از این که حسابی بارت رو بستی، می‌تونی به راحتی چمدونات رو ببندی بری خارج کنار خونه بعضیا خونه بخری و شهروند اونجا بشی.

 

چاپ شده در ویژه‌نامه پلخمون شماره 109، روزنامه شهرآرا 

لطفا میگ‌میگ چارچرخ نباشین!

بیشتر آدما برای کل یا بخشی از زندگی‌شون الگوهایی دارن و سعی می‌کنن رفتار و کرداری مثل اونا داشته باشن. انتخاب الگو از جهاتی کار پسندیده و از جهات دیگه کار غیرپسندیده‌ایه، چون به نظر بنده هر شخصی باید با توجه به شرایط و شخصیت درونی، خودش الگوی خودش باشه و سعی کنه در همین راستا خودش رو ارتقا بده تا هم برای خودش مثبت باشه و هم برای اطرافیان و جامعه‌ای که تو اون زندگی می‌کنه. به هر حال، می‌خوام امروز شما رو با یکی از این الگوهایی که جوونای امروزی و دیروزی خواسته یا ناخواسته برای خودشون انتخاب کردن، آشنا کنم. معرفی می‌کنم: «میگ‌میگ وارد می‌شود». دست و جیغ و هورا.
بیشتر شما با شخصیت دوست داشتنی میگ‌میگ آشنایی کافی و وافی دارین. بعضی جوونای امروز و دیروز این شخصیت رو به عنوان الگوی رانندگی خودشون انتخاب کردن. به نظر من چند نکته برای این افراد باید مهم باشه تا بتونن با چراغی روشن و از زاویه‌ای درست این داستان رو ببینن. نکته اول اینه که جناب میگ‌میگ همیشه یه نفر دنبالش بوده تا بخورتش و اون مجبور می‌شده این شکلی فرار کنه، که فکر می‌کنم این مورد برای جوونای میگ‌میگی امروزی و دیروزی صادق نباشه. نکته دوم این که ایشون با پای پیاده می‌دویده و سوار ماشین که نبوده. پس این مورد هم برای افراد میگ‌میگی ماشین‌سوار صادق نیست. من فکر می‌کنم خود این جوونای غیور هم نمی‌دونن چرا میگ‌میگ می‌شن و چشم بسته از این موجود دوست داشتنی الگوبرداری می‌کنن، ولی با توجه به دو مورد گفته شده در بالا، الگوبرداری از میگ‌میگ باعث می‌شه این جوونا بین مردم دوست داشتنی نباشن و حتی چارتا بیب هم پشت سرشون بگن. من به این جوونای میگ‌میگی پیشنهاد می‌کنم هم خودشون رو دوست داشته باشن و هم شهرونداشون و سعی کنن میگ‌میگ دو پا باشن نه میگ‌میگ چارچرخ! این طوری می‌تونن قهرمان دومیدانی جهان هم بشن و مدال طلا کسب کنن تا همه با افتخار به میگ‌میگ بودن اونا افتخار و چارتا دعا هم پشت سرشون حواله کنن!

 

چاپ شده در ویژه‌نامه روزنامه شهرآرا شماره 108

بهداشتی یا غیربهداشتی، مسئله این است!

همون طور که می‌دونین، بزرگ‌ترین مسئله بشر از ازل تا ابد مسئله سرویس بهداشتی بوده، هست و خواهد بود. تو این بین، هر چه قدر هم که علم پیشرفت کنه، عدم نیاز به سرویس بهداشتی رو نمی‌تونه حل کنه. این موضوع به ویژه تو عصر جدید (بر خلاف عصر حجر) که حیا کمتر قورت داده شده، بیشتر نمود پیدا می‌کنه و به عنوان چالشی بسیار بزرگ و فراگیر تو عالم بشریت محسوب می‌شه. این چالش بزرگ به صورت مستقیم به مکان، زمان، میزان فشار، جهت باد و بسیاری از عوامل ریز و درشت دیگه بستگی داره. به همین دلیل دانشمندا هنوز نتونستن فرمول ثابت و مشخصی رو برای اون بنویسن.

باری، شهرداری‌ها، ادارات، سازمان‌ها و سایر دستگاه‌های ذی‌ربط و بی‌ربط باید دست تو دست هم نهن تا سرویس خود کنن آباد. یعنی برای حل این چالش عظیم کلیه دستگاه‌ها باید تمام تلاش خودشون رو معطوف کنن به راه‌اندازی سرویس‌های بهداشتی تو کل کشور تا پذیرای مردم و مهمونای رقصان و گریزان باشن. چون آدما از هر چیزی که فکرش رو بکنین می‌تونن بگذرن، ولی از این یه مورد عمراً کسی نمی‌تونه فرار کنه. ما در حال حاضر فرض می‌کنیم که این دستگاه‌ها به وظیفه قانونی، فرهنگی و ملی خودشون عمل کردن و فاز اول رو به طور کامل اجرایی کردن. پس می‌ریم سراغ فاز دوم.

فاز دوم رو مردم همیشه در صحنه باید به اون جامه عمل بپوشونن. وظیفه ما مردم که می‌خواییم از این سرویس‌های بهداشتی استفاده کنیم، اینه که برای آیندگان بهداشتی نگهشون داریم. حال بعضی از دوستان بدبین و غرغرو اظهار می‌کنن که خب ما بعد از انجام عملیات سیفون رو که می‌کشیم، می‌بینیم سیفون عمل نمی‌کنه. بعد دست رو که به سمت شیلنگ می‌بریم، می‌بینیم فلکه‌ شیر شکسته. به هر جان کندنی که هست با دست یا انبردست بازش می‌کنیم، می‌بینیم آب قعطه. اگه آفتابه هم آب نداشته باشه که نور علی نور می‌شه. پس ما چه خاکی به سر خودمون بریزیم؟! این بخش رو من دیگه نمی‌تونم پاسخ‌گو باشم و شما رو حواله می‌دم به مسئولان پاسخ‌گو که به درستی و با توجیهات لازم شما رو قانع کنن یا اگر قانع نشدین شما رو نهایتاً به راه راست هدایت کنن.

مقالات دیگر...

شبکه های اجتماعی من

 

کلا حقوقی نمی‌گیریم که بخواد محفوظ باشه، ولی شما رعایت کنید!

طراحی و اجرا "مینا وب "