یکی بود یکی نابود!
یکی بود، یکی نابود، یا بهتر بگم، یکی بود، بقیه مهم نبود. اون یکی که بود چون آدم گندهای بود و خیلی پرخور تشریف داشت، روز به روز به نشیمنگاهش اضافه میشد و جای بقیه رو یکی پس از دیگری میگرفت. بعضی از مردم به قول خودشون از روی احترام و ارادت، تا قبل از اینکه نشیمنگاه جناب گنده به نزدیک اونها برسد، جای خودشون رو دو دستی تقدیم وی میکردند و با اجازه ایشون خودشون یکم دورتر میرفتند و مینشستند. بعضی دیگه از مردم که پر رو بودند و جای نشیمنگاهشون رو حاضر نبودند دو دستی تقدیم نشیمنگاه مبارک جناب گنده کنند، یا نشیمنگاهشون رو میسوزاندند یا با ابزارهای بُرندهای محل مذکور رو آبکش میکردند تا از جاشون بلند شوند. اگه هم طرف خیلی پر رو بود و زبان خوش و ناخوش سرش نمیشد، جناب گنده با یه حرکت مینشست روش تا خودش تبدیل به جای نشیمنگاه شود.




