کسب رتبه دوم در بخش طنز و کاریکاتور نخستین جشنواره مطبوعات و رسانههای غرب کشور


در دنیای امروز، روحیه کمک کردن به دیگران به یک چالش تبدیل شده است، اما گاهی این چالش به چاله تبدیل میشود. برای روشن شدن موضوع، شما را به دیدن چند لامپ دعوت میکنم.
فرض کنید یک روز آفتابی، شما در حال عبور از خیابان هستید که ناگهان متوجه میشوید یک خانم که به تازگی از یک طوفان سهمگین نجات یافته است، با ماشین شاسی بلندش وسط خیابان گیر کرده است. در این لحظه، راننده خانم با آرامش تمام در حال تماس با امداد خودرو است، ولی شما به محض دیدن این صحنه، مثل یک ابرقهرمان به سمت ماشینش میدوید. اما وقتی به ماشین نزدیک میشوید، ناگهان یادتان میآید که هیچ چیز از ماشین، آن هم از نوع شاسی بلندش، سرتان نمیشود. البته مراقب باشید شما را جو نگیرد، چون ممکن است وقتی شروع به تعمیر ماشین کنید، متوجه شوید که اجزای ماشین بیشتر شبیه بازی هزارتو است تا اجزای یک وسیله نقلیه. در نهایت، ماشین نه تنها تعمیر نمیشود، بلکه به یک پازل بزرگ تبدیل میشود که هیچ کس نمیداند چگونه حلش کند!
حالا فرض کنید یک پیرمرد در حال تلاش برای عبور از خیابان است. در اینجا، شما با دقت او را اسکن میکنید و برای تشویق بیشتر دستتان را به مدت یک دقیقه روی بوق فشار میدهید و گاهی هم سعی میکنید با حرکات دست و پا و چرخش لب و لوچه آویزان، او را راهنمایی کنید. در نهایت، پیرمرد بعد از نیم ساعت به شما نگاه میکند و یک لایک نشانتان میدهد!
اما باید بدانید که کمک کردن به دیگران فقط به معنای انجام کارهای بزرگ نیست. حتی اگر شما فقط بتوانید یک چای داغ قندپهلو برای کسی بریزید یا یک لبخند بر لبان او بنشانید، هم نوعی کمک است. فقط مواظب باشید هول نشوید و چایی را روی خودتان نریزید، چون آن وقت به یک قهرمان سوخته تبدیل خواهید شد!
پس دفعه بعد که تصمیم به کمک گرفتید، یادتان باشد نیازی نیست ابرقهرمان باشید یا کارهای بزرگ انجام دهید. فقط کافی است با قلبی پر از محبت و کمی حس شوخطبعی وارد شوید و اگر دیدید هوا پس است، سریع محل را ترک کنید!
چاپ شده در ویژه نامه پلخمون شماره 123
آه، سینما! مکانی جادویی که در آن داستانها جان میگیرند، چیپسها و پاپکورنها به پرواز در میآیند و قهقهههای بیموقع فضا را پر میکند. برای ورود به این مکان جادویی باید بلیت تهیه کنید. اگر توانستید بلیت خود را آنلاین بخرید که هیچ، در غیر این صورت باید در صف بایستید تا چمن ورزشگاه زیر پایتان سبز شود.
به محض ورود، بوفۀ سینما خیلی شیک و مجلسی به شما چشمک میزند و دل شما را میبرد. فقط شانس آوردیم که تخمه از فهرست تنقلات سینما حذف شده است، وگرنه کار به جاهای باریکتر کشیده میشد. البته چیپس و پاپکورن و سایر اقلام مثل شیر آنجا ایستادهاند و منتظرند تا شما را از راه به در کنند و چون در این زمینه سالها تجربه دارند، بیشتر اوقات موفق عمل میکنند.
موقع نمایش فیلم و در حساسترین زمان ممکن، یکی از حضار به این نتیجه میرسد که این بهترین لحظه برای خوردن تنقلات است. به محض این که در چیپس را باز میکند، به نظر میرسد که هواپیمای جت از زمین بلند میشود. ناگهان همه حاضرین در سالن به سمت او خیره میشوند و در دل چیزهایی نثارش میکنند که در این مقال نمیگنجد. پس از آن، در حالی که سعی میکنید روی فیلم تمرکز کنید، درخشش صفحه نمایش موبایل ردیف جلویی مانند نور بالای خودروی مقابل، چشمان شما را از حدقه در میآورد و شما را به چیدن آلبالو و گیلاس دعوت میکند. بعد از چیدن چند سبد میوه، نفر سمت چپی شما به نفر سمت راستی درگوشی بلند میگوید که این بابا آخرش میمیرد. در این لحظه است که شما به جای لذت بردن از داستان فیلم، از نظر احساسی خود را برای تشییع جنازه شخصیت اصلی فیلم آماده میکنید.
اگر صادق باشیم، رفتن به سینما کمتر برای دیدن فیلم است و بیشتر برای شرکت در کارناوال آشفتهای است که در حاشیه آن میگذرد. بنابراین، دفعه بعد که خود را در سالنی پر از قهقهه، سر و صدای تنقلات و رقصِنورهای غیرمنتظره میبینید، به یاد داشته باشید که شما فقط در حال تماشای یک فیلم نیستید، شما بخشی از یک سیرک کمدی-تراژدی هستید. پس از نمایش لذت ببرید.
چاپ شده در ویژه نامه پلخمون شماره 119 (آخرین نوشته این ستون به قلم من)
در یک روز آفتابی، تصمیم گرفتم که برای خرید به فروشگاه زنجیرهای محل بروم. بالای در ورودی فروشگاه برگهای چسبانده بودند که نوشته بود: «ورود انواع حیوان خانگی مانند سگ و گربه و انواع خوردنی مانند چیپس و بستنی به فروشگاه ممنوع است.» به نظر شما وقتی آدم هوس بستنی و چیپس میکند، چه کاری باید انجام دهد؟ آیا باید پا روی خواستههای خود بگذارد و آنها را لگد مال کند؟! به نظر من خیر. پس در همان ابتدای کار وقتی وارد فروشگاه شدم یک بستنی قیفی و چیپس پیاز جعفری خریدم و همان جا باز کردم و شروع کردم به لذت بردن از خرید.
در این لحظه، فروشندهها با چهرههایی خشک و بیاعصاب طوری به من نگاه میکردند که انگار ارثیهشان را بالا کشیدهام! یکی از فروشندهها، با اخمهای عمیق و چشمانی لیزری که همه چیز را سوراخ میکرد، انگار میخواست بگوید: «چته تو؟! چرا اینقدر خوشحالی لامصب؟!» من هم با چشمان نافذم به او گفتم «نیومدم با تو بحث فلسفی کنم. فقط میخوام یه بستنی قیفی با چیپس بخورم و از خریدم لذت ببرم!»
حالا بگذریم از اینکه وقتی بستنیام عرق میکند و یک قطره روی زمین میریزد، چطور همه چیز به هم میریزد و فروشندۀ آن بخش با چشمان گرد شده طوری به من نگاه میکند که انگار میخواهد سر به تنم نباشد. شاید با خودش فکر میکند که من قرار است با این بستنی یک بلبشو راه بیندازم و کل فروشگاه را به هم بریزم. پس او باید با آمادگی کامل حواسش به من باشد تا اگر دست از پا خطا کردم با هر چیزی که دستش میآید به جان من بیفتد.
در نهایت، وقتی که بستنی قیفی و چیپسم را تمام کردم و از فروشگاه با دستی پر خارج شدم، به این نکته فکر کردم که زندگی خیلی سادهتر از آن چیزی است که بعضی فروشندهها تصور میکنند. شاید اگر یک بار هم که شده، فروشندهها حتی در لحظات حساس کنونی به جای اخم کردن، لبخند بزنند و با مشتریها خوشبرخورد باشند، دنیا، هم به کام آنها و هم به کام ما مشتریان شیرینتر خواهد شد. پس ای فروشندههای خشک و بیاعصاب! لطفا کمی شاد باشید، چون دنیا پر از بستنی و چیپس است!
چاپ شده در ویژه نامه پلخمون شماره 117 - روزنامه شهرآرا
محققان در راهروهای آرام آپارتمانها و مجتمعهای مسکونی در سراسر جهان، تهدید بزرگی را کشف کردهاند و آن چیزی نیست جز صدای ناهنجار بیامان کودکانی که در حیاط آپارتمانها بازی میکنند. بله، درست شنیدید، خنده، قهقهه، فریاد، داد و بیداد، ناله، گریه و سایر حسهای درهم پیچیدۀ بچههایی که از دوران کودکی خود لذت میبرند، توسط ائتلافی از ساکنان ناراضی که آرامش و سکوت روزانۀ خود را به این نویزهای ایجاد شده ترجیح میدهند، یک تهدید بزرگ تلقی شده است.
قانون کنترل صدا
در پاسخ به این بحرانِ رو به رشد، هیئت مدیره و مدیر آپارتمانها و مجتمعهای مسکونی ملزم به اجرای قانون کنترل صدا هستند که به طور خاص زمانِ بازی دوران کودکی را هدف قرار میدهد. این قانون، بازی در فضای باز را به ساعتهای مشخصی محدود میکند، که به راحتی با برنامههای چرت زدن ساکنان 30 تا 100 سال همسو میشود. این قانون همچنین والدین را ملزم میکند که فرزندان خود را توجیه و اطمینان حاصل کنند که همه فعالیتهای مربوط به بازی آنها از قبل تأیید شده و زیر نظارت دقیق انجام میشوند.
ظهور پلیسِ بازی
برخی از مجتمعهای آپارتمانی حتی میتوانند «پلیسِ بازی» استخدام کنند. این افسران که میتوانند از بازنشستگان عزیز باشند، وظیفه نظارت بر میزان نویز در طول زمان بازی را دارند. این افراد که مجهز به دسیبلمتر و سوت هستند، در محوطهها گشت میزنند و با بیقانونی به وسیلۀ پرخاش به اندازه میزان نویز تولیدی برخورد میکنند.
عایق صدا، راهحلی نوین
برخی از ساکنان آپارتمانها و مجتمعهای مسکونی از اماکن سرپوشیدۀ بازی که مملو از عایق صدا باشند، در مناطق مسکونی خود حمایت میکنند. آنها به این نکته معتقد هستند که وقتی میتوانیم ماهواره به مدار کرۀ زمین بفرستیم، مطمئناً میتوانیم یک زمینِ بازی بیصدا هم در محوطههای مسکونی خودمان ایجاد کنیم. چرا که نه؟!
نتیجهگیری
به هر حال، فقط زمان نشان میدهد که در برابر این سر و صداهای ناهنجار یا دلنشین بلند میشوید، پنجره را باز میکنید، یک چیزی میگویید و درخواست یک دقیقه سکوت میکنید یا با این شور و نشاطِ کودکان همراه میشوید و لبخندی بر روی لبانتان میآورید. دیگر انتخاب با خودتان است.
چاپ شده در ویژه نامه پلخمون شماره 115 - روزنامه شهرآرا

به سال 2024 خوش آمدید، جایی که ماشینهای پرنده و دستیاران هوش مصنوعی قد علم کردهاند، ولی هنگامی که به مطلب پزشک خود مراجعه میکنید، شاید این حس را داشته باشید که وارد ماشین زمانی شدهاید که روی سال 1999 قفل شده است.
در اولین قدم منشی به شما میگوید: «کارت خوانمون خرابه. پول نقد همراتون هست؟ اگه نیست تشریف ببرید عابر بانک پایین ساختمون حداقل یه تومن بکشین، بیارین بالا. یه کپی هم از این فرم بگیرین.» آخر نمیدانم کدام شیر پاک خوردهای به ایشان گفته است که عابر بانک روزی یک میلیون تومان وجه نقد میدهد!
بعد رد کردن این مرحله، وارد مرحله دوم میشوید. آه، اتاق انتظار! شما آنجا در محاصره افرادی که به نظر میرسد «انتظار» را به سطح المپیک رساندهاند، مینشینید و رقابت تنگاتنگی را برای کسب مدال شروع میکنید. اگر توان کسب مدال را ندارید، باید سعی کنید مانند دو ماراتن فقط خود را به خط پایان برسانید. در برخی اتاقهای انتظار افراد آنقدر به هم نزدیک هستند که گاهی ممکن است آدم را یاد مترو یا اتوبوس بیاندازد. حتی در این میان، ممکن است یکی از بیماران در حال توضیح دادن جزئیات درد مزاجش باشد و شما به عنوان یک شنونده ناخواسته همه جزئیات زندگی او را از سَر تا انتهای روده متوجه شوید. در واقع در این اتاق دیگر حریم خصوصی معنایی ندارد، زیرا همه چیز با همه افراد به اشتراک گذاشته خواهد شد.
سرانجام، پس از شکست رکورد صبر ایوب، نام شما خوانده میشود. شما به اتاق معاینه میروید، ولی از دکتر خبری نیست. تعدادی دانشجو و گاهی دانشجونما آزمایشهای لازم را از شما میگیرند و نتایج را داخل فرمی که در دست دارید، یادداشت میکنند و دوباره شما را به ادامه رقابت برای کسب مدال به اتاق انتظار دعوت میکنند. چند ساعت بعد اگر زنده ماندید، نوبت شما فرا میرسد تا روی گل دکتر را ببینید.
بله، به پایان سال 2024 نزدیک میشویم، در حالی که جهان ممکن است با سرعت برقآسا از فناوریهای نوین استقبال کند، در مطب دکتر، ما هنوز در دنیای پارینه سنگی به سر میبریم. پس این بار که وارد مطب پزشک میشوید با خود گرز و پلخمون همراه داشته باشید.
چاپ شده در ویژه نامه پلخمون شماره 121 – روزنامه شهرآرا
دوچرخهسواری، هنری شگفتانگیز است که به ما اجازه میدهد با دو پا و دو چرخ، به دنیای شلوغ و پرهیاهو سفر کنیم. اما در این سفر، ما با چالشهای زیادی روبهرو هستیم که گاهی احساس میکنیم باید با یک گروه از ابرقهرمانان به میدان بیاییم.
بیایید با دوستان چهار چرخ خود شروع کنیم. ای دوستان چهار چرخ، آیا فکر میکنید داشتن دو چرخِ بیشتر نشانه برتری شماست؟ آیا وجود این دو چرخِ بیشتر باعث میشود نگاه شما از بالا به پایین باشد؟ البته لازم است کسانی که بیش از چهارچرخ دارند را مستثنی کنیم، چون چه بخواهیم و چه نخواهیم، نگاهشان نسبت به ما از بالا به پایین خواهد بود. ای دوستان چهار چرخ به بالا، بدانید و آگاه باشید که ما و شما برابر هستیم، اگرچه هیجده چرخها برابرتر هستند، ولی شما هم جان هر کسی که دوست دارید، هوای ما را داشته باشید.
حال روی صحبتم با دوستان بیچرخ است. ای دوستان بیچرخ، ما شما را مانند خود برابر میبینیم، پس شما هم ما را به دید یهسردوگوش نگاه نکنید و کمی عفت کلام داشته باشید. وقتی ما را در پیادهروها میبینید، مطمئن باشید که ما تمام تلاش خود را میکنیم که بدون تبدیل کردن شما به سرعتگیر انسانی، از کنار شما رد شویم. پس بدون ترس از اینکه توسط یک یهسردوگوش دوچرخ درو شوید، قدم بزنند و به مسیر خود ادامه دهید.
اگر هم عینک خوشبینی به چشمان خود زدهاید و مسیر دوچرخهسواری میبینید، با آن مانند سیبیل بابای خود برخورد کنید. آن مکان را به پارک خودرو یا به مکانی برای نشست و گفتمان با دوستان تبدیل نکنید. بگذارید این مسیر باریک که به اندازه یک تار مو برایمان باقی مانده است، باز بماند تا ما شبانهروز دعاگوی شما باشیم. به ما دوچرخهسواران اجازه دهید بدون ترس از له شدن، مانند حشرهای روی شیشه جلو خودرو، در مسیرهای خود بچرخیم.
به یاد داشته باشید، دوچرخهها ارابههای زندگی ما هستند. پس لطفا مسیرها را باز نگه دارید تا همه ما بتوانیم بدون هیچگونه برخورد غیرمنتظرهای از این سواری زیبا لذت ببریم، زیرا ما هم حق داریم در این دنیای شلوغ و پرهیاهو دوچرخهسواری کنیم.
چاپ شده در ویژه نامه پلخمون شماره 118 - روزنامه شهرآرا
هر بار که خودم را در یک صف میبینم، نمیتوانم به این فکر نکنم که چرا من همیشه آخر صف هستم؟ گویی که یک قانون نانوشته وجود دارد که میگوید من باید آخرین نفر باشم. به راستی اگر یک رویداد المپیک برای حضور در آخر صف وجود داشت، هر بار طلا میگرفتم.
باید اعتراف کنم که از دوران کودکی استعداد ویژهای برای ایستادن در صفهای نامتناهی مانند نانوایی در من متبلور شد. از همان زمان تاکنون، من به شدت از صفهای طولانی متنفر هستم و برای رهایی از آن شروع میکنم به فکر کردن درباره چیزهای عجیب و غریب در ذهن و اطرافم. در این حین، صف به طرز عجیبی جلو میرود و من همچنان در حال تفکرِ عمیق وقت را میکشم.
همیشه در صفهایی که قرار میگیرم، افرادی هستند که به نظر میرسد از من سریعتر هستند، زیرا آنها مثل تیرهایی از کمان رها شده، به جلو میروند. در حالی که من آرام و بیخیال ایستادهام و با خود فکر میکنم که چرا همه اینقدر عجله دارند. به همین دلیل است که من همیشه آخرین نفر در صف هستم و نمیتوانم از آن جایگاه جلوتر بروم.
یکی دیگر از دلایل این موضوع، قدرت جاذبه افقی زمین است. به نظر من، زمین به گونهای طراحی شده که من را به سمت آخر صف بکشد، زیرا هر بار که سعی میکنم به جلو بروم، احساس میکنم که نیرویی نامرئی مرا به عقب میکشد. شاید این نیروی جاذبۀ افقی زمین، که خودم کشف کردهام، همان نیرویی باشد که باعث میشود من همیشه آخرین نفر باشم.
در نهایت، باید بگویم که شاید این سرنوشت من باشد. شاید خداوند خواسته است که من همیشه آخر صف باشم تا بتوانم از همه چیز لذت ببرم و چیزهایی را ببینم که دیگران نمیبینند. مثلاً وقتی همه دارند به جلو میروند، من میتوانم به پرندهها نگاه کنم یا به گلهای کنار پیادهرو توجه کنم. پس، من با افتخار اعلام میکنم که من همیشه آخر صف هستم و این موضوع را اصلاً بد نمیدانم. چون زندگی پر از لحظات جالب و آموزنده است و من همیشه آمادهام تا آنها را تجربه کنم. پس بیایید با هم از صفهای طولانی که در پیش داریم، لذت ببریم!
چاپ شده در ویژه نامه پلخمون شماره 116 - روزنامه شهرآرا
بی شک، آسانسور به قصد راحتتر شدن زندگی ما اختراع شده و تنها کار مثبتش بالا و پایین بردن ما آدماست. ولی گاهی این وسیله دوست داشتنی ما رو با چالشهای جدی روبرو میکنه، تا حدی که در اون لحظه میخواییم سر به تن آسانسورمون نباشه. یکی از این چالشها، قرار دادن زبالۀ تر توسط همسایۀ به ظاهر محترم روی کف آسانسور هست که بوش با هر فوت و فنی که فکرش رو بکنین برطرف نمیشود. حالا شما تو این موقعیت مدام تهویه آسانسور رو روشن کنین. آخه اون هواکش اندازۀ یه کف دست چه جونی داره که بتونه بوی بد زباله رو برطرف کنه؟ حالا بوی سیگار و زیربغل و جوراب نشسته که بماند. اون رو که با چهارتا هود هم نمیشه برطرفش کرد.
چالش دیگه، استفاده از آسانسور برای اسباب کشیه که مصداق ضربالمثل «مرگ خوبه برای همسایه» هست. یعنی اسبابکشی با آسانسور برای شما هیچ مشکلی نداره، چون حق آب و گل دارین، ولی برای همسایۀ جدیدِ از همه جا بیخبر برق آسانسور رو قطع میکنین. این کار دقیقاً مصداق همون شعار «همه با هم برابرن، ولی بعضیها برابرترن» هست. نکنیم این کارو. کمی مهربونتر باشیم.
خرابی آسانسور هم به نوبه خودش چالش که چه عرض کنم داستان و رمانی هست برای خودش. اگه سرویس به موقع انجام بدین که چالشتون کمتر و مِلوتر میشه، ولی وای به حالتون اگه سرویس مِرویس رو بیخیال بشین. اون وقته که با چالش دیگهای که باعث میشه جد و آبادتون بیاد جلوی چشماتون روبرو میشین و اون هم اینه که وسط راه آسانسور گیر کنه و از اون بدتر برقش هم قطع بشه (این بخشش به سرویس آسانسور ربطی نداره، ولی ما ربطش میدیم که به کسی بر نخوره). اگه خیلی بدشانس باشین، فوق فوقش آسانسور سقوط میکنه. متاسفانه اون وقت دیگه نه تنها باید به جد و آبادتون سلام کنین، بلکه باید بغلشون کنین. زور هم نزنین، چون راه برگشتی وجود نداره.
با توجه به موارد فوق، متوجه شدین که معایب آسانسور از مزایاش بیشتره، پس بهتره از راه و رسم قدیمیا یعنی راهپله استفاده کنین تا هم اعصابتون آرومتر باشه و هم صدمه کمتری به خودتون و آسانسورتون بزنین.
چاپ شده در ویژه نامه پلخمون شماره 114 - روزنامه شهرآرا