اوایل سال 96 تهران کار داشتم. گفتم حالا تا اینجا که اومدم و وقت دارم برم ریاست جمهوری هم ثبت نام کنم. کی به کیه. صبح روز ثبت نام رفتم پذیرش هتل، گفتم: ببخشید میشه شناسنامهام رو بدید جاش پاسپورت بگیرید؟
گفت: آخه مگه میخوای بری ریاست جمهوری ثبت نام کنی؟!
دهنم دو وجب و نیم باز شد، فَکَم افتاد رو زمین، گفتم: شما از کجا فهمیدید؟!
گفت: آخه شما پنجمین نفرید تو این هتل که شناسنامه شو داره میگیره، جاش یه مدرک دیگه میده که بره ثبت نام کنه.
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود. در سرزمینی دور همین نزدیکیها یک شهر خیلی کوچکی بود به نام اوشکولتپه که هیچ امکانات خاصی نداشت و دچار خشکسالی شده بود به طوری که جمع کثیری از مردمانش به خصوص جوانان برای امید به زندگی بهتر شهر را ترک کرده بودند. مردم این شهر در عمرشان اصلا سیرک ندیده بودند حتی در رادیوی محلیشان. ولی یک روز یهویی در سطح شهر تابلوهای بزرگ تبلیغاتی مثل قارچ سبز شدند که همه مردم شهر را به دیدن این سیرک بزرگ دعوت کرده بودند. نکته جالب اینجا بود که در این آگهیها اعلام شده بود که بلیط این سیرک رایگان بوده و مردم میتوانند با تماس با فلان شماره بلیط خود را ثبت و جایشان را رزرو نمایند.
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود. یا بهتر بگویم چند تا موسسه مالی بود، چندتا هم نبود. یعنی اول بودند ولی بعدا به دلایل معلوم ولی نامعلوم نبودند. حالا چرا اینهایی که الان نیستند، اول بودند و اصلا چرا اینقدر بودند، به من و شما و بانک مرکزی ارتباطی پیدا نمیکند. موضوع از این قرار بود که تو چند تا از این روزهای خوب خدا چند نفر درشت مُرُشت نشستند دور هم گفتند آقا بیاییم بانک بزنیم. البته اول قرار بود بروند بانک بزنند و پولهای بانک را سرقت کنند ولی خب از قدیم گفته بودند چندتا فکر همیشه بهتر از یک فکر هست، بنابراین تجمیع فکرهای این بزرگواران به اینجا ختم شد که چه کاریست بروند بانک بزنند به جای این کار بیایند با هم جمع شوند و بانک بزنند یعنی بانک تأسیس کنند،
ادامه مطلب
ملت غیور ایران، مردم همیشه در صحنه، اکنون که حسودان، بخیلان و تنگنظران توفیق یافتند تا خادم خدمت به مردم را که به مرز خفگی خدمت رسیده بود را از گردنه انتخابات ریاست بر شما خارج کنند، اعلام میدارم که به دلیل عدم اعلام دلایل مُتقن و مشخص و مبرهن، دلایل ذیل برای رد صلاحیت این بنده حقیر سر و پا تقصیر در خدمت به مردم عزیز و دوست داشتنی گمانه زنی میشود، باشد که روزی این توفیق را به دست آورم تا برکات حضور شما را در پست ریاست بر شما از نزدیک لمس نمایم. به قول دوستان و همفکرانم حقیقتاً ریاست حقم بود، تو مشتم بود.
ادامه مطلب
20ارديبهشت1396
فرهاد ناجی
* چند روزه داستان عدم پخش زنده مناظرههای کاندیداهای ریاست جمهوری حسابی داغه. اول که کمیسیون بررسی تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری اعلام کرد که ابتدا مناظرهها ضبط و بعدا پخش میشه، درست مثل سریالهای کرهای! یعنی خروجی کار اینقدر میتونه تغییر کنه و قیچی بشه که خود نامزدها بمونند که اصلا اونا خودشون بودند که داشتند مناظره میکردند یا نه بدلشون بوده!
ادامه مطلب
05ارديبهشت1396
فرهاد ناجی
* داشتم به لیست افرادی که تو انتخابات پیشرو ثبتنام کردند نگاه میکردم، دیدم واقعا جای ما طنزنویسان خیلی خالیه. آخه خداییش این همه طنزنویس و طنزپرداز و طنزگو داریم که میتونند کلی استندآپ کمدیهای خوب و باحال درست کنند و مردم رو بخندونند، خب چرا نباید ثبتنام کنند و وارد عرصه رقابت بشن؟! حداقل حسنش به اینه که استندآپ کمدیهاشون طنزه و یه بار معنایی داره نه هزل و هجو و فکاهه. حالا اصلا شرکت طنزپردازان به کنار. لااقل اعضای کاندید شده برن 4 تا کتاب طنز بخونند یا با 4 تا طنزپرداز نشست و برخاست کنند تا استندآپ کمدیهایی که ازشون تو محیطهای مجازی بیرون میاد یه بار معنایی داشته باشه و به طنز فاخر نزدیک و عجین باشه نه طنز آبکی! بسه دیگه این همه ویدئوهای خندهدار و بیمعنی میدید بیرون. به جای کمیت کمی کیفیت کاراتون رو ببرید بالا لااقل، اَه!
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود. یه این بود یه اون. اسم اینی که بود این بود و اونی که بود اون. این به اون میگفت اون و اون هم به این میگفت اون چون معنی اون برای هر کدوم متفاوت بود! اونی که این میگفت واقعاً اون بود چون اسمش اون بود ولی اونی که اون میگفت این بود و اون منظورش ضمیر اشاره بود نه اسم اون. مردم بیچاره چون همیشه فکر میکردند که این و اون با ضمیر اشاره همدیگر رو مورد خطاب قرار میدن این بود که فکر میکردند حرف این رو میفهمند ولی حرف اون رو نه.
ادامه مطلب
یکی سرش میشد، یکی سرش نمیشد. اونی که سرش نمیشد کلاه میگذاشتند سرش و اونی که سرش میشد از سرش کلاه بر میداشتند. اونایی که کلاه سرشان میرفت به کلاهشون افتخار میکردند و اونایی که کلاه از سرشان بر میداشتند، دیگر کلاهی نداشتند که بگذارند سرشان یا سر دیگری و چون نیازمند شدید کلاه میشدند، از کسانی که کلاه از سر دیگران بر میداشتند، کلاه میخریدند تا هم سر خودشان بیکلاه نماند و هم بتوانند در مواقع لزوم کلاه سر دیگری بگذارند.
ادامه مطلب
یه فیش بود یه فیش نبود. اون فیشی که بود، خیلی زیاد بود و چون زیاد بود تعدادش کم بود. در عوض اون فیشی که کم بود، تعدادش زیاد بود تا کفه ترازوی عدالت در دو طرف به تعادل برسه و عدالت اجتماعی برقرار بشه. البته برای برقراری عدالت کامل و بدون نقص گاهی هم لازم بود تعدادی رو از ترازو پیاده کنند تا فقط چشم به آسمان دوخته و ترازو رو نظارهگر باشند. این تعدادِ پیاده شده از ترازو نیز، به جای حقوق به صورت علل الحساب موقوق فیزیکی بهشون تعلق میگرفت که گرچه سوزشش زیاد بود و غیر قابل تحمل، ولی برای برقراری تعادل این ترازوی عدالت، چارهای جز پذیرش حکم موجود توسط اونها وجود نداشت!
ادامه مطلب
با توجه به اینکه بارها در محافل مختلف از مسدود کردن شبکههای اجتماعی تلفنهای همراه از جمله تلگرام سخن گفته شده و حتی این مسئله تا پای چوبهدار رفته ولی هنوز بالای دار نرفته است، اینجانب پیشنهاد میکنم مردم فهیم ما معایب استفاده از این ابزارهای شیطانی را مطالعه نموده و قبل اینکه مسئولان دست به کار شوند خودشان بیایند و شبکههای اجتماعیشان را با زبان خوش تحویل مأموران محترم بدهند.
ادامه مطلب