ابتدا باید در یک کشور جهان سومِ در حال توسعه با دنده عقب به دنیا بیایید. اصلا منظورم کشور خاصی نیستا، به جان شما، با انگشت هم اشارهای نمیکنم. بعد اینکار باید بدویید دنبال پوشک و شیرخشک. البته در این مرحله شما خیلی نیاز به دویدن ندارید چون پدر و مادرتان جور شما رو میکشند. بعد باید بدویید بدویید بدویید تحصیل کنید تا چشاتون از حدقه دربیاد. بعد باید بدویید بدویید بدویید کلاغ پر برید، سینه خیز برید که کم کم مَرد بار بیایید،
ادامه مطلب
ساعت 4 صبح تو خونه برپا زدم. به شخصیت دومم گفتم: آهای پاشو، کودک درونمم رو هم بیدار کن میخواییم بریم پیکنیک.
گفت: ای بابا بذار بخوابیم. چی شد یهو هوس پیکنیک کردی تو نصفه شبی؟!
گفتم: نصف شب چیه، الان دو دقیقه دیرتر بریم جا گیرمون نمیادا
ادامه مطلب
تابلویی تو خیابون من رو خیلی متحول کرده بود. به حدی از سینگلی و تحول رسیده بودم که وقتی وارد خونم شدم رفتم اتاق خواب جلوی آینه به شخصیت دومم گفتم: هان، چرا همین طور ایستادی منو نگاه میکنی، زود پاشو برو چادر سرت کن.
گفت: وا ... مرد حسابی مگه آدم تو خونشم چادر سر میکنه؟!
ادامه مطلب
اوایل سال 96 تهران کار داشتم. گفتم حالا تا اینجا که اومدم و وقت دارم برم ریاست جمهوری هم ثبت نام کنم. کی به کیه. صبح روز ثبت نام رفتم پذیرش هتل، گفتم: ببخشید میشه شناسنامهام رو بدید جاش پاسپورت بگیرید؟
گفت: آخه مگه میخوای بری ریاست جمهوری ثبت نام کنی؟!
دهنم دو وجب و نیم باز شد، فَکَم افتاد رو زمین، گفتم: شما از کجا فهمیدید؟!
گفت: آخه شما پنجمین نفرید تو این هتل که شناسنامه شو داره میگیره، جاش یه مدرک دیگه میده که بره ثبت نام کنه.
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود. در سرزمینی دور همین نزدیکیها یک شهر خیلی کوچکی بود به نام اوشکولتپه که هیچ امکانات خاصی نداشت و دچار خشکسالی شده بود به طوری که جمع کثیری از مردمانش به خصوص جوانان برای امید به زندگی بهتر شهر را ترک کرده بودند. مردم این شهر در عمرشان اصلا سیرک ندیده بودند حتی در رادیوی محلیشان. ولی یک روز یهویی در سطح شهر تابلوهای بزرگ تبلیغاتی مثل قارچ سبز شدند که همه مردم شهر را به دیدن این سیرک بزرگ دعوت کرده بودند. نکته جالب اینجا بود که در این آگهیها اعلام شده بود که بلیط این سیرک رایگان بوده و مردم میتوانند با تماس با فلان شماره بلیط خود را ثبت و جایشان را رزرو نمایند.
ادامه مطلب