سلام دوستان، من یک گلابی بودم. الان که در جمع شما هستم هفت روز هست که پاک پاکم. گلابی بودن اولش به نظر خیلی خوب و جذاب میآمد و حس آرامش خاصی در درونت حس میکردی ولی بعضی از اطرافیانت زجر میکشیدند، که خب آن وقتها برای من هیچ اهمیتی نداشت.
ادامه مطلب
رو کردم به ندای درونم و گفتم: ندا جان، اگه قول بدم درسای ارشدم رو خوب بخونم و معدلم بالا بشه، با من دوست میمونی؟
گفت: خل شدی؟ من ندای درونِتَما.
گفت: آره میدونم، ولی قول بده، خواهش میکنم.
ادامه مطلب
اومدم خونه، در رو محکم پشت سرم بستم. یهو ندای درونم از خواب بیدار شد و بهم گفت: چِتِه مرد، سر اُوردی؟
گفتم: سر چیه، خودم رو اُوردم با یه مشت گره کرده.
گفت: دستت رو باز کن ببینم تو مشتت چیه؟
ادامه مطلب
داشتم به خودم فشار میاُوردم چندتا لغت فارسی از خودم در کنم که ندای درونم پرید وسط افکار مغشوشم و گفت: باز پروژه جدیدی راه انداختی؟
گفتم: اِ اِ اِ حواسم رو پرت نکن، دارم تمرکز میکنم چند تا لغت خارجی رو فارسی کنم.
گفت: به جای این بچه بازیها و کارهای الکی برو با ماشین داداشت مسافرکشی کن یه لقمه نون از توش در بیاد.
ادامه مطلب
یواشکی رفتم تو حیاط سیگار روشن کردم. یهو ندای درونم من رو دید و گفت: آهای، اون چیه تو دستت؟
گفتم: چیزی نیست، سیگاره.
گفت: خاک به سرم. چند وقته معتاد شدی؟
ادامه مطلب
راستش من با رئیسم خیلی راحتم ولی اون نسبت به من خیلی بیشتر راحته و این مسئله گاهی اوقات برای من مشکل ایجاد میکنه. یک روز رفتم اداره سرکار دیدم حاجی بچه یک سالش رو اُورده اداره. سلام کردم و گفتم: حاجی، این بنده خدا رو چرا اُوردی اداره، اونم تو این هاگیر واگیر؟
گفت: حاج خانم رفته سفر زیارتی و سیاحتی به یکی از کشورهای متخاصم. منم هر روز این بچه رو باید یه جا ببرم خبر مرگم دیگه، تا ایشون از بلاد عداوت و دشمنی برگرده.
گفتم: خب مهدکودکی، جایی میبردینش بچه رو.
گفت: نه اونجا بدآموزی داره چشم و گوشش باز میشه. جاهای دیگم قبلا فکر میکردیم خوبه ولی الان دیگه بهشون اطمینانی نیست، بداخلاقی دارن.
ادامه مطلب
داشتم تو خونه راه میرفتم یهو خوردم زمین، زانوم زخمی شد. ندای درونم بیدار شد و بیمقدمه گفت: چیه باز زمین خوردی؟
گفتم: بله خب، چی کار کنم حواس پرتی دارم.
گفت: کاش یکم حواس جمعی داشتی، جور دیگهای زمین میخوردی تا بدون زخمی زیلی شدن از این وضع بیرون میومدیم.
گفتم: مگه وضعمون چشه؟
گفت: چش نیست؟! هشتمون گرو نهمونه، نهمون گرو هشتمونه. کلا گیر افتادیم تو میدون.
ادامه مطلب
ابتدا باید در یک کشور جهان سومِ در حال توسعه با دنده عقب به دنیا بیایید. اصلا منظورم کشور خاصی نیستا، به جان شما، با انگشت هم اشارهای نمیکنم. بعد اینکار باید بدویید دنبال پوشک و شیرخشک. البته در این مرحله شما خیلی نیاز به دویدن ندارید چون پدر و مادرتان جور شما رو میکشند. بعد باید بدویید بدویید بدویید تحصیل کنید تا چشاتون از حدقه دربیاد. بعد باید بدویید بدویید بدویید کلاغ پر برید، سینه خیز برید که کم کم مَرد بار بیایید،
ادامه مطلب
ساعت 4 صبح تو خونه برپا زدم. به شخصیت دومم گفتم: آهای پاشو، کودک درونمم رو هم بیدار کن میخواییم بریم پیکنیک.
گفت: ای بابا بذار بخوابیم. چی شد یهو هوس پیکنیک کردی تو نصفه شبی؟!
گفتم: نصف شب چیه، الان دو دقیقه دیرتر بریم جا گیرمون نمیادا
ادامه مطلب
تابلویی تو خیابون من رو خیلی متحول کرده بود. به حدی از سینگلی و تحول رسیده بودم که وقتی وارد خونم شدم رفتم اتاق خواب جلوی آینه به شخصیت دومم گفتم: هان، چرا همین طور ایستادی منو نگاه میکنی، زود پاشو برو چادر سرت کن.
گفت: وا ... مرد حسابی مگه آدم تو خونشم چادر سر میکنه؟!
ادامه مطلب