سینگِلی و عوارض داخلی
یک روز در خونه رو باز کردم وارد منزل شدم یهو ندای درونم من رو دید و گفت: مرد حسابی خجالت نمیکشی تو؟
گفتم: چی شده مگه؟
گفت: اون چیه رو سرت؟
گفتم: چادر مشکی؟
یک روز در خونه رو باز کردم وارد منزل شدم یهو ندای درونم من رو دید و گفت: مرد حسابی خجالت نمیکشی تو؟
گفتم: چی شده مگه؟
گفت: اون چیه رو سرت؟
گفتم: چادر مشکی؟
راستش من با رئیسم خیلی راحتم ولی اون نسبت به من خیلی بیشتر راحته و این مسئله گاهی اوقات برای من مشکل ایجاد میکنه. یک روز رفتم اداره سرکار دیدم حاجی بچه یک سالش رو اُورده اداره. سلام کردم و گفتم: حاجی، این بنده خدا رو چرا اُوردی اداره، اونم تو این هاگیر واگیر؟
گفت: حاج خانم رفته سفر زیارتی و سیاحتی به یکی از کشورهای متخاصم. منم هر روز این بچه رو باید یه جا ببرم خبر مرگم دیگه، تا ایشون از بلاد عداوت و دشمنی برگرده.
گفتم: خب مهدکودکی، جایی میبردینش بچه رو.
گفت: نه اونجا بدآموزی داره چشم و گوشش باز میشه. جاهای دیگم قبلا فکر میکردیم خوبه ولی الان دیگه بهشون اطمینانی نیست، بداخلاقی دارن.
داشتم تو خونه راه میرفتم یهو خوردم زمین، زانوم زخمی شد. ندای درونم بیدار شد و بیمقدمه گفت: چیه باز زمین خوردی؟
گفتم: بله خب، چی کار کنم حواس پرتی دارم.
گفت: کاش یکم حواس جمعی داشتی، جور دیگهای زمین میخوردی تا بدون زخمی زیلی شدن از این وضع بیرون میومدیم.
گفتم: مگه وضعمون چشه؟
گفت: چش نیست؟! هشتمون گرو نهمونه، نهمون گرو هشتمونه. کلا گیر افتادیم تو میدون.
ابتدا باید در یک کشور جهان سومِ در حال توسعه با دنده عقب به دنیا بیایید. اصلا منظورم کشور خاصی نیستا، به جان شما، با انگشت هم اشارهای نمیکنم. بعد اینکار باید بدویید دنبال پوشک و شیرخشک. البته در این مرحله شما خیلی نیاز به دویدن ندارید چون پدر و مادرتان جور شما رو میکشند. بعد باید بدویید بدویید بدویید تحصیل کنید تا چشاتون از حدقه دربیاد. بعد باید بدویید بدویید بدویید کلاغ پر برید، سینه خیز برید که کم کم مَرد بار بیایید،
ساعت 4 صبح تو خونه برپا زدم. به شخصیت دومم گفتم: آهای پاشو، کودک درونمم رو هم بیدار کن میخواییم بریم پیکنیک.
گفت: ای بابا بذار بخوابیم. چی شد یهو هوس پیکنیک کردی تو نصفه شبی؟!
گفتم: نصف شب چیه، الان دو دقیقه دیرتر بریم جا گیرمون نمیادا
تابلویی تو خیابون من رو خیلی متحول کرده بود. به حدی از سینگلی و تحول رسیده بودم که وقتی وارد خونم شدم رفتم اتاق خواب جلوی آینه به شخصیت دومم گفتم: هان، چرا همین طور ایستادی منو نگاه میکنی، زود پاشو برو چادر سرت کن.
گفت: وا ... مرد حسابی مگه آدم تو خونشم چادر سر میکنه؟!
یکی بود یکی نبود. یه شخصی بود به نام ایادی. اسم ایشان آنقدر خاص بود که بین 36 میلیون نفر تنها کسی بود که این اسم را با خود یدک میکشید. این ایادی چند وقتی برای رسیدن به آمال و آرزوهایش به شهر مهاجرت کرده بود و از زندگی شهری اطلاع چندانی نداشت. از شانس شیشکی وی در همین گیر و دار که آمده بود به شهر و دنبال کار میگشت، یکی در روزنامه تیتر زد "ایادی دشمن در شهر". این بنده خدای از همه جا بیخبر هر جا که میرفت دنبال کار، تا از وی میپرسیدند اسمت چیست و میگفت ایادی، مردم پا میگذاشتند به فرار.
یکی بود یکی نبود. روزی زاغی خانم قالب پنیر به دست رفت و روی شاخه درختی نشست و شروع کرد به سردادن آواز جیگیلی جیگیلی.
روباه طبق معمول از زیر درخت در حال گذر بود که باز این زاغی خانم ما را دید و گفت: اَه اَه ... این چه ریخت و قیافهایه واسه خودت درست کردی... شبیه عجوزهها شدی!
ملت غیور ایران، مردم همیشه در صحنه، اکنون که مقاومت خدمتی را پشت سر گذاشته و برای جلوگیری از خفگی خدمت به شما عزیزان با پای چپ وارد صحنه پرسوز و گداز انتخابات ریاست جمهوری شدهام، این توفیق را یافتهام که برنامههای مدون و عملیاتی خود را خدمتتان معرفی کرده تا خود، خانواده و جد و آبادتان دو دستی، چهارپایی و شش چشمی شتابان بیایید و به من رای دهید تا بترکد چشم حسودان، بخیلان و تنگنظران عالم هستی. من از همین جا اعلام میدارم با همین دمپایی که بر پا دارم به جنگ حسودان، بخیلان و تنگنظران خواهم رفت و با ضربات کاری قولنجشان را تا ته میشکانم تا دچار لهیدگی حاد شده تا دیگر حتی با ریختن آب بر روی قسمت لهیده شده هم نتوانند از جایشان بلند شوند و رجز بخوانند.
* چند وقت پیش خونده بودم که در بلاد کفر سرعتگیرهای هوشمندی طراحی کردند که اگه با سرعت مجاز از روش رد بشی پایین میره و هم سطح خیابون میشه، ولی اگه با سرعت بالا بری تغییر شکل نمیده. آخه یکی نیست بگه این چه کاریه. خب شما مثل بچه آدم یعنی مثل ما یه سرعت گیر سیمانی یا بتونی بذار وسط خیابون این هوا ... به اندازه یه تپه.
* با خودم داشتم فکر میکردم که این همه بانک مثل قارچ سمی درست کردند که مردم فقط توش مادیات بریزند که چی؟! آخه مردم ما مگه چقدر مادیات دارند؟ به نظر من باید حداقل برای تنوع هم شده یه بانک معنویات دایر کنند که مردم بیان معنویاتشون رو پس انداز کنند برای روز مبادا یا موقع نیازشون معنویات وام بگیرند و کمکم پس بدن تا بقیه هم بتونند از وام معنویاتشون استفاده کنند. بعد تازه میتونند برای همین بانکشون هم قرعه کشی بذارن، مثلا بگن به نفرات برتر یک ماچ آبدار هدیه میدیم. والا، ملت تشنه همین یه ماچ هم هستند، میان هر چی معنویات تو آستینشون دارن میریزن تو بانک بلکه صاحب یه ماچ بشن. چیه همش از صبح تا شب دنبال افزایش کمیت زندگی مردم هستید، یکم هم به فکر کیفیت زندگی مردم باشید دیگه!
تلویزیون رو روشن کردم دیدم هیچی نداره، منم کنترل رو گرفتم دستم هی این کانال اون کانال زدم تا لااقل یه چیز درست درمون از بین این همه شبکه پیدا کنم که یهو چشمم افتاد به بازی کشتی. تو همین وانفسا دیدم یکی با صدای بلند ولی یواش داره میگه باید ببازی، باید ببازی. صدای تلویزیون رو قطع کردم، اطرافم رو نگاه کردم چیزی نشنیدم. دوباره صدای تلویزیون رو زیاد کردم، باز همون جمله رو شنیدم. مجددا صدای تلویزیون رو قطع کردم. به ندای درونم شک کردم، برگشتم گفتم: ندا جان تو بودی؟!
داشتم حوادث چند سال اخیر رو مرور میکردم، یهو شخصیت دومم گفت: آخه این چه وضعیه هر کی از راه میرسه دست کجش رو میکنه تو خزانه هر چی دلش میخواد بر میداره، میخوره، میبره.
گفتم: نه بابا این چه حرفیه زبونت رو گاز بگیر. کدومشون دست کج هستند آخه. همشون پاک دست و راست دستند. خودم تو خبرها شنیدم.
هفتم آبان ماه داشتم خبر گوش میدادم که شنیدم تلویزیون مِیلی گفت جاده شیراز به پاسارگاد به علت آسفالت کردن دو روز بسته است، لطفا مراجعه نکنید، حتی شما دوست فلان فلان شده! رو کردم به شخصیت دومم گفتم: خُب چرا دقیقا این روز خاص رو بستن و بقیه روزا بازه؟! بعدشم تو این یکی دو روز چی کار میتونن بکنند؟! یعنی میرسن آسفالت کنند تو این مدت کم؟!
به حدی از سینگلی رسیدم که وقتی میخوام شکلات بخورم تو گوشم صدای ویز ویز میشنوم. یک روز رو کردم به شخصیت دومم گفتم: این موضوع حتما یه مصلحتی توش هست.
گفت: مصلحتی توش نیست، حتما چشمت به بیلبردهای خیابونها افتاده باز جو گیر شدی.
به حدی از سینگلی رسیدم که داشتم میرفتم ورزشگاه آزادی، دم ورودی که رسیدم با دست راستم دست چپم رو گرفتم گفتم: هان کجا داری میری؟! مگه نمیدونی نمیتونی بری تو؟! یالا زود توبه کن برگرد.
گفت: به تو چه، تو کیه منی که داری به من امر و نهی میکنی؟!
گفتم: خود توام احمق.
یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری دو تا قطب بودند به نام قطب مثبت! به این دلیل که هر کدام خودشان را مثبت و قطب مخالف را منفی به حساب میآوردند، هر دو قطب شده بودند مثبت و این وسط قطب منفی وجود نداشت. بر طبق قانون فیزیک دو قطب همنوع همدیگر در دفع و غیر همنوع همدیگر را جذب میکنند ولی خب این قطبها با توجه به اینکه در جامعهای بودند که همه کارها برعکس انجام میشد، آنها نیز به تبع این قانون برعکس عمل میکردند. یعنی قطبهای همنوع را جذب و غیر همنوع را دفع میکردند.
ملت غیور ایران، مردم همیشه در صحنه، اکنون که حسودان، بخیلان و تنگنظران توفیق یافتند تا خادم خدمت به مردم را که به مرز خفگی خدمت رسیده بود را از گردنه انتخابات ریاست بر شما خارج کنند، اعلام میدارم که به دلیل عدم اعلام دلایل مُتقن و مشخص و مبرهن، دلایل ذیل برای رد صلاحیت این بنده حقیر سر و پا تقصیر در خدمت به مردم عزیز و دوست داشتنی گمانه زنی میشود، باشد که روزی این توفیق را به دست آورم تا برکات حضور شما را در پست ریاست بر شما از نزدیک لمس نمایم. به قول دوستان و همفکرانم حقیقتاً ریاست حقم بود، تو مشتم بود.
* چند روزه داستان عدم پخش زنده مناظرههای کاندیداهای ریاست جمهوری حسابی داغه. اول که کمیسیون بررسی تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری اعلام کرد که ابتدا مناظرهها ضبط و بعدا پخش میشه، درست مثل سریالهای کرهای! یعنی خروجی کار اینقدر میتونه تغییر کنه و قیچی بشه که خود نامزدها بمونند که اصلا اونا خودشون بودند که داشتند مناظره میکردند یا نه بدلشون بوده!
* داشتم به لیست افرادی که تو انتخابات پیشرو ثبتنام کردند نگاه میکردم، دیدم واقعا جای ما طنزنویسان خیلی خالیه. آخه خداییش این همه طنزنویس و طنزپرداز و طنزگو داریم که میتونند کلی استندآپ کمدیهای خوب و باحال درست کنند و مردم رو بخندونند، خب چرا نباید ثبتنام کنند و وارد عرصه رقابت بشن؟! حداقل حسنش به اینه که استندآپ کمدیهاشون طنزه و یه بار معنایی داره نه هزل و هجو و فکاهه. حالا اصلا شرکت طنزپردازان به کنار. لااقل اعضای کاندید شده برن 4 تا کتاب طنز بخونند یا با 4 تا طنزپرداز نشست و برخاست کنند تا استندآپ کمدیهایی که ازشون تو محیطهای مجازی بیرون میاد یه بار معنایی داشته باشه و به طنز فاخر نزدیک و عجین باشه نه طنز آبکی! بسه دیگه این همه ویدئوهای خندهدار و بیمعنی میدید بیرون. به جای کمیت کمی کیفیت کاراتون رو ببرید بالا لااقل، اَه!
یکی بود یکی نبود. یه این بود یه اون. اسم اینی که بود این بود و اونی که بود اون. این به اون میگفت اون و اون هم به این میگفت اون چون معنی اون برای هر کدوم متفاوت بود! اونی که این میگفت واقعاً اون بود چون اسمش اون بود ولی اونی که اون میگفت این بود و اون منظورش ضمیر اشاره بود نه اسم اون. مردم بیچاره چون همیشه فکر میکردند که این و اون با ضمیر اشاره همدیگر رو مورد خطاب قرار میدن این بود که فکر میکردند حرف این رو میفهمند ولی حرف اون رو نه.